
این کسالت ابدی دست از سرش برنمی دارد. هنوزهم
تمام روز را می خوابد و شب با سری باد کرده و دردناک بیدار می شود که اگر کاری
نباشد خواب شب را هم به روز می چسباند. زیر سنگینی لحظات جان هم نمی سپرد. دلش برای
هم خانه ایش می سوزد و احساس عذاب وجدان می کند. می گوید حق دارد با آدمی شاد و پر
انرژی و پر روحیه روزگارش را سپری کند نه اینکه تمام روز و شبش را بیهوده صرف انرژی
دادن به او کند. خودش را دوست ندارد و زندگی را هم . همه تلاش هایش برای پنهان
کردن این نفرت بی نتیجه مانده است. منتظر ماندن برای اتفاقی که زیرو رویش کند هم
دیگر کسالت بار شده است. نا امیدی اجازه هیچ کاری را نمی دهد. هنر راه به جائی نمی
برد. زبانی ندارد. الکن است. هر چه در زندگی دیگران سرک می کشد نمی تواند راه حلی
بیابد، الگوئی بگیرد، چیزی بفهمد. آنها چه می کنند که او نمی تواند. چطور ادامه می
دهند. دوست دارد تمام شود اما با هم خانه ایش چه کند. او تن به این تصمیم نمی دهد.
هیچ هم که نباشد عادت چند ساله کار را سخت می کند.
تا حالا هیچ کس منو به شرکت در هیچ بازی ای دعوت نکرده. من هم یه بازی می
سازم و هیچ کس رو به شرکت توش دعوت نمی کنم.
یکی از غمگنانه ترین دیالوگ های
"جائی برای پیرمردها نیست" اون جائیه که کلانتره می گه : "فکر می
کردم وقتی پیر بشم خدا خودش کارهام رو یه جورائی راس و ریس می کنه و اوضام خیلی
خوب می شه. اما این طور نشد".
شما از پیریتون چه تصوری دارین؟
واقعا فکر می کنین کتابا اونقدر ارزشش
رو دارن که بخاطرشون درختا رو قطع کنیم؟
یا
بیابان با کتاب را ترجیح می دهید یا
جنگل بی کتاب را؟
یا
کتابخانه صحرائی یا جنگل بی فرهنگی؟
یا وقتی کتاب نباشه فرهنگ هم نیست؟
یا وقتی فرهنگ نباشه کتاب نیست ؟
....
در اتوبوس پولی هر خانم و آقای آشنائی می توانند کنار هم بنشینند.
در اتوبوس بلیطی زن و شوهر نباید کنار هم بنشینند.
گویا درآمد حاصل از نفت بشکه ای صد دلار کفاف مخارج را نمی دهد که قرار شده درآمد قاچاقچیان هم به صندوق دولت واریز شود.
بر اساس طرح جدید دولت شربت تریاک از اول دی در کشور توزیع می شود. بشنوید از مزایای این شربت جادوئی که قرار است معتادان را درمان کند و البته تا به حال هیچ کشوری از آن چنین استفاده ای نکرده و ایران افتخار افتتاح این تحقیق معجزه آسا را دارد:
"معاون مرکز ملی مطالعات اعتیاد گفت: یکی از نکات مثبت این شربت این است که معتادان به مواد افیونی خیلی راحت به مصرف این ماده عادت می کنند و چون شناخت کاملی از آن دارند از مصرف آن احساس رضایت می کنند به همین علت ماندگاری روی این ماده برای معتادان بالاست و زمانی که این ماده توزیع شود عده زیادی از معتادان علاقمند خواهند بود که آن را مصرف کنند."
" اگر دولت خودش به صورت حساب شده شربت تریاک را در اختیار مصرف کنندگان و معتادان قرار دهد پس از یک دوره کوتاه مدت یا میان مدت شبکه های تامین کننده مواد مخدر مجبورند عقب نشینی کنند، شبکه هائی که متا سفانه همیشه موفق تر از ما عمل کرده اند."
به نقل از همشهری 22 آذر 86
اگر در خطوط بالا اثری از نکات مثبت یافتید ما را هم مطلع کنید.ظاهرا مساله بیشتر رو کم کنی از قاچاقچیان مواد مخدر است تا چیز های دیگر.
اگر فهمیدید درآمد بنزین سهمیه بندی به کجا رفت خروجی در آمد شربت تریاک را هم خواهید فهمید .
پیش به سوی افیون ملی و کالبد های رخوت ناک...
هیچ دلخوری ای در کار نیست.
من فقط از رویائی سخن گفتم که روزگار کوتاهی از نوجوانی
ام را در هاله ای از لاهوت پوشاند و چه زود همچون کوچک برکه ای در دل صحرا ی سوزان به
آسمان پرید و محو شد. چنان
که انگار هیچ گاه وجود نداشته و خوابی بیش نبوده.
و مسعود سرحدی آغاز و پایانش بود. از آغاز آرزویم این بود
که پایانی در کار
نباشد. اما چه چیز دنیا را بی پایان دیده اید .
می دانی مهره اول ترسم از آن نیست که به قول شما او از ما
و شما جدا شده باشد که همیشه می توان به بازگشت امیدوار بود. ترسم این است که شاید حتی خود ما
از چیزی جدا شده باشیم. ای کاش می توانستم گناه پایان آن
رویا و خیال را به گردن مسعود سرحدی بیندازم که در این صورت می توانستم هنوز امیدی
داشته باشم. اما
ترسم از این است که آنچه از دست رفته نه آدمها که زمان
باشد. زمانی که گذشته دیگر امیدی به بازگشتش نیست. احساس می کنم آن زمان و آن
مکان به نا کجائی
پیوسته که رهی به آن نداریم.
و این ترسی ست که هر روز و شبم را گرفته ؛ اضطرابی که
رهایم نمی کند و خودم هم بیشتر اوقات از سببش غافلم تا نایاب زمانی مثل الان که چیزی سر سخنم را باز کند و ترسهایم کمی بیرون
بریزد.
ترس از واقعیت.
همیشه از زمان نوزادی از واقعیت هراس داشته ام و از آن
گریخته ام. همیشه در خلوت خویش در عالمی دیگر زیسته ام. و برای گریز از همین ترس و غلبه
بر آن بود که در کامنت
های همین پست در پاسخ به محبوبه و ایلنان که گفته
بودند شاید دوستان در ذهن تو زندگی ای زیباتر از واقعیت
داشته باشند گفتم نه واقعیت هر چه باشد همان را می خواهم. بله همان را می خواهم چون چاره دیگری ندارم و باید جسارت کنار آمدن با
آن را پیدا کنم. و گرنه می دانم هر چیزی در خیال به گونه ای دیگرو صد البته ارجح است.
چیزی را
از ما ربوده اند؛ از من؛ از تو؛ از مسعود سرحدی واز همه آنها که می دانند چیزی از
دست رفته اما نمی دانند چیست....
همان چیزی
که رشته مان را دوباره به هم پیوند می دهد. رشته تسبیح گسسته را...
آن خانه که صد بار در او مائده خوردیم
بر دور حوالی گه آن خانه بگردیم
مائیم و حوالی گه آن خانه دولت
ما نعمت آن خانه فراموش نکردیم
دیشب خوابش را می دیدم. هنوز لاغر بود و مهربان و در آن مکان اسطوره ای دانه های تسبیحی پاره شده و فندکی به من هدیه داد. اما بعد دیدم که رشته تسبیح بر جا بود. بیدار که شدم آرزو کردم این تسبیح دوستی ای باشد که به غلط گمان به پاره شدنش داشتم.
سالهاست که از او بی خبرم. آخرین باری که دیدمش هنوز دوقلوهایش به دنیا نیامده بودند. اما شنیده هایم پس از آن حاکی از آنند که دیگر آن نیست که من می شناختم. زندگی پیشینش،خط و مشق، را رها کرده و به ریاست دانشگاه دلخوش داشته است. همیشه نومیدانه به این تسبیح پاره شده نگریسته ام و هنوز امیدوارم روزی به شنیده هایم بخندیم. و حالا با این خواب امیدم افزون گشته است. تسبیحی که گمان می کردم گسسته هنوز پابرجاست. می دانید که به خوابهایم ایمان دارم.
سروش توانست با نوشته هایش دو دوست قدیمی را باز یابد،مجید و مرتضی را، و من هم می خواهم بختم را بیازمایم هر چند امیدی ندارم. اسمش را اینجا می نویسم که لا اقل اگر به دنبال اسم خودش می گشت سراغش به اینجا بیفتد. و گرنه با منش کاری نیست. مسعود سرحدی را می گویم.
خانم جوانی به همراه همسرش در گوشه پارک نشسته و داره سیگار می کشه. گروهی از بچه هائی که معروفند به بچه های کار به سمت اونها می رن و می خان به اونها جوراب بفروشن. خانم جوان سعی داره اونها رو تشویق کنه که به جای کار کردن تو این سن و سال درس بخونن. بچه ها هم در جوابش می گن :"خانم! سیگار نکش. سیگار چیز بدیه. "
یه چیزهائی رو بچه ها می دونن و یه چیزهائی رو هم بزرگترها....
خانم جوان به سیگار کشیدنش ادامه می ده و بچه ها هم به جوراب فروختنشون.
شهروند به مثابه جرز دیوار
ظهر، اتوبوس در ترافیک پشت چراغ توحید مانده و همه شر شر عرق می ریزند. اتوبوس بسیار شلوغ است و آقایان نامحترم به قسمت خانمها کشیده شده اند. خانم جوانی سر پا ایستاده و در حال خواندن درس زبان است. ظاهرا امتحان دارد. دو جوانی که به سمت خانمها آمده اند مدام به زبان خواندن او متلک می اندازند. ناگهان صدای دادو هواری شنیده می شود و خانم جوان به سمت آقای عصبانی می رود و سعی دارد همسرش را از دست به یقه شدن با دو جوان مذکور ممانعت کند. سایر آقایان اتوبوس از اینکه به خانم محترمی اهانت شده اصلا شاکی نیستند. ظاهرا از فیلم قیصر یاد گرفته اندکه غیرت عمل ناپسندی است. آنها فقط به آقائی که در حمایت از خانمش صدایش را بلند کرده معترض اند. نمی دانم این همه جمعیتی که در ویلاهای بسیار آرام دور از شهر زندگی می کنند چنان که حتی با صدای بلند این آقا آرامششان به هم می خورد در این شهر پر سر و صدا چه می کنند. خانمها و آقایان همه ساکتند به جز آقای میانسالی که در پاسخ به جمله خانم جوان مبنی بر بی غیرتی اش خود خانم را بی غیرت می خواند. نمی دانم چرا و اصلا تعریفش از غیرت چیست. پس از چند لحظه متوجه می شوم جواب او چیزی بیشتر از واکنش کودکانه "خودتی" چیز دیگری نیست ونباید به دنبال معنی در آن باشم. به قول خانم جوان مرد هم مردهای قدیم.
شهروند به مثابه دزد
ظهر یا بعداز ظهری در یکی از ایستگاههای مترو. آقای ریشوئی که فرم ریشش حکایت از ایمان و مذهب محکمش دارد و لباس فرم مترو پوشیده چندین متر از جایگاهش خارج شده تا به خانمی بگوید مگر با تو نیستم؟ در اولین لحظه و به طور ناخودآگاه فکر می کنم می خواهد راجع به حجابش به او تذکر می دهد اما پس از دیدن یک خانم چادری با پوششی کاملا ساده و بدون هیچ گونه آرایشی می فهمم که قطعا حدسم غلط است اما کاشف به عمل می آید که این آقای وظیفه شناس که این چنین آشفته است فقط می خواهد خانم را برای بکار گیری کارت مترو به جایگاه ورود بازگرداند. در نظر داشته باشید که قیمت این سفر درون شهری بین 75 تا 150 تومان است.نمی دانم این خانم واقعا از کارتش موقع ورود استفاده کرده یا نه و اصلا هم برایم اهمیتی ندارد. تنها چیزی که می دانم این است که فقط کسی سعی دارد از پرداخت این هزینه سر باز بزند که واقعا توان پرداخت آن را نداشته باشد و این ناتوانی به هیچ وجه جرم محسوب نمی شود و هر کسی اعم از دارا و ندار حق دارد از مترو به عنوان یک وسیله نقلیه عمومی استفاده کند حتی اگر پولش را نپردازد چون او یک شهروند است و در این مملکت حق شهروندی و به قول قدما حق آب و گل دارد. اما کشور ما بسیار قانونمند است ونمی تواند جوابگوی احساساتی اینچنین رقیق باشد.
شهروند به مثابه گدا
ظهر. دکه میوه فروشی شهرداری. ساعت استراحت فروشندگان است. روی میوه ها را با گونی های مرطوب پوشانده اند. تنها کسی که در آن حوالی دیده می شود پسر بچه ایست که سبزی های دسته شده روی گاری را می فروشد. پیرمردی به همراه نوه اش از دور می آید. معلوم است پسرک بهانه گوجه سبز کرده. پدر بزرگ به نوه اش می گوید می تواند از زیر همان گونی های مرطوب چند دانه ای گوجه سبز بردارد. پسرک همین کار را می کند. اما پسر سبزی فروش می خواهد جلویش را بگیرد و به پیرمرد می گوید که این مال حرام است. پس از خرید سبزی تمام حواسم به قیمت گوجه سبز کیلوئی دو هزار تومان و بچه هائی است که عاشق گوجه سبزند و نمی توانند بخورند حالا یا به این خاطر که دکه شهرداری تعطیل است یا پدر بزرگ از این شانس برای نجات جیبش استفاده می کند. و نمی دانم کش رفتن دو دانه گوجه سبز از زیر گونی حرام است یا آرزوی کودکی یا جیب خالی پدر بزرگها....
1-هفته پیش مشغول دیدن مراسم اختتامیه کن بودم. در بخش معروف فرش قرمز، بازیگران مختلف رادر حال ژست گرفتن برای عکاسان نشان می داد که نوبت به خانم بازیگر بسیار زیبائی از کشور ترکیه رسید. طبق معمول عاشق زیبا رویان شدم و اعتراف می کنم به زیبائی اثیری اش حسودی کردم . یکی دو ساعتی از این فرش قرمز گذشت و نوبت به ورود هیئت داوران رسید...
2- در کمال تعجب فهمیدیم سارا کوچولوی قصه های جزیره هم یکی از داوران است. خلاصه حواسمان به سارا معطوف شد و اینکه ما که قرار است موضوع "قصه های جزیره بعد از ده سال" را برای شرق کار کنیم به این مساله هم اشاره ای داشته باشیم اما در جستجوی مطلب برای سارا پلی آنقدر به نکات جالب درباره زندگی او برخوردم که تصمیم گرفتم موضوع را به سارا محدود کنم. از آنجا که این سریال را در سری پخش اولیه اصلا ندیده بودم و پارسال هنگام تکرار فقط چند قسمتش را دیدم و از آن دسته طرفداران سینه چاک جزیره به شمار نمی رفتم؛ برایم عجیب بود که آنچنان مجذوب شخصیت سارا شوم...
3-دختری که در یازده سالگی با داشتن آرم صلح روی لباسش در مراسم اهدا جوایز تلویزیون کودکان حاضر می شود و از جنگ خلیج و هر جنگی ابراز تنفر می کند آنقدر که شرکتی به بزرگی و قدرت دیزنی از وی می ترسد و دیگر او را به کار دعوت نمی کند، دختری که از 14 سالگی مستقل شده و در 15 سالگی در درگیری با پلیس دو دندانش را از دست می دهد؛ دختری که در 16 سالگی به خاطر امریکائی زده شدن مجموعه بسیار پرطرفدار قصه های جزیره از بازی در آن دست می کشد؛او که به رانندگی علاقه ندارد و از وسایل نقلیه عمومی استفاده می کند تا در کاهش آلودگی هوا و ترافیک سهمی داشته باشد؛ او که به دوردستها می نگرد ؛ به سرنوشت انسان و به آزادی اش؛ او مرا شیفته خود کرد و به این فکر افتادم که آدم می تواند به زیبائی و جذابیت آن بازیگر ترک نباشد اما دلهای بسیاری را برباید (البته زیبائی سارا را انکار نمی کنم). به سارا حسادت کردم.
برای خواندن مطلب چاپ شده در شرق امروز اینجا را کلیک کنید.
کلی نگری آفت زندگی
باید از شر این کلی نگری مزخرف رها شوم همان که همیشه می پرسد :"خوب که چی؟" باید مثل آن خواب رنگها را جدا جدا تشخیص بدهم جدا جدا درک کنم شکلها را جدا جدا ببینم نه همه را با هم و همچون تصویری محو ،باید ذره بین بگذارم، زوم کنم روی تک تک لحظه ها وگرنه طبق گفته خوابم درمان نخواهم شد. به خوابهایم بیش از هر روانکاوی اعتماد دارم. هر چه باشد از این آزمندیان....بهتر است؛ نه نه بی انصافی است از هر روانکاوی کارش را بهتر بلد است فقط حیف که زبان سخت و پیچیده ای دارد. باید زبان خواب را هم مثل فرانسه و انگلیسی در برنامه روزانه ام بگنجانم
اما از همه بهتر نگاه ويژه دکتر مجيد انوشيرواني به اين سريال بود که در پرونده ام يادداشتي از ايشان هم کار کردم.
من سال اول دبیرستان بودم و ساناز خسروشاهی سال دوم. آن موقع دومی ها هم سال بالایی محسوب می شدند و مثلا الگویی برای سال پائینی ها.
دهه فجر بود و هر روز نوبت یکی از کلاسها که برنامه اجراکند. ساناز خسروشاهی دختری بود سبزه رو با چشم و ابروی مشکی، ابروانی پر پشت و چشمانی نافذ و موهای مجعد که از زیر مقنعه بیرون میزد. دختری خونگرم و با روابط اجتماعی قوی . درسش هم خوب بود و معلمها دوستش داشتند. به روابط اجتماعی خوبش و به چهره جذابش غبطه می خوردم . علیرغم اینکه هیچ زمینه ای برای ایجاد ارتباط بینمان به وجود نیامد اما از لبخندها و سلام هایش می فهمیدم که او هم از من خوشش می آید.
برگردیم به دهه فجر و برنامه ای که آن روز کلاس ساناز اینا باید اجرا می کردند. با اوصافی که از ساناز رفت طبیعی بود که خودش نماینده کلاس و مسول برگزاری مراسم باشد. رفته بود پشت میزی و ضمن خوش وبش با حضار برنامه ها را معرفی می کرد که یکی از همکلاسهایش از خرابکاری بچه ها و حاضر نبودن یکی از برنامه های اصلی گروه خبر داد. در حالی که همه دانش اموزان و معلمها منتظر اجرای برنامه بودند انتظار داشتم عصبانیت و پرخاشگری ساناز را در برابر همکلاسیش ببینم. رفتاری که از هر دختر 16 ساله در آن شرایط که به نظر خودش احتمالا در حال انجام یکی از بزرگترین وظایف زندگیش است و دیگران موقعیتش را خراب کرده اند انتظار می رفت. اما ساناز در کمال خونسردی فقط دو کلمه گفت:" مساله ای نیست"
و به کارش ادامه داد.
هنوز چهره اش در حال ادای آن دو کلمه در ذهنم نقش بسته است. نمی دانم چه شد، چه جابجایی در مدرسه رخ داد یا هر چیز دیگر که دیگر هیچ وقت ساناز را ندیدم. یا شاید هم یکی دوباری دیده ام اما چهره اش در حال ادای آن دو کلمه جادویی همه چیزهای دیگر را پاک کرده است.
همیشه آرزو داشتم در حساس ترین موقعیت های زندگی ، در سرخورده ترین حالتهای پس از شکست و در برابر همه خرابکاری ها بگویم: مساله ای نیست
و آرزو دارم لااقل یک بار دیگر ساناز را ببینم. امیدوارم گذشت سالها کلمات جادویی اش را نربوده باشد.
این سروتونین لعنتی هم هیج جوره بالا نمی رود. مردم از بس سیتالوپرام خوردم. چرا افاقه نمی کند. لیبیدوی عوضی هم نمی دانم به کجا گیر کرده که تکان نمی خورد.
وای یکی مرا از زیر این ۱۸ چرخ بیرون بکشد.
نامجو
نامجو+دانلود
نامجو+زلف
نامجو+سه راه آذری
نامجو+نوبهاری
محسن نامجو
نامجو+بگو بگو
نامجو+خواننده
نامجو+ترانه سرا
نامجو+نابغه
نامجو+انیشتن
نامجو+پرفسور حسابی
نامجو+اینجا
نامجو+آنجا
نامجو+همه جا(در خواندنش مودب باشید)
بگذارید محسن نامجو نفسی بکشد
در پایان به محسن نامجو عزیز ارادت داریم
پ.ن: شما را به خدا یک نگاهی به آمارگیر خواب بزرگ بیاندازید ببینید با همین کلمه جادویی چه بروبیایی به هم زده...