تبليغاتX
Mلیدی
دهم تیر 1387
آخه تو چه مرررررررررررررررررررگته؟؟

این کسالت ابدی دست از سرش برنمی دارد. هنوزهم تمام روز را می خوابد و شب با سری باد کرده و دردناک بیدار می شود که اگر کاری نباشد خواب شب را هم به روز می چسباند. زیر سنگینی لحظات جان هم نمی سپرد. دلش برای هم خانه ایش می سوزد و احساس عذاب وجدان می کند. می گوید حق دارد با آدمی شاد و پر انرژی و پر روحیه روزگارش را سپری کند نه اینکه تمام روز و شبش را بیهوده صرف انرژی دادن به او کند. خودش را دوست ندارد و زندگی را هم . همه تلاش هایش برای پنهان کردن این نفرت بی نتیجه مانده است. منتظر ماندن برای اتفاقی که زیرو رویش کند هم دیگر کسالت بار شده است. نا امیدی اجازه هیچ کاری را نمی دهد. هنر راه به جائی نمی برد. زبانی ندارد. الکن است. هر چه در زندگی دیگران سرک می کشد نمی تواند راه حلی بیابد، الگوئی بگیرد، چیزی بفهمد. آنها چه می کنند که او نمی تواند. چطور ادامه می دهند. دوست دارد تمام شود اما با هم خانه ایش چه کند. او تن به این تصمیم نمی دهد. هیچ هم که نباشد عادت چند ساله کار را سخت می کند.

+ نوشته شده در 0 AM توسط مهرناز مصباح
پنجم تیر 1387
از بازی بدم می یاد

تا حالا هیچ کس منو به شرکت در هیچ بازی ای دعوت نکرده. من هم یه بازی می سازم و هیچ کس رو به شرکت توش دعوت نمی کنم.

Kjijrk jfeijk kjfioefjkjf jfjief jkdjfie jkfj fj jf jfioewurh uti yt oeut nbvnv 4uu gh utiruto nbv
+ نوشته شده در 0 AM توسط مهرناز مصباح
بیست و نهم خرداد 1387
آوخ
آوخ چه کرد با ما این جان روزگار



آوخ چه کرد با ما این جان اشتعال

آوخ چه کرد با ما این جان افتخار

آوخ چه کرد با ما این جان التهاب

آوخ چه کرد با ما این جان اجتهاد

آوخ چه کرد با ما این جان اضطرار

آوخ چه کرد با ما این جان اشتهار

آوخ چه کرد با ما این جان انتهار

آوخ چه کرد با ما این جان اکتساب

آوخ چه کرد با ما این جان انتظار

آوخ چه کرد با ما این جان ابتهاج

آوخ چه کرد با ما این جان اقتصاد

آوخ چه کرد با ما این جان ابتکار

آوخ چه کرد با ما این جان اکباتان

آوخ چه کرد با ما این جان بی قرار

آوخ چه کرد با ما این جان بی حساب

آوخ چه کرد با ما این جان بی کتاب

آوخ چه کرد با ما این جان بی شتاب

آوخ چه کرد با ما این جان بی شراب

آوخ چه کرد با ما این جان بی سه تار



چیزی رو از قلم ننداختم؟

...

+ نوشته شده در 10 PM توسط مهرناز مصباح
بیست و هفتم خرداد 1387

زکی شانس که ما راست خدایا

یا

هر آنکه چشم مست دارد توان شدن گریزپای

+ نوشته شده در 11 PM توسط مهرناز مصباح
یازدهم خرداد 1387
رنگ

رنگ رنگ رنگ

رنگ از همه رنگ

رنگت رو با چی می کشی

با رنگ پررنگ

+ نوشته شده در 7 PM توسط مهرناز مصباح
یازدهم خرداد 1387
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت...
+ نوشته شده در 1 PM توسط مهرناز مصباح
دهم خرداد 1387
پست خنده و فراموشی
- دیروز دیدم سیدنی پولاک می گفت تو برنامه هات برای رسیدن به یه هدف خاص اونقدرها هم دقیق نباش. همیشه یه جا هم واسه تصادفات و اتفاقات پیش بینی نشده بزار. عاشق این پولاک شدم.

- فراموش کردن زندگی بهترین راه کنار اومدن باهاشه.
+ نوشته شده در 1 PM توسط مهرناز مصباح
دوم خرداد 1387
دانش آموزان
+ نوشته شده در 4 PM توسط مهرناز مصباح
بیست و دوم اردیبهشت 1387
گل بیاور
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان گل بیاور
یک دسته از رزهای درشت رنگی
اما رز سرخ نیاور
سبز بیاور اما سرخ نیاور
صورتی چرک بیاور اما سرخ نیاور
زرد، نارنجی، حتی سیاه بیاور اما سرخ نیاور.
یک دسته مریم و نیلوفر بنفش بیاور
یا مریم و شب بو
یا فقط مریم
یک دسته آفتابگردان بیاور
نرگس شیراز بیاور
یا یک مشت یاس و محبوبه
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان گل بیاور
ترجیحا از گل فروشی بهرام بیاور

+ نوشته شده در 8 PM توسط مهرناز مصباح
نوزدهم اردیبهشت 1387
به تو چه
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟
من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه ؟

زمانی که آمریکا آمریکا شد علت وجودیش آزادی بود. حالا یه برنامه ساخته "باید ها و نباید های مد" که چی بپوش و چی نپوش.
آخه طراحی روی ناخن، پوشیدن لباس های بیش از حد زرق و برق دار، جواهرات بزرگ در تعداد زیاد، آرایشهای سنگین و غیر عادی، برنزه شدن مصنوعی با رنگ های غیر عادی، مدل موهای عجیب، جوراب های بلند رنگی، کیف های بزرگ تو مهمانی، پوشیدن کتونی و کفشهای اسپرت با لباسهای رسمی، گوشواره های خیلی بزرگ، لباس های بیش از حد تنگ و یا بیش از حد گشاد    ،   تی شرت های آستین حلقه ای، تاج های تزیینی، سر تا پا جین و کتان پوشیدن در مکان های رسمی، بلند شدن موهای رنگ کرده و دو رنگ شدن ریشه موها، لباس هایی با طرح های بیش از حد شلوغ و ... به کسی چه ربطی داره؟ واقعا به تو چه که کی چی می پوشه، چی می خوره ، چی کار می کنه؟
فقط خواهش می کنم نگین پوشیدن لباس های بیش از حد تنگ اشکال داره اما مثلا طراحی روی ناخن اشکال نداره یا سر تا پا جین پوشیدن اشکال داره اما مثلا گوشواره بزرگ اشکال نداره.
مساله اینجاست که اینها هیچ کدام با دیگری تفاوت نمی کنه. همه عین همند. مساله این باید و نبایده که حق نداره تا اینجاها پیش بیاد. میشه گفت نباید قتل کرد، نباید تجاوز کرد اما نمی شه گفت چی باید پوشید و چی نباید پوشید.
در ضمن لگه کسی بخواد در جواب بگه مگه آزادی فقط تو خوردن و پوشیدن محدود می شه لطف کنه و نگه. چون خیلی سوال توهین آمیزیه. همون قدر که این باید ها و نباید ها توهین آمیزند.

+ نوشته شده در 3 PM توسط مهرناز مصباح
پانزدهم اردیبهشت 1387
سنگینی تحمل ناپذیر هستی
در پاسخ به "زنده‌ام انگار، چون هنوز تو ابرها شکلهای تازه پیدا می‌ش"
نمی دونی چه فاجعه ایه وقتی تنها دلخوشی آدم  پیدا کردن شکل تو ابرهای آسمون باشه.
یا
یه زمانی تنها دلخوشیم  پیدا کردن شکل تو ابرهای آسمون بود. وای که چه روزگار کسالت باری بود.
+ نوشته شده در 7 PM توسط مهرناز مصباح
دوازدهم اردیبهشت 1387
لحظه بیماری
 "لحظه ای که انسان از معنا و ارزش زندگی می پرسد لحظه بیماری اوست، زیرا هیچ کدامشان وجود عینی ندارند؛ فرد با پرسیدن این پرسش ، صرفا به اندوخته ای از لیبیدوی کام نیافته اذعان می کند و راه می دهد، اندوخته ای که می باید بلای دیگری بر سرش می آمد؛ ولی اکنون نوعی برانگیختگی و ناآرامی ست که به غم و افسردگی می انجامد."

فروید؛ 1960

من مدتهای مدید بیمار بوده ام.

 

+ نوشته شده در 3 PM توسط مهرناز مصباح
چهارم اردیبهشت 1387
کله لیدی ام در کاسه دستشوئی
هر روز صبح که از خواب پا می شدم کله ام رو از تنم جدا می کردم و می ذاشتم رو کاسه دستشوئی و انگار که یک صورت دیگه داشته باشم شروع می کردم به شستن اون. بعد به چشم های بی حرکت و مقطع بریده شده گردنم که نه تنها خونی ازش جاری نمی شد که به رنگ آبی بسیار ملایم و کمرنگی بود با حیرت نگاه می کردم. اما یهو وحشت کردم و با خودم گفتم اگه یکی از این بارهائی که کله ام رو جدا کردم نتونم دوباره بزارم سر جاش چی کار کنم. خوشبختانه همین جاها بود که خواب وارد یه فاز دیگه شد.
+ نوشته شده در 3 PM توسط مهرناز مصباح
بیست و سوم فروردین 1387
پیری چه شکلیه؟

یکی از غمگنانه ترین دیالوگ های "جائی برای پیرمردها نیست" اون جائیه که کلانتره می گه : "فکر می کردم وقتی پیر بشم خدا خودش کارهام رو یه جورائی راس و ریس می کنه و اوضام خیلی خوب می شه. اما این طور نشد".

شما از پیریتون چه تصوری دارین؟

+ نوشته شده در 5 PM توسط مهرناز مصباح
پانزدهم فروردین 1387
تعطیلات 2
سفر به سرزمین پدری با جراحات و سوختگی هائی بر دست و پا و چهره به پایان رسید.
از آنجا که می دانم کنجکاوید چند و چون این جراحات را بدانید می گویم:
جراحات و سوختگی های دست ناشی از سر به هوائی و بی توجهی و سهل انگاری
جراحت پا ناشی از فوتبال بازی
و جراحت چهره ناشی از آلرژی به آب و هوای سرزمین پدری.
البته بماند که دیر زمانی است  در زخم و زیل کردن خودم ید طولائی دارم و اهالی خوابگاه همیشه مرا به همین ویژگی می شناختند. محال است در یک مسیر ساده و کوتاه این اتاق به آن اتاق به دری، دیواری، لبه تختی، چیزی نخورم.
یعنی دست و پا چلفتی ام؟
نه بابا!
+ نوشته شده در 0 AM توسط مهرناز مصباح
هشتم فروردین 1387
تعطیلات 1
تعطیلات در کنار ابوی گرام (مثل همیشه) با سوال و جواب های بی پایانی در باره بیمه و آینده پیری و کوری و خدمت سربازی همسر گرام و  چند و چون حقوق و درآمد و تهیه کوپن و خرید خانه و صرفه جوئی و اخذ وام  و مسائلی از این قبیل می گذرد. نگرانی های ابوی پایان ندارد و کم مانده ما را هم نگران کند.

+ نوشته شده در 2 PM توسط مهرناز مصباح
دوم فروردین 1387
...

از اینکه تو چند ماهی که نبودم کسی نگفت خرت به چند من بسیار سپاسگزارم.

+ نوشته شده در 2 PM توسط مهرناز مصباح
بیست و نهم اسفند 1386
سنگک زیبای من
 
امروز از معدود روزهائیه که صبح اومدم سر کار. به جای کسی اومدم و گرنه خودم که عمرا صبح شیفت وردارم. یکی از خانمهای همکار که متاسفانه خیلی باهاش دختر خاله نیستم و فقط یه سلام علیکی داریم با خودش نون سنگک آورده. دو تا آقاهه هم که اون بالا دارن سوار آسانسور می شن رفتن نمی دونم از کجا نون سنگک خریدن وای خدا چه شکنجه ای . حسابی گشنمه اما بدون سنگک کی حال صبحونه خوردن داره.
 تصمیم خودم رو گرفتم بالاخره باید هر جور شده یه اون توستر بخرم حالا هر چقدر هم که می خواد گرون باشه یا تو آشپزخونه جائی براش نداشته باشم.
 مردم از بس با حسرت به نون سنگک های دست مردم با حسرت نگاه کردم.
 نون سنگکی که دم خونه مون نیست. سنگک سرد هم که خوردن نداره اما با اون توستر می تونم یه عالمه شو بذارم تو فریزر و هر وقت خواستم داغ کنم.
 اما خوب سنگک گرونی از آب در می یاد.
 به نظرتون می ارزه؟
 بخرم؟
اون توسترو می گم.

 
+ نوشته شده در 9 AM توسط مهرناز مصباح
بیست و هشتم اسفند 1386
آن نظامی امریکائی با کوهن و بکت نسبتی دارد
آها فهمیدم! پست پیش در ستایش آفرینندگان وقایع بود همان چیزی که من بهش می گم معجزه و همیشه در انتظارش بودم. همان ترانه معروف کوهن
nothing left to do
i'm waiting for a mirracle to com
تم بارز زندگی من که در نوجوانی شکل گرفت همین بود، چیزی که بیشترین شور را به زندگی من می داد. وقوع وقایعی که نمیشود پیش بینی کرد، آنها که انتظارش را نداری. و از همان جا بود که به در انتظار گودو بکت و به خصوص این دیالوگ علاقمند شدم:
nothing happens
nobody comes
nobody goes
it's awful
ای کاش باز هم بتوانم ذهنم را برای این شور باز بگذارم.
فقط نپرسید چه معجزه ای چون اگر بدانم دیگر معجزه نیست. به قول ظریفی:
"If you know what to do to reach your goal, it's not a big enough goal."
+ نوشته شده در 2 PM توسط مهرناز مصباح
بیست و هفتم اسفند 1386
در ستایش ...
یک نظامی امریکائی در کنفرانس خبری کاخ سفید در اعتراض به جنگ عراق مدال هایش را با خشم از سینه کند و به زمین پرتاب کرد.
"آیا می توانید تصور کنید یکی از نظامیان ما در دفاع از حقوق مردم بیگناه کشوری دیگر به اصول کشور خود پشت کند؟"
کدام اصول؟ مگر دموکراسی اصلی هم می شناسد؛ چیزی که در هر زمان و مکانی و بدون توجه به شرایط در حال تغییر جهان هستی می بایست بدان پایبند بود.
اصل چیزی است که فقط استبداد به آن پایبند است و فدای هیچ چیزی نمی کندش.
شاید آشنا ترین واژه ای که پس از شنیدن نام امریکا در ذهن تداعی می شود عبارت " رویای امریکائی" است؛ رویای زندگی آزاد و فارغ از هر گونه تبعیض؛ رویای احترام به انسانیت؛ انسانیت تنها معیار این رویاست. و این مردم تمامی قدرتشان را از پایبندی به رویایشان گرفته اند؛ رویائی که جز احترام به انسانیت  نمی شناسد و فقط و فقط تا جائی به پایش ایستاده که جفائی در کار نباشد.

پ.ن: واضح و مبرهن است که هدف از این نوشته نه تحسین نظامی مذکور و نه تحسین کشور امریکا ست که بی شک هر دو کارنامه پر لکه ای در وفادار نبودن به رویای نخستین شان دارند.  صرفا بهانه ای بود در ستایش....

اگه حال داشتم بعدا می گم درستایش چی!!!
+ نوشته شده در 1 AM توسط مهرناز مصباح
بیست و سوم اسفند 1386
یا...

واقعا فکر می کنین کتابا اونقدر ارزشش رو دارن که بخاطرشون درختا رو قطع کنیم؟

یا

بیابان با کتاب را ترجیح می دهید یا جنگل بی کتاب را؟

یا

کتابخانه صحرائی یا جنگل بی فرهنگی؟

یا وقتی کتاب نباشه فرهنگ هم نیست؟

یا وقتی فرهنگ نباشه کتاب نیست ؟

 یا

 چه ربطی به هم دارن؟

 یا اصلا چه ربطی داره؟

 یا

....

+ نوشته شده در 4 PM توسط مهرناز مصباح
نوزدهم اسفند 1386
جوريدن زباله‌هاي روح
 و اين که بي مووي به چه کار مي‌آيد و ما کي هستيم و از اين جور مهملات

سروش روحبخش/مهرناز مصباح






1. يک مقدمه
حالا پکيدن مرز ميان فرهنگ رسمي و ضد فرهنگ هاي حاشيه‌نشين نوابغ را به سطل زباله‌هاي تاريخ  هنر کشانده تا تمام مطرودين و ملعونين پدرانشان را با اجر وعزت بيرون بکشند و يادشان را گرامي دارند. هيولاها ، زامبي‌ها و  آدم‌هاي ناقص‌الخلقه کثيف حالا با خيال راحت در بزرگراه‌هاي هاليوود بستني مي‌خورند و به اعمال هيولايانه مشغولند.دوران آنها تازه آغاز شده....

ترکيب بي ، ضد و کالت مووي  با اصطلاحاتي چون کمپ و کيچ و حتي سوپ اپرا آنقدر با هم ممزوج  است که حتي شارحان اوليه و نام‌گذارانشان به سختي مي‌توانند مرز ميان آنها را بشناسند. با اين حال اين کلمات براي ترساندن بچه‌مدرسه‌اي‌ها ساخته نشده‌اند.آنها توضيحاتي هستند در مورد وضعيت ما . در مورد خلق و خوي هوموساپينس‌هاي غريبي که ما باشيم. منتقديني که گه‌گاه با چسباندن يک پيشوند به "مووي " سعي داشتند انواع "خاصي " از سينما را از باقي جدا کنند کمابيش تجربه وحشت پدران  از جهان غير قابل درک "بچه جغله‌ها" را –گيريم به شيوه روشنفکرانه – از سر گذرانده‌اند. تجربه موسيقي بيتلز و پينک و زندگي کوليانه هيپي‌وار و جيمز دين و گيتار برقي و بي مووي و  خيلي چيزهاي ديگر اساساً سر وته يک چيز اند.همه روايت زندگي زيرزميني  طاغيان  و ملعونان و جدا افتادگان است.براي همين است که نمي‌توان از زير بار فهميدنشان شانه خالي کرد.بايد اينها را بدانيم تا بفهميم  ما چگونه ما شديم؟


2. تذکار کوچک در باب کالت
کالت عنواني است براي توصيف گروهاي اجتماعي که داراي عقايد و مناسک مغاير با جريان رايج جامعه هستند. اين واژه عموما با بار معنائي مثبت به گروههاي هنري موسيقي ادبيات و.... اتلاق مي شود. اما اين واژه بار معنائي منفي نيز دارد که به مذاهب جديد گروههاي افراطي سياسي پزشکي و اقتصاد هرمي مربوط مي شود. به همين دليل عده زيادي از مردم از اينکه با برچسب کالت توصيف شوند احساس نا خشنودي مي کنند.
موقعيت کالت هر گروه با آغاز سيستم تازه عقايد/ هواخواهان پر و پا قرص/ ويژگي هاي منحصر به فرد/  اثرات مثبت يا منفي اش بر روي اعضا يا مخالفتش با عقايد و علايق فرهنگ رايج  آغاز مي شود.
مطالعات جنبه هاي روانشناسي کالت بر فرديت اشخاص و انتخابهاي آنها متمرکز است. عامل مهم در اين زمينه اعتقاد اجباري است  که توانائي تعقل و تفکر منتقدانه و شخصي را از مردم سلب مي کند.


3. اين فيلم کالت  کدام است حالا؟
فيلم کالت فيلمي است که طرفداران نسبتا اندک اما به غايت پروپا قرص دارد. اغلب اين فيلم ها از شهرت چنداني در خارج از حلقه طرفداران خاصشان ندارند اما استثناهائي هم وجود دارد که 2001 اديسه فضائي/ ساعت کوکي/ راننده تاکسي/ جنگجويان/ مخمل آبي/ پالپ فيکشن و بليد رانر از جمله آنها هستند و طيف طرفداران وسيع تري دارند.
ترکيب فيلم هاي کالت نخستين بار در دهه 1980 و در کتابي به همين نام از دني پيري به کار گرفته شد. ويژگي مشترک همه آنها شگفتي و دوري از استانداردها و موضوعات رايج سينماست. اين فيلم ها معمولا در نخستين اکران هاي خود فروش چنداني ندارند و به تدريج طرفداران خود را کسب مي کنند. به همين دليل معمولا فروش نسخه هاي ويدئوئي آنها از فروش گيشه بسيار بيشتر است. لوبووسکي بزرگ/ مرده زنده/ فلامينگوهاي صورتي / کله پا کن تعدادي از همين فيلم ها هستند که معمولا نيز به طور مستقل تهيه شده و انتظار فروش چنداني هم از آنها نمي رفته است. بسياري اوقات پاسخ مخاطبين به يک فيلم کالت متفاوت از آن چيزي است که فيلم ساز در نظر داشته است. بسياري از فيلم هاي کالت نسبت به فيلم هاي جريان رايج سينما داراي عناصر غير متعارف و بديع هستند  اما با اين حال مي توانند در ميان طيف وسيعي از تماشا گران محبوب واقع شوند.

نمونه ايراني :شايد بتوان از قيصر کيميايي و هامون مهرجويي به عنوان دو فيلم کالت مهم تاريخ سينماي ايران ياد کرد.هر دو اين فيلمها خارج از معيارهاي زيبايي‌شناسي – که واجد آن بودند يا نبودند- به مفهوم مطلق کلمه "پرستيده " شدند. اساساً اين دو فيلم خارج از متر و ميزان سينمايي تبلور حال بسياري مردمان بودند. همان تبلوري از چندپارگي  روح ايراني که بوف کور هدايت را اينچنين پرطرفدار ساخته است.


4.ميان برنامه از امبرتو اکو :
"لوازم تبديل کتاب به فيلم يا شي‌ء کالت چيست؟بديهي است که مخاطبان بايد به اثر عشق بورزند ، اما اين شرط کفايت نمي‌کند.اثر بايد جهاني کامل و خودبسنده به ارمغان آورد تا طرفدارانش بتوانند شخصيت‌ها و رويدادها را همچون جنبه‌هايي از جهان شخصي و فرقه‌اي خود يادآوري و نقل کنند ، جهاني که پيرامونش مي‌توان معماها وبازي‌هايي طرح کرد تا افراد خبره هر فرقه و گروه به آنها مشغول شوند و از اين طريق مهارتشان را بيازمايند.
اين نوع فيلم بايد نه يک ايده اصلي بلکه تعداد بي‌شماري از آنها را در خود داشته باشد و نبايد در زمينه ساخت و آرايش هنري بيانگر نگرش منسجم و روشني باشد.بايد به پشتوانه زهواردررفتگي باشکوه خودبه حيات ادامه دهد وباقي بماند."

مقاله کازابلانکا :کالت مووي و کولاژ متن‌ها


5.مسخره و مسخره‌تر
بسياري از فيلم ها به اين دليل وارد جرگه کالت مي شوند که به طرز مسخره اي افتضاح اند که معمولا هم با بودجه کمي ساخته شده اند. "نقشه 9 از فضاي خارجي"(1958)/ بانوي تنها/ به سردي يخ/ انحراف مرگبار/ هلنا بوکسور.
در اين ميان برخي فيلم ها براي ورود به عرصه کالت عامدانه از اين ژانر"از شدت بدي جذاب" تقليد کرده اند و البته به موفقيت هم رسيده اند. مثل " اسکلت گمشده يک جنازه"/ مارها روي هواپيما( ساموئل جکسون) و " زنان آمازوني در ماه"
ديگر فيلم هائي که خود را وارد عرصه کالت مي کنند فيلم هاي مهجور و فراموش شده گذشته اند که عمدتا به اين دليل که با توجه به استانداردهاي مدرن فيلم سازي در درجه بسيار پائيني قرار دارند و جلوه هاي ويژه خنده دار و يا به عبارتي مسخره اي دارند طرفداران خاصي پيدا کرده اند.
سانتاکلوز مريخي ها را شکست مي دهد/ وحشت خزنده/ موجودات واقعا عجيبي که دست از زندگي کردن برداشتند و به زامبي هاي درهم برهم تبديل شدند/ حمله زنان 15 متري.
اين مضحک بودن شايد اول از سر اجبار مالي رخ داد اما به تدريج و با شکل‌گيري حلقه طرفداران هم تمايل کارگردانان جوان  از نام گذشته براي دست و پنجه نرم با اين شيوه لودگي سينمايي بيشتر شد هم منتقدان به کشف دقايقي از مفاهيم پنهان اين نوع سينمايي نائل شدند. جالب است که اين نوع فيلمسازي به لحاظ تاثير بر مخاطب تا حد زيادي شبيه به آثار فرهيخته تئاتر آبزورد عمل مي‌کرد. انتقال جنسي از مسخرگي که بازتابنده آشفتگي بي معناي جهان است.بايد منصفانه بپذيرم تماشاگران " حمله زنان 15 متري" به فرهيختگي تماشاگران آثار بکت نبودند . اما احساس پوچي زندگي هر دو شان را به شيشکي کشيدن بر هاويه جهان وا مي‌داشت.



6. Z movie و   نوابغ  فضاحت  :
زد مووي ها نيز بي ارتباط با بخش اخير فيلم هاي کالت نيستند. زد مووي ها فيلم هائي که با بودجه بسيار کم ساخته مي شوند و در هر زمينه از فيلم نامه و کارگرداني گرفته تا نورو تدوين و هر چيز ديگر بسيار بد ساخت هستند. اد وود يکي از مشهورترين کارگردانان اين عرصه است که فيلم    "نقشه 9 از فضاي خارجي" که در بالا به آن اشاره شد از ساخته هاي مشهور اوست که به عنوان "بدترين فيلم تاريخ سينما" شناخته شده است. اين فيلم داستاني نامنسجم / ديالوگهائي عجيب/ بازيهاي بد/ نريشني نچسب و آزاردهنده و ارزان ترين جلوه هاي ويژه و دکوري مقوائي دارد که بازيگران مدام  به آن مي خورند.سياهي‌لشکرهاي که رو به دوربين نمي‌توانند خنده‌شان را مهار کنند. بسياري از نما ها در آن تکراري است بوم ها ي صدا در فيلم ديده مي شود و بازيگران متن هايشان را از روي کاغذ مي خوانند. نماهاي خارجي همزمان در روز و شب مي گذرند. يکي از بازيگران اين فيلم بلا لوگوسي است که قبل از ساخت فيلم مرد. به همين خاطر به جاي نماهاي باقي مانده او بازيگر ديگري بازي کرد  در حالي که از لوگوسي جوان‌تر و بلند‌تر بود و رنگ موهايش هم با او فرق مي کرد! راوي فيلم هم فيلم را با نام قبلي اش که " دزدان بزرگ فضاي خارجي" بوده ذکر مي کند.
"وحشت خزنده" نيز که در بخش اخير کالت به آن اشاره شد وضعيت نسبتا مشابهي دارد و در زمره فيلم هاي زد به شمار مي رود.


7.فوبياي هومر
کمپ نيز سبک زيبائي شناسانه ايست که در آن چيزي به خاطر بد سليقگي و جنبه‌هاي طعنه آميزش  جذاب است. سطحي بودن متوسط بودن غلو و تصنع ويژگي هاي اين سبک اند که به آن جذبه اي سفسطه‌وار مي دهند.
کمپ که بخشي از فرهنگ پاپ و ضد آکادميک دهه 1960 بود در دهه 1980 و با اقتباس از ديدگاههاي پست مدرن درباب هنر و فرهنگ به محبوبيت دست يافت. اين سبک در واقع تحليلي انتقادي و در عين حال يک شوخي بزرگ است. کمپ چيزي را (مثلا يک هنجار اجتماعي /شي/ عبارت يا سبک) بر مي گزيند تحليلي بسيار ظريف از ماهيت اين چيز ارائه مي دهد و نهايتا تصويري طنز آميز از آن به نمايش مي گذارد و در عين شوخي بودن تحليلي بسيار جدي است که برخي براي به سخره گرفتن خود و اثبات نکته اي خاص آن را به کار مي برند و در مجموع شيوه اي متظاهرانه و ستيزه جويانه است که در قالب طنز رخ مي نمايد.
مجموعه هاي تلويزيوني بتمن/ گمشده درفضا/ قايق عشق/ جزيره فانتزي / پيشتازان فضا/ بزرگترين قهرمان آمريکا و لاک پشت هاي نينجا از اين دسته اند. برخي از اين آثار جزئي از توليدات جدي تلويزيوني به شمار مي رفتند و برخي ديگر از همان ابتدا با هدف طنز آميز بودن ساخته شده اند.
برخي منتقدين فيلم "شيطان را شکست بده" (1953) ساخته جان هيوستون و با بازي همفري بوگارت را نخستين فيلم کمپ مي دانند که در واقع نسخه غلو آميزي از ژانر نوار است. اين فيلم در واقع بسيار جلوتر از زمان خود بود و مخاطبانش در آن زمان نتوانستند هدف کارگردان را دريابند و به همين دليل سالها بعد هنگامي که به جرگه آثار کالت پيوست توانست قدر و منزلت خود را باز يابد.
جان واترز نيز مجموعه فيلم هاي موفقي در سبک کمپ ساخته است که فلامينگوهاي صورتي / اسپري مو/ زندگي اسف بار/ شرم کثيف برخي از آنها هستند. واترز در فصل هشتم مجموعه سيمپسون ها با عنوان "فوبياي هومر" در نقش صاحب مغازه خاطرات حضور مي يابد و کمپ را اينگونه براي هومر تعريف مي کند:" به طرز تراژيکي مسخره" يا "به طرز مسخره اي تراژيک"
فيلم‌هاي آموزشي هم مي‌توانند کمپ باشند. فيلم "مرغابي و پوشش" از نمونه ها ي بسيار مشهور است که در آن لاک پشتي انسان نما و کارتوني توضيح مي دهد که چگونه مي توان با پنهان شدن زير ميز از حملات بمب اتم جان سالم به در برد.
بعضي هنرمندان را هم در شمار چهره‌هاي کمپ مي‌شمارند.کساني چون ديويد بووي،‌التون جان و فردي مرکوري که بارها و در نهايت جديت خودشان را هجو کردند.
کيچ نيز واژه اي است که گاهي به جاي کمپ به کار مي رود. هرچند کيچ بيشتر به خود شي مورد نظر اشاره دارد اما کمپ به سبک اجراي آن بر مي گردد.
کمپ ها از نظر تاريخي بيشتر در جوامعي ظهور يافتند که رشد درآمد نسبت به رشد فرهنگي از سرعت بالاتري برخوردار بوده است. به عنوان مثال فرهنگ ايالات متحده دراواخر دهه 1950و اوايل 1960 از نظر برخي منتقدين مهم ترين دوره کمپ مدرن به شمار مي رود. در اين دوره استاندارد زندگي مردم و ميزان درامدشان به سرعت افزايش يافت و اقتصاد کشور پس از رکود دوران جنگ جهاني دوم رونق گرفت. در عين حال مردم عموما شخصيت هائي ساده و بدون پيچيدگي داشتند و به جز بازماندگان جنگ جهاني دوم که فقط 10 درصد مردم را تشکيل مي دادنند بقيه اعضا جامعه به ندرت با فرهنگ هاي ديگر مناطق جهان آشنائي داشته و به خارج از مرزهاي خود سفر کرده بودند.  به طور خلاصه بسياري از مردم به طور ناگهاني به وضعيت مالي مساعدي دست يافتند اما به دليل فقدان آموزش و پيچيدگي هاي رواني و تجربه از سليقه و ذائقه پيشرفته اي برخوردار نبودند.
يکي از نخستين افرادي که مفهوم کمپ را وارد مطالعات آکادميک کرد سوزان سونتاگ نويسنده امريکائي بود. وي در مقاله مشهورش به نام " يادداشتهائي بر کمپ" که در سال 1964 نوشت به تصنع /پوچي / خودنمائي هاي طبقه متوسط و ساده لوح اجتماع و افراط تکان دهنده و منزجر کننده به عنوان عناصر کمپ پرداخت.


8. زيرزمين مردان نامتعارف
کالت مووي و بي‌مووي هر چند گاهي بسيار به هم نزديک اند اما رعايت اصول زيبايي‌شناسانه و تکنيکي برخي کالت سازان باعث مي‌شود جايي اين دو برادر از هم جدا بيفتند.نمونه حي و حاضر اين اشتقاق جهان ماليخوليايي مردي است به اسم ديويد لينچ. لينچ که پس از فيلم کله‌پاک‌کن پرستنده‌هاي اساسي پيدا کرد تا امروز يکي از مهمترين و نمونه‌هاي شاخص کالت‌سازي است.سينماي او نامتعارف ، گيج‌کننده و حتي آزاردهنده است.کله‌پاک‌کن لينچ با حضور مردي عجيب و بچه هيولايي زرزرو پنهان در  انباري چون کشيدن ناخن بر تخته سياه روح اثر مي‌کند.
کشف زيبايي‌شناسي فيلمهاي درجه دو تخصص برادر ديگرمان کوئنتين تارانتينو است.  تارانتينو دانست که بي‌‌مووي‌ها – بي آنکه حتي خود بخواهند- در حال نمايش مفاهيمي  هستند که در دنياي سر و ته دار سينماي رايج مهجور مانده.او قالب قديمي را از مخروبه بيرون کشيد تا نشان دهد هنوز کسي براستي از پتانسيل‌هاي " درجه دو " بودن استفاده نکرده است.
راهي که تا امروز به فيلم جنون‌آميز و ستايش‌شده داني دارکو (2001) اثر ريچارد کلي جوان ختم شده است. فيلمي درباره داني دارکو نوجوان شيزوفرن که دوست خيالي‌اش در لباس يک خرگوش بدهيبت ساعت و دقيقه و ثانيه پايان جهان را به او اعلام مي‌کند.


9. ما چگونه ما شديم ؟
اين يک چشم‌بندي بود.تعدادي حقه قديمي گيج‌کننده نوشتن به علاوه مخلفات مکفي . ياد آوري ايده جذاب مقابله با پدرسالاري ، نامي از لينچ ،‌اکو و تارانتينو .تعدادي واژه خوش تلفظ جذاب و مرعوب‌کننده.و تکه‌تکه چسباندن و کولاژ همه اينها کنار هم.
يک چشم‌بندي بود. شما توسط دهها ايده بي‌ربط و متناقض بمباران شديد و شايد خوشحال باشيد که چيزي دانستيد و ته دلتان کمي ناخوش که نفهميديد چي شد. زماني نيويورک تايمز درباره يک سريال محبوب درجه دو نوشته بود : "سازندگان آن براي جذب مشتري از همه چيز استفاده مي‌کنند. از جذابيت بازيگران خوش بر و رو گرفته تا نقل جملاتي از مرگ در ونيز توماس مان."
حقيقت اين است که شناسايي وضعيت ما – چه در مقام آن هوموساپينس بخت برگشته و چه  به عنوان فرزندان طاغي عليه فرامين پدرانه- جز در مزمزه کردن اين کولاژها به دست نمي‌آيد.تلاش براي درک منطقي و روشن و سر و ته دار اين وضعيت گاهي ما را به استفاده از گفتمان رايج و ظاهراً معقول  همان کساني وا مي‌دارد که ازشان مي‌گريختيم.
پس نگران تناقض‌ها و بي‌مرزي‌ها و گره‌هايي که در ذهن کلاف مي‌شود نباشيد.
هضم همه اينها با هم خود خود جنس است!
زنده باد جوريدن زباله‌هاي روح!


+ نوشته شده در 9 PM توسط مهرناز مصباح
هفدهم اسفند 1386
as a gift
برای بنفشه که مدتهاست پروانه ای ندیده...



+ نوشته شده در 3 PM توسط مهرناز مصباح
دوم دی 1386
of mice and men
در تاکسی هر خانم و آقای غریبه ای می توانند کنار هم بنشینند به دلخواه یا به اجبار.

در اتوبوس پولی هر خانم و آقای آشنائی می توانند کنار هم بنشینند.

در اتوبوس بلیطی زن و شوهر نباید کنار هم بنشینند.

+ نوشته شده در 11 PM توسط مهرناز مصباح
بیست و سوم آذر 1386
افیون ملی حق مسلم ماست

گویا درآمد حاصل از نفت بشکه ای صد دلار کفاف مخارج را نمی دهد که قرار شده درآمد قاچاقچیان هم به صندوق دولت واریز شود.

بر اساس طرح جدید دولت شربت تریاک از اول دی در کشور توزیع می شود. بشنوید از مزایای این شربت جادوئی که قرار است معتادان را درمان کند و البته تا به حال هیچ کشوری از آن چنین استفاده ای نکرده و ایران افتخار افتتاح این تحقیق معجزه آسا را دارد:

"معاون مرکز ملی مطالعات اعتیاد گفت: یکی از نکات مثبت این شربت این است که معتادان به مواد افیونی خیلی راحت به مصرف این ماده عادت می کنند و چون شناخت کاملی از آن دارند از مصرف آن احساس رضایت می کنند به همین علت ماندگاری روی این ماده برای معتادان بالاست و زمانی که این ماده توزیع شود عده زیادی از معتادان علاقمند خواهند بود که آن را مصرف کنند."

" اگر دولت خودش به صورت حساب شده شربت تریاک را در اختیار مصرف کنندگان و معتادان قرار دهد پس از یک دوره کوتاه مدت یا میان مدت شبکه های تامین کننده مواد مخدر مجبورند عقب نشینی کنند، شبکه هائی که متا سفانه همیشه موفق تر از ما عمل کرده اند."

به نقل از همشهری 22 آذر 86

اگر در خطوط بالا اثری از نکات مثبت یافتید ما را هم مطلع کنید.ظاهرا مساله بیشتر رو کم کنی از قاچاقچیان مواد مخدر است تا چیز های دیگر.

اگر فهمیدید درآمد بنزین سهمیه بندی به کجا رفت خروجی در آمد شربت تریاک را هم خواهید فهمید .

پیش به سوی افیون ملی و کالبد های رخوت ناک...

+ نوشته شده در 3 PM توسط مهرناز مصباح
بیست و دوم آبان 1386
رفیق نگاری من: سودابه
مدتي ست خواب بزرگ تصميم گرفته گروه نگاري کند. از وقتي اين قول را به بچه هاي گروه داده بهرنگ هر روز سري به خواب بزرگ مي زند اما هنوز خبري نشده است.
بهانه اي به دستم آمده که مي خواهم پا در کفش خواب بزرگ کرده و اين پروژه را آغاز کنم.
سودابه،همسر بهرنگ، همين بهانه است.

سودابه سي و چند سال دارد که چندش را درست نمي دانم. نقاش است، تحصيلات آکادميک دارد و کارش را خوب مي داند. بسياري از کارهايش را دوست دارم. در ضمن معلم نقاشي هم هست.
چيزي که سودابه را از کليه اعضا گروه متمايز مي کند مهرباني اوست؛ مهرباني نه به معناي رايج بلکه چيزي فراتر از آن؛ چنان که خودش هم از آن شاکي ست. البته لازم به ذکر است که من قطعا مهربان نديده نيستم خصوصا که تا قبل از آشنائيم با سودابه خودم را مهربان ترين و خوش قلب ترين آدم روي زمين مي دانستم و اکثر مردم هم با من موافق بودند. اما با ظهور سودابه پيش پايش لنگ انداختم.
اين ويژگي عجيب سودابه بيشتر اوقات کفر اعضا گروه را در مي آورد؛ اين که به خاطر عشقش به بچه ها و درس دادن به آنها در ساعات طولاني و شرايط سخت با کمترين دستمزد کار مي کند؛ اين که قراداد فلان پروژه را صرفا به خاطر کار کردن و نه به خاطر پول با کمترين دستمزد مي پذيرد؛ اين که همکاري و کمک به ديگران تمام دغدغه اش شده؛ اين که نسبت به نيات و اعمال ديگران به بيشترين حد ممکن خوشبين است؛ اين که همه را "يه آقاي مهربون" مي بيند؛ این که دلش برای همه می سوزد حتی برای هیتلر؛ و ........
اما در ميان سيل انتقادات و توبيخاتي که در گروه نصيبش مي شود بعضي اوقات مي شنويم که سودابه در دفاع از خودش مي گويد من آنقدر ها هم که شما ها فکر مي کنيد مهربان نيستم، براي خودم جنبه هاي سياه و تاريکي دارم؛ مي توانم عصباني شوم ، فحش دهم( البته فحش هاي به غايت پاستوريزه) و همين طور سعي دارد تعدادي ويژگي منفي پيدا کند و به خودش بچسباند که البته چندان موفق نمي شود؛ چون همه ما به او مي خنديم و اصلا حرفش را باور نمي کنيم. و او ناچار مي شود سکوت کند. و بعد از سکوت او ما همچنان با خودمان فکر مي کنيم که چطور يک زن باهوش مي تواند اينقدر هم مهربان باشد و البته جوابي نمي يابيم.

* * * *

چند روزي است که سوي تازه اي از سودابه را مي بينم که تا بحال( طي اين چند ماه) نديده ام و برايم عجيب است: عصباني است؛ از بعضي ها دلخور است و از آنها گلايه مي کند؛ مثلا از اردشير که بعد از ماجراي پايان نامه اش به او و بهرنگ زنگ نزده؛ بي حوصله است و زياد نمي خندد؛ وقتي حالش را مي پرسي نمي گويد "خيلي خوبم" ( عبارتي که هر وقت مي گفت از تعجب شاخ در مي آوردم و با خودم مي گفتم آدميزاد چطور مي تواند خيلي خوب باشد)؛ موقع سلام و خداحافظي فشارم نمي دهد تا جيغم در بيايد؛ و حتي گاهي به بهرنگ هم پرخاش مي کند.


* * * *

سودابه راست مي گويد؛ او هم مثل همه ما سايه دارد اما لزومي نمي بيند همه و در هر موقعيتي با اين سايه ترسناک مواجه شوند و اوقاتشان تلخ شود؛ تلخي اش را در خود ته نشين مي کند و زلال روحش را در کمال فروتني به ديگران تقديم مي دارد و همین است که احترامش را در نظرم افزون می سازد.

+ نوشته شده در 7 PM توسط مهرناز مصباح
نهم آبان 1386
و من هنوز تکیه داده ام...
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

قیصر امین پور
 
+ نوشته شده در 2 AM توسط مهرناز مصباح
سوم آبان 1386
چه کسی تسبیحمان را گسست؟؟؟؟؟؟؟


هیچ دلخوری ای در کار نیست.
من فقط از رویائی سخن گفتم که روزگار کوتاهی از نوجوانی ام را در هاله ای از لاهوت پوشاند و چه زود همچون کوچک برکه ای در دل صحرا ی سوزان به آسمان پرید و محو شد. چنان که انگار هیچ گاه وجود نداشته و خوابی بیش نبوده.
و مسعود سرحدی آغاز و پایانش بود. از آغاز آرزویم این بود که پایانی در کار نباشد. اما چه چیز دنیا را بی پایان دیده اید .
می دانی مهره اول ترسم از آن نیست که به قول شما او از ما و شما جدا شده باشد که همیشه می توان به بازگشت امیدوار بود. ترسم این است که شاید حتی خود ما از چیزی جدا شده باشیم. ای کاش می توانستم گناه پایان آن رویا و خیال را به گردن مسعود سرحدی بیندازم که در این صورت می توانستم هنوز امیدی داشته باشم. اما
ترسم از این است که آنچه از دست رفته نه آدمها که  زمان  باشد. زمانی که گذشته دیگر امیدی به بازگشتش نیست.  احساس می کنم آن زمان و آن مکان به نا کجائی پیوسته که رهی به آن نداریم.
و این ترسی ست که هر روز و شبم را گرفته ؛ اضطرابی که رهایم نمی کند و خودم هم بیشتر اوقات از سببش غافلم تا نایاب زمانی مثل الان که چیزی سر سخنم را باز کند و ترسهایم کمی بیرون بریزد.
ترس از واقعیت.
همیشه از زمان نوزادی از واقعیت هراس داشته ام و از آن گریخته ام. همیشه در خلوت خویش در عالمی دیگر زیسته ام. و برای گریز از همین ترس و غلبه بر آن بود که در کامنت های همین پست در پاسخ به محبوبه و ایلنان که گفته بودند شاید دوستان در ذهن تو زندگی ای زیباتر از واقعیت داشته باشند گفتم نه واقعیت هر چه باشد همان را می خواهم. بله همان را می خواهم چون چاره دیگری ندارم و باید جسارت کنار آمدن با آن را پیدا کنم. و گرنه می دانم هر چیزی در خیال به گونه ای دیگرو صد البته ارجح است.

چیزی را از ما ربوده اند؛ از من؛ از تو؛ از مسعود سرحدی واز همه آنها که می دانند چیزی از دست رفته اما نمی دانند چیست....

همان چیزی که رشته مان را دوباره به هم پیوند می دهد. رشته تسبیح گسسته را...

+ نوشته شده در 1 AM توسط مهرناز مصباح
بیست و هفتم مرداد 1386
سرحدی

آن خانه که صد بار در او مائده خوردیم
بر دور حوالی گه آن خانه بگردیم
مائیم و حوالی گه آن خانه دولت
ما نعمت آن خانه فراموش نکردیم

دیشب خوابش را می دیدم. هنوز لاغر بود و مهربان  و در آن مکان اسطوره ای دانه های تسبیحی پاره شده و فندکی به من هدیه داد. اما بعد دیدم که رشته تسبیح بر جا بود. بیدار که شدم آرزو کردم این تسبیح دوستی ای باشد که به غلط گمان به پاره شدنش داشتم.
سالهاست که از او بی خبرم. آخرین باری که دیدمش هنوز دوقلوهایش به دنیا نیامده بودند. اما شنیده هایم پس از آن حاکی از آنند که دیگر آن  نیست که من می شناختم. زندگی پیشینش،خط و مشق، را رها کرده و به ریاست دانشگاه دلخوش داشته است. همیشه نومیدانه به این تسبیح پاره شده نگریسته ام و هنوز امیدوارم روزی به شنیده هایم بخندیم. و حالا با این خواب امیدم افزون گشته است. تسبیحی که گمان می کردم گسسته هنوز پابرجاست. می دانید که به خوابهایم ایمان دارم.
سروش توانست با نوشته هایش دو دوست قدیمی را باز یابد،مجید و مرتضی را، و من هم می خواهم بختم را بیازمایم هر چند امیدی ندارم. اسمش را اینجا می نویسم که لا اقل اگر به دنبال اسم خودش می گشت سراغش به اینجا بیفتد. و گرنه با منش کاری نیست. مسعود سرحدی را می گویم.

+ نوشته شده در 2 PM توسط مهرناز مصباح
بیست و پنجم مرداد 1386
الیوم...
الیوم خرید از کودکان کار در حکم محاربه با آینده آنهاست.

+ نوشته شده در 9 PM توسط مهرناز مصباح
شانزدهم مرداد 1386
نصیحت های بدرد نخور
 

خانم جوانی به همراه همسرش در گوشه پارک نشسته و داره سیگار می کشه. گروهی از بچه هائی که معروفند به بچه های کار به سمت اونها می رن و می خان به اونها جوراب بفروشن. خانم جوان سعی داره اونها رو تشویق کنه که به جای کار کردن تو این سن و سال درس بخونن. بچه ها هم در جوابش می گن :"خانم! سیگار نکش. سیگار چیز بدیه. "
یه چیزهائی رو بچه ها می دونن و یه چیزهائی رو هم بزرگترها....
خانم جوان به سیگار کشیدنش ادامه می ده و بچه ها هم به جوراب فروختنشون.

+ نوشته شده در 7 PM توسط مهرناز مصباح
ششم تیر 1386
شهروند به مثابه...


شهروند به مثابه جرز دیوار
ظهر، اتوبوس در ترافیک پشت چراغ توحید مانده و همه شر شر عرق می ریزند. اتوبوس بسیار شلوغ است و آقایان  نامحترم به قسمت خانمها کشیده شده اند. خانم جوانی  سر پا ایستاده و در حال خواندن درس زبان است. ظاهرا امتحان دارد. دو جوانی که به سمت خانمها آمده اند مدام به زبان خواندن او متلک می اندازند. ناگهان صدای دادو هواری شنیده می شود و خانم جوان به سمت آقای عصبانی می رود و سعی دارد همسرش را از دست به یقه شدن با دو جوان مذکور ممانعت کند. سایر آقایان اتوبوس از اینکه به خانم محترمی اهانت شده اصلا شاکی نیستند. ظاهرا از فیلم قیصر یاد گرفته اندکه غیرت عمل ناپسندی است. آنها فقط به آقائی که در حمایت از خانمش صدایش را بلند کرده معترض اند. نمی دانم این همه جمعیتی که در ویلاهای بسیار آرام دور از شهر زندگی می کنند چنان که حتی با صدای بلند این آقا آرامششان به هم می خورد در این شهر پر سر و صدا چه می کنند. خانمها و آقایان همه ساکتند به جز آقای میانسالی که در پاسخ به جمله خانم جوان مبنی بر بی غیرتی اش خود خانم را بی غیرت می خواند. نمی دانم چرا و اصلا تعریفش از غیرت چیست. پس از چند لحظه متوجه می شوم جواب او چیزی بیشتر از واکنش کودکانه "خودتی" چیز دیگری نیست ونباید به دنبال معنی در آن باشم. به قول خانم جوان مرد هم مردهای قدیم.

شهروند به مثابه دزد
ظهر یا بعداز ظهری در یکی از ایستگاههای مترو. آقای ریشوئی که فرم ریشش حکایت از ایمان و مذهب محکمش دارد و لباس فرم مترو پوشیده چندین متر از جایگاهش خارج شده تا به خانمی بگوید مگر با تو نیستم؟ در اولین لحظه و به طور ناخودآگاه فکر می کنم می خواهد راجع به حجابش به او تذکر می دهد اما پس از دیدن یک خانم چادری با پوششی کاملا ساده و بدون هیچ گونه آرایشی می فهمم که قطعا حدسم غلط است اما کاشف به عمل می آید که این آقای وظیفه شناس که این چنین آشفته است فقط می خواهد خانم را برای بکار گیری کارت مترو به جایگاه ورود بازگرداند. در نظر داشته باشید که قیمت این سفر درون شهری بین 75 تا 150 تومان است.نمی دانم این خانم واقعا از کارتش موقع ورود استفاده کرده یا نه و اصلا هم برایم اهمیتی ندارد. تنها چیزی که می دانم این است که فقط کسی سعی دارد از پرداخت این هزینه سر باز بزند که واقعا توان پرداخت آن را نداشته باشد و این ناتوانی به هیچ وجه جرم محسوب نمی شود و هر کسی اعم از دارا و ندار حق دارد از مترو به عنوان یک وسیله نقلیه عمومی استفاده کند حتی اگر پولش را نپردازد چون او یک شهروند است و در این مملکت حق شهروندی و به قول قدما حق آب و گل دارد. اما کشور ما بسیار قانونمند است ونمی تواند جوابگوی احساساتی اینچنین رقیق باشد.

شهروند به مثابه گدا
ظهر. دکه میوه فروشی شهرداری. ساعت استراحت فروشندگان است. روی میوه ها را با گونی های مرطوب پوشانده اند. تنها کسی که در آن حوالی دیده می شود پسر بچه ایست که سبزی های دسته شده روی گاری را می فروشد. پیرمردی به همراه نوه اش از دور می آید. معلوم است پسرک بهانه گوجه سبز کرده. پدر بزرگ به نوه اش می گوید می تواند از زیر همان گونی های مرطوب چند دانه ای گوجه سبز بردارد. پسرک همین کار را می کند. اما پسر سبزی فروش می خواهد جلویش را بگیرد و به پیرمرد می گوید که این مال حرام است. پس از خرید سبزی تمام حواسم به قیمت گوجه سبز کیلوئی دو هزار تومان و بچه هائی است که عاشق گوجه سبزند و نمی توانند بخورند حالا یا به این خاطر که دکه شهرداری تعطیل است یا پدر بزرگ از این شانس برای نجات جیبش استفاده می کند. و نمی دانم کش رفتن دو دانه گوجه سبز از زیر گونی حرام است یا آرزوی کودکی یا جیب خالی پدر بزرگها....

 

 

+ نوشته شده در 0 AM توسط مهرناز مصباح
بیست و سوم خرداد 1386


1-هفته پیش مشغول دیدن مراسم اختتامیه کن بودم. در بخش معروف فرش قرمز، بازیگران مختلف رادر حال ژست گرفتن برای عکاسان نشان می داد که نوبت به خانم بازیگر بسیار زیبائی از کشور ترکیه رسید. طبق معمول عاشق زیبا رویان شدم و اعتراف می کنم به زیبائی اثیری اش حسودی کردم . یکی دو ساعتی از این فرش قرمز گذشت و نوبت به ورود هیئت داوران رسید...

2- در کمال تعجب فهمیدیم سارا کوچولوی قصه های جزیره هم یکی از داوران است. خلاصه حواسمان به سارا معطوف شد و اینکه ما که قرار است موضوع "قصه های جزیره بعد از ده سال" را برای شرق کار کنیم به این مساله هم اشاره ای داشته باشیم اما در جستجوی مطلب برای سارا پلی آنقدر به نکات جالب درباره زندگی او برخوردم که تصمیم گرفتم موضوع را به سارا محدود کنم. از آنجا که این سریال را در سری پخش اولیه اصلا ندیده بودم و پارسال هنگام تکرار فقط چند قسمتش را دیدم و از آن دسته طرفداران سینه چاک جزیره به شمار نمی رفتم؛ برایم عجیب بود که آنچنان مجذوب شخصیت سارا شوم...

 3-دختری که در یازده سالگی با داشتن آرم صلح روی لباسش در مراسم اهدا جوایز تلویزیون کودکان حاضر می شود و از جنگ خلیج و هر جنگی ابراز تنفر می کند آنقدر که شرکتی به بزرگی و قدرت دیزنی از وی می ترسد و دیگر او را به کار دعوت نمی کند،  دختری که از 14 سالگی مستقل شده و در 15 سالگی در درگیری با پلیس دو دندانش را از دست می دهد؛ دختری که در 16 سالگی به خاطر امریکائی زده شدن مجموعه بسیار پرطرفدار قصه های جزیره از بازی در آن دست می کشد؛او که به رانندگی علاقه ندارد و از وسایل نقلیه عمومی استفاده می کند تا در کاهش آلودگی هوا و ترافیک سهمی داشته باشد؛ او که به دوردستها می نگرد ؛ به سرنوشت انسان و به آزادی اش؛ او مرا شیفته خود کرد و به این فکر افتادم که آدم می تواند به زیبائی و جذابیت آن بازیگر ترک نباشد اما دلهای بسیاری را برباید (البته  زیبائی سارا را انکار نمی کنم). به سارا حسادت کردم.

برای خواندن مطلب چاپ شده در شرق امروز اینجا را کلیک کنید. 

+ نوشته شده در 10 PM توسط مهرناز مصباح
نوزدهم خرداد 1386
کابوس بیست ساله
نمی دانم روی زمینم یا در آسمان، روی دیوار یا سقف یا زمین، در کدام جهت باید بچرخم، هر حرکتی ممکن است منجر به پرتاب شدنم بشود. تا چند سال پیش در حال پرت شدن بودم حالا در آستانه پرت شدن؛ آنهم معلوم نیست به کدام سو. فکر کنم آن قبلی خیلی بهتر بود لااقل تکلیفم معلوم بود داشتم پرت می‌شدم دیگر. اما در این یکی نمی‌دانم باید چه خاکی به سرم بریزم. جالب اینجاست که دیگران هم همانجائیند که من هستم اما هیچ مشکلی ندارند و حال مرا هم نمی‌فهمند، اصلا انگار نمی‌دانند من چه حال اسفناکی دارم. خوشند برای خود. تمام نمی‌شود این کابوس لعنتی. عمرش را هم دقیقا نمی‌دانم. از وقتی یادم می‌آید بوده. شاید از بیست  هم گذشته باشد.تازه این فقط یکی از کابوسهاست...
+ نوشته شده در 1 AM توسط مهرناز مصباح
دوازدهم خرداد 1386
دیگه نگو "خوب که چی؟"
کلی گوئی آفت ذهن است

کلی نگری آفت زندگی

باید از شر این کلی نگری مزخرف رها شوم همان که همیشه می پرسد :"خوب که چی؟" باید مثل آن خواب رنگها را جدا جدا تشخیص بدهم جدا جدا درک کنم شکلها را جدا جدا ببینم نه همه را با هم و همچون تصویری محو ،باید ذره بین بگذارم، زوم کنم روی تک تک لحظه ها وگرنه طبق گفته خوابم درمان نخواهم شد. به خوابهایم بیش از هر روانکاوی اعتماد دارم. هر چه باشد از این آزمندیان....بهتر است؛ نه نه بی انصافی است از هر روانکاوی کارش را بهتر بلد است فقط حیف که زبان سخت و پیچیده ای دارد. باید زبان خواب را هم مثل  فرانسه و انگلیسی در برنامه روزانه ام بگنجانم

+ نوشته شده در 8 PM توسط مهرناز مصباح
دهم خرداد 1386
 

حوصله داری ها؟؟؟

+ نوشته شده در 9 PM توسط مهرناز مصباح
نهم خرداد 1386

 

nothing happens

nobody comes

nobody goes

it's awfull...

(beckett, waiting for godot)

+ نوشته شده در 9 PM توسط مهرناز مصباح
هشتم خرداد 1386
هشتم خرداد
تولدت مبارک

اوه! اون بالا رو ببین. هشتم خرداد شده!

نمی دونم به خودم تبریک بگم یا به خواب بزرگ...

+ نوشته شده در 6 PM توسط مهرناز مصباح
هشتم خرداد 1386
دختر مردم
 

دختر مردم پکرم کرده...

(خواننده پاپ)

+ نوشته شده در 11 AM توسط مهرناز مصباح
هفتم خرداد 1386
یک هفته در قصر
 پرونده چهار صفحه اي  جواهري در قصر  روز چهارشنبه گذشته در شرق چاپ شد.   اين پرونده حاصل يک هفته سرويس شدن براي گردآوري مطلب و ترجمه درباره سريالي است که راستش خودم مثل بقيه سريالهاي تلويزيون حتي يک قسمتش را هم نديده ام و نمي دانم چرا نه تنها در ايران که در بسياري از کشورها اينقدر محبوب شده.

اما از همه بهتر نگاه ويژه دکتر مجيد انوشيرواني به اين سريال بود که در پرونده ام يادداشتي از ايشان هم کار کردم.

+ نوشته شده در 7 PM توسط مهرناز مصباح
پنجم خرداد 1386
دو کلمه ای که از ساناز یادگرفتم

من سال اول دبیرستان بودم و ساناز خسروشاهی سال دوم. آن موقع دومی ها هم سال بالایی محسوب می شدند و مثلا الگویی برای سال پائینی ها.

 دهه فجر بود و هر روز نوبت یکی از کلاسها که برنامه اجراکند. ساناز خسروشاهی دختری بود سبزه رو با چشم و ابروی مشکی، ابروانی پر پشت و چشمانی نافذ و موهای مجعد که از زیر مقنعه بیرون میزد. دختری خونگرم و با روابط اجتماعی قوی . درسش هم خوب بود و معلمها دوستش داشتند. به روابط اجتماعی خوبش و به چهره جذابش غبطه می خوردم . علیرغم اینکه هیچ زمینه ای برای ایجاد ارتباط بینمان به وجود نیامد اما از لبخندها و سلام هایش می فهمیدم که او هم از من خوشش می آید.

 برگردیم به دهه فجر و برنامه ای که آن روز کلاس ساناز اینا باید اجرا می کردند. با اوصافی که از ساناز رفت طبیعی بود که خودش نماینده کلاس و مسول برگزاری مراسم باشد. رفته بود پشت میزی و ضمن خوش وبش با حضار برنامه ها را معرفی می کرد که یکی از همکلاسهایش از خرابکاری بچه ها و حاضر نبودن یکی از برنامه های اصلی گروه خبر داد. در حالی که همه دانش اموزان و معلمها منتظر اجرای برنامه بودند انتظار داشتم عصبانیت و پرخاشگری ساناز را در برابر همکلاسیش ببینم. رفتاری که از هر دختر 16 ساله در آن شرایط که به نظر خودش احتمالا در حال انجام یکی از بزرگترین وظایف زندگیش است و دیگران موقعیتش را خراب کرده اند انتظار می رفت. اما ساناز در کمال خونسردی فقط دو کلمه گفت:" مساله ای نیست"
و به کارش ادامه داد.


هنوز چهره اش در حال ادای آن دو کلمه در ذهنم نقش بسته است. نمی دانم چه شد، چه جابجایی در مدرسه رخ داد یا هر چیز دیگر که دیگر هیچ وقت ساناز را ندیدم. یا شاید هم یکی دوباری دیده ام اما چهره اش در حال ادای آن دو کلمه جادویی همه چیزهای دیگر را پاک کرده است.
همیشه آرزو داشتم در حساس ترین موقعیت های زندگی ، در سرخورده ترین حالتهای پس از شکست و در برابر همه خرابکاری ها بگویم: مساله ای نیست

و آرزو دارم لااقل یک بار دیگر ساناز را ببینم. امیدوارم گذشت سالها کلمات جادویی اش را نربوده باشد.


+ نوشته شده در 10 PM توسط مهرناز مصباح
چهارم خرداد 1386
از زیر چرخهای تریلی
چقدر کند می گذرد این زندگی لعنتی. عین تریلی ۱۸چرخ با سرعت مورچه خواب آلود و کسلی از رویم رد می شود. وای خفه شدم نمی توانم نفس بکشم. چرا لااقل نمی میرم؟

این سروتونین لعنتی هم هیج جوره بالا نمی رود. مردم از بس سیتالوپرام خوردم. چرا افاقه نمی کند. لیبیدوی عوضی هم نمی دانم به کجا گیر کرده که تکان نمی خورد.

وای یکی مرا از زیر این ۱۸ چرخ بیرون بکشد.

+ نوشته شده در 9 PM توسط مهرناز مصباح
سی و یکم اردیبهشت 1386
پستی برای جلب بازدید کنندگان عزیز
محسن نامجو را که در گوگل فارسی سرچ کنید این یکی از عکسهاست البته به اضافه عکسی از کامران و هومن و عکسی از یک خانم بی ربط

نامجو

نامجو+دانلود

نامجو+زلف

نامجو+سه راه آذری

نامجو+نوبهاری

محسن نامجو

نامجو+بگو بگو

نامجو+خواننده

نامجو+ترانه سرا

نامجو+نابغه

نامجو+انیشتن

نامجو+پرفسور حسابی

نامجو+اینجا

نامجو+آنجا

نامجو+همه جا(در خواندنش مودب باشید)

بگذارید محسن نامجو نفسی بکشد

در پایان به محسن نامجو عزیز ارادت داریم

 

پ.ن: شما را به خدا یک نگاهی به آمارگیر خواب بزرگ بیاندازید ببینید با همین کلمه جادویی چه بروبیایی به هم زده...