
ما تو شهرمون یک حکایتی داریم که می گه : یه گداهه هر روز می رفته در خونه یکی گدایی و طرف هم بهش محل نمی داده یکی از این بارا صاحبخونه رو پشت بوم بوده گداهه که میاد صاحبخونه می گه من رو پشت بومم( منظور اینکه چون رو پشت بومم نمی تونم بیام پائین و چیزی بهت بدم) گداهه هم می گه "مرده شور اون موقعتو ببرن که تو حیاط بودی" یا به زبان محلی" مرگ اوسه که ته سرا بیده".
دیدنش روی تخت آی سی یو با آن همه لوله های جورواجور آویزان که قرار است ارتباطش را با این دنیای لعنتی حفظ کنند تجربه دردناکی ست.
امیدم به آن همه لوله آویزان که یکی عفونت ها را خارج می کند یکی غذا می دهد و بقیه هم نمی دانم چه می کنند نیست. امیدم فقط به دلهای در تب و تاب همه دوستانی است که این روزها مثل پروانه دورش می پلکند و با تمام وجود تن نحیفش را به برگشتن می خوانند .
می دانم حافظ آنقدر بی انصاف نیست که این همه تمنا را نادیده گیرد حتما بر می گردد.
برایش دعا کنید.
عشق من در کوچه های شهر است. مهم نیست که در زمان چند پاره کجا می رود. دیگر او عشق من نیست، همه کس می تواند با او حرف بزند. دیگر یادش نمی آید: راستی که بود که دوستش میداشت و از دور راه او را روشن می کند تا بر زمین نیفتد.
رنه شار/ حسین معصومی همدانی

در اعتراض به بیهودگی زندگی به امر حباب ترکانی مشغول می شویم.
با تشکر از محسن امامی که طی یک هدیه غیر منتظره هم ابزار این اعتراض مدنی را فراهم کردند و هم باعث آپدیت شدن این وبلاگ شدند تا آن یک خواننده پرو پا قرصی که داریم راضی شود.
این هم واسه شما که در حال حاضر از این ابزار اعتراض مدنی محروم هستید. باشد که دلتان نسوزد.
رنه شار/ حسین معصومی همدانی
فروید عقیده دارد تمام لحظه های اضطراب، احساسات دردناک اولین جدایی از مادر را در انسان زنده می کنند، یعنی حبس شدن نفس، تجمع خون و دیگر نشانه های بحران تولد. و در حالت عکس هم، تمام لحظه های جدایی و تولد مجدد، اضطراب آفرین اند.
قهرمان هزار چهره/ جوزف کمبل/ شادی خسرو پناه
کدام یک از اشخاص داستانی را که در ادبیات فارسی توصیف شده اند بیشتر می پسندید و کدام صفات ایشان مورد توجه شماست؟
از من پرسیدند کدام قهرمان ادبیات ایران را دوست دارم؟
راستش را بخواهید من از "ابن سلام" شوهر لیلی خوشم می آید و به همانقدر که ویرا دوست دارم از مجنون مادر مرده تنفردارم. البته ابن سلام قهرمان نیست شاید بتوان او را ضد قهرمان خواند ولی هر سمتی داشته باشد محبوب نیست. مهر و محبت من هم به ابن سلام در اثر مظلومیت اوست نه فقط در دوره حیات با احمق دیوانه ای چون مجنون روبرو شد و در نتیجه آبرو و حیثیت خانوادگیش را از کف داد، بلکه بعد از مرگ هم جماعت شعرا، نویسندگان، نقاشان، مینیاتورسازان دست از سرش برنداشتند و ویرا به علت ازدواج مشروع و صحیحی که کرده بود به باد انتقادات تند و زننده گرفتند حتی در عکسها هیکل او را که علی التحقیق با هیکل منحوس و جوکی وار مجنون هیچ تناسبی نداشت شکل دزدان سر گردنه کشیدند، و فضیحتی نبود که بسرش نیاورند. بمن ثابت شد که ظلم تنها در بین سلاطین و حکام و گردنکشان نیست بلکه طایفه هنرمندان، شاعران، نویسندگان و نقاشان هم ظالمند وظلم امر فطری بشرست والا تا این حد مردی که ناموس خویش را حفظ کرد و نگذاشت یک دیوانه صحرا گرد بیابان نشین بدان تجاوز کند مورد ستم و زخم زبان قرار نمی دادند. از شما می پرسم گناه ابن سلام چه بود؟ اینهمه شاعر و نویسنده و وقعه پرداز و نقاش به اینمرد چه می گویند؟ حقیقت حرف آنان اینست که چرا مانع وصال لیلی و مجنون شد و دیوثی پیش نگرفت؟ از مردی نامردی خواستند. چون تسلیم بنامردی نشد بوی فحش می دهند، نفرین می کنند،براستی اگر ابن سلام غیرتی نبود و می گذاشت مجنون هر شب با لیلی طرح وصال بریزد همه خوشحال نمی شدیم؟ اینطور نیست؟ پس باید گفت حق با کسانی است که می گویند جامعه دیوث پسند است؟
لولی سرمست/ ابن سلام مادر مرده/ رسول پرویزی
به گمانم روزگاری این شعر را با خط نستعلیق برای بچه های "فردا" نوشتم، دیری ست که نه خبری از نستعلیق است و نه امیدی به فردا. به یاد آن روزگار شیرین این شعر را دوباره تقدیم می کنم به مریم خادمی، عزیز روزهای شور نوجوانی ام که فراموش نمی شود هیچ گاه، داوود خادمی، طلبه ای که حضورش پیوند مذهب با شور نوجوانی ام بود، شیوا قنبرپورکه نماد و الگوی جسارت شد، سینا قنبرپور که نشان اعتراض و فریاد بود ، نیما قنبرپورکه از او هنر می آموختم و زیبائی، حسین آخوندی که از شادی می گفت و حضورش یادآور انتخاب های جسورانه بود و فرخ آخوندی که بیشتر سکوت می کرد و کمتر چیزی از او می دانستم و یک بار خواستم سوال مهم زندگی ام را از او بپرسم؛ امیدوار بودم او بداند همه این بیهودگی ها و رنج ها از چه روست. آری نام برخی نفرات رزق روحم شده است. سلام بر همگی
تجربه مدرنیته، مارشال برمن، مراد فرهاد پور
"من چمدان قاتل هائی را که چمدان کس دیگری را دزدیده بودند بلند کردم و به این کارم افتخار می کردم و هیچ نمی فهمیدم که چقدر این فخر من حقیر و بی شان است.
در سالهای بعدی پی بردم که بسیار اندکند آن چیزهائی که بتوانند جایگزین شرف از دست رفته، اخلاق آسیب دیده شوند."
روح پراگ/ ایوان کلیما/ خشایار دیهیمی
باید از آقای کلیما پرسید پس تکلیف رابین هود چی می شه؟ تکلیف کمک به فقرا؟ یعنی همش کشک بود؟ همه اون عشق ها، آرزوها، زمزمه ها؟
گه به این شرف از دست رفته و اخلاق آسیب دیده
به خاکسپاری برگی خشکیده می روند
صدفی سیاه دارند
و نواری سیاه به دور شاخک هایشان
شب هنگام می روند
یک شب زیبای پائیز
ولی افسوس زمانی می رسند
که دیگر بهار شده
و برگ های خشکیده
دوباره جان یافته اند
دو حلزون
بسیار دلسرد می شوند...
ژاک پره ور
"سین ویژگی مهمی داشت: هرگز از کسی تقاضای چیزی نمی کرد. منتظر می شد تا دنیا به سمتش بیاید و به نجاتش از راه شانس اعتماد می کرد. دیر یا زود باید کسی پیدا می شد، همسر سابقش، یکی از پسر هایش، یک دوست. حتی آن زمان هم او تقاضا نمی کرد. اما پاسخ رد هم نمی داد."
اختراع انزوا/ پل استر/ بابک تبرائی
این بزرگترین مشکل یونس بود. اگر او پیام خدا را به زبان می راند و به اهالی نینوا می گفت که آنها به خاطر شرارت شان ظرف چهل روز نابود خواهند شد، مطمئن بود که آنها توبه می کنند و در نتیجه بخشوده می شوند. زیرا او می دانست که خدا "رحیم و دیر غضب و کثیر احسان" است.
و اگر مردم نینوا عفو می شدند، آیا آن وقت نبوت یونس کاذب نمی بود؟ پس در دل کتاب (مقدس) پارادوکسی هست: نبوت تنها در صورتی حقیقی می ماند که او حرف نزند. اما آن وقت هم مسلما نبوتی در کار نخواهد بود، و یونس دیگر پیامبر محسوب نمی شود. اما اصلا پیامبر نبودن بهتر از پیامبر کاذب بودن است.
برای همین بود که یونس زبان نگه می داشت. برای همین بود که یونس از حضور خداوند فرار کرد و تقدیر کشتی شکستگی برایش رقم خورد. یا که باید گفت، کشتی شکستگی فردی.
اختراع انزوا/پل استر/بابک تبرائی
مادام بواری ملول است و در عذاب. از تکرار و رکود و رخوت دهات و شهر کوچک و دنیای کوچک. اولین گریزش شیدایی و شور و جنون عشق است که به همان تن می دهد غافل ازاین که "هیچ عشقی از آن ما نیست"؛ که "عشق تنها در آسمان زیباست و بر زمین لگدشده و ویران و زشت"؛ که آنچه در نهایت از این تسلیم به عشق می ماند تنهائی و رنجی عظیم تر است توامان با استیصال و ناامیدی افزون.
گویند تنها هنر، تنها آفریدن علاج این شیدائی باشد. نه، آن نیز نباشد که دوامی ندارد، لحظه ایست حتی کوتاهتر از فریب عشق که به دام انداختنش نه کار هر کس است.
ما نفرین شدگان را ازین فتنه و آن فریب گریزی نیست.
گر نه به فریب عشق تن دهی
نه یارای آن که لحظات خلق را به دام اندازی
وای به روزگارت
لعنت به عشقی که از آن ما نیست
لعنت به آن که از آسمان می آید زیبا و بر زمین می نشیند ویران و زشت...برف نو
عشق نو
پاک و زیبا و سفید
همچون زیباترین واقعه جهان
لگد می شوند زود
و گند و زشت و سیاه
در آرزوی لحظه ای که
آنها ذوب شوند و
ما رها
چرا که هیچ یک از آن ما نیست
نه برف و
نه عشق
از آسمان می آیند زیبا
بر زمین می نشینند
ویران و زشت
از عشقی که از آن ما نیست/ الن اوبغتن
با بدرودی
خانه را ترک می گوئی.
ای سازنده!
لحظه عمر من
به جز فاصله میان این درود و بدرود نیست
احمد شاملو
Je
te regard dans tes yeux
Tu
fuis mes yeux
Je
dois economiser
Mon
partage de tes yeux
De
ton regard
Et
tu as dépensé
Tout
ton partage d'amoure
De
l'amour qui n' appartient à moi
Pas
de tout
Tu
me regardes
un
peu
Tu
me parles
un
peu
Tu
ne me touches
Pas
de tout
Je
veux plus partage de toi
Et
si impossible
Ça
suffit tes yeux
même
si sans me regarder
Ça
suffit tes lèvre
même
si sans me parler
même
si sans me toucher
Tu
n'as pas de patience
De
recevoir mon amour
Je
tu veux pour toutes les année
Tous
les jours
Tous
les moment
Tu
n'as pas de patience
Te
me quittes toujours tôt
trop
tôt
te
ne me regards
et je meurs
tôt
trop
tôt
je
te vois
et je sors
vivante pour des siècle
Hélène
Hubertin
De
l'amour qui n' appartient à nous
امروز یک روز پائیزی ایده آل
است که با اتفاق شروع می شود. اتفاقی که هرگز فکرش را نمی کنی از جائی که هرگز به
ذهنت نمی رسد. عاشق این روزم و دوست دارم همه روزهایم این طور باشند. تلفن زنگ
بزند و کسی که فکرش را نمی کنی پشت خط باشد و بخواهد تو را ببیند نه چون کاری با
تو دارد مثلا می خواهد چیزی، سی دی ای، کتابی، متنی برای ترجمه، یا هر کوفت و
زهرمار دیگری به تو بدهد یا از تو بگیرد یا پیشنهاد کار داشته باشد یا حتی مثلا از
چیزی تشکر کند یا از چیزی یا کسی خبری بگیرد نه ؛ فقط برای اینکه تو را ببیند و لا
غیر... و این رحمتی است فراموش نشدنی که جان آدمی را شیفته می گرداند.
اولین بار که دیده بودمش گفته
بودم ووووووووووووه چه چشمانی دارد...
(تیتر مطلب کاملا اوریجینال است!)

تو کتابفروشی مولا بودیم
داشتیم دنبال کتاب خوب می گشتیم. عناوین مختلفی از کتابهای یکسانی درباره یونگ می
دیدم، مصداق بارز کتاب سازی، حرصم دراومد و گفتم دیگه ریش یونگ رو درآوردن دیگه
کتابی از یا درباره یونگ نیست که درنیومده باشه تازه هر کدوم هزاربار وبا عناوین
مختلف. یهو تو بخش کتابای شریعتی چشمم خورد به یک عدد کتاب با نام "پایان غم
انگیز زندگی یونگ" ، دکتر علی شریعتی . فک کردم دارم اشتباه می بینم یا یونگش
اشتباهه یا شریعتیش، اگه شریعتی چیزی درباره یونگ نوشته بود حتما تا حالا باید می
دیدم، شصت بار کتاب رو زیرورو کردم تا بالاخره مقدمه پوران رو دیدم و مطمئن شدم که
نه بابا درسته دکتر هم درباره یونگ چیزهائی گفته. البته کتاب مستقلی نیست بخشی از
سخنرانیهاشه ولی من همینو هم نمی دونستم.
مدتها بود شریعتی نخونده بودم
و دیوونگی هاش رو فراموش کرده بودم . اون جملات بلند چند صفحه ای که از شدت خشم یا
شور وعشق فعلشون جا افتاده، اون توصیفات منحصر به فرد اسطوره ای که زمین و آسمون
رو به هم پیوند می ده ، اون احساسات ناشناخته که شک می کنی اصلا از دل آدمی
دراومده باشه، آخه کدوم آدمی می تونه همچین احساسات ظریف و شکننده و شفاف و به این
حد دقیقی داشته باشه، اون هم از سوی آدمی که شاعر نیست که شهرتش به خاطر احساساتش
نیست، از سوی آدمی که همه به استدلالات عقلیش می شناسنش ، یک انقلابی تحصیل کرده
متفکر امروزی علمی ........
عجبا از این بشر
خاطرات نوجوانی درذهنم مرور می
شود؛ فاطمه فاطمه است، مذهب علیه مذهب، پدر مادر ما متهمیم، ابوذر، اسلام شناسی، امت
و امامت، انسان بیخود، اومانیسم اسلامی، با مخاطبان آشنا، حج، چه باید کرد؟، توتم
پرستی، جهان بینی و ایدئولوژی، یک جلویش تا بینهایت صفرها، مسئولیت شیعه بودن،
حسین وارث آدم و سر آخر هم هبوط و کویر........ آن عکسهای کپی شده از کتاب پوران
درباره دکتر (طرحی از یک زندگی ) که به درو دیوار اتاق بود، که یکیش رو هنوز نگه
داشتم اما نمی بینمش هرچند جلو چشمم است.....
این نوجوانی چنان در من ریشه
کرده که فراموش نمی شود که رها نمی کند که آرمان و آرزو و انسان و زندگی و همه
مزخرفات بی معنی بکتی دیگر را سعی در معنی دادن دارد، هفده سالگی دنیای دیگری داشت
و بیست و هفت سالگی دنیای دیگری، آن روزها نمی دانستم شریعتی قرار است به بکت ختم
شود...
آوخ چه کرد با ما این هفده
سالگی
می توان فراموشش کرد. می توان
به او نیندیشید. می توان اینقدر به دنبال بهانه ای برای زل زدن به چشمانش نبود، می
توان چنین انگاشت که همه جز خواب نبوده است. اما بدون او زندگی باز همان چرخه بی
بهانه ای خواهد شد که بود. چرخه ای که تحمل سرگیجه های تکرارش از توان فرا می رود بسیار فرا می رود. آن صورت
استخوانی که به تمامی چشم است ،آن چشمان درشت روشن که تمامی عشق را به تصرف خود
درآورده که خارج از آن اثری از عشق نمی توان یافت که گرمایش در جان می نشیند رسوخ
می کند و می سوزاند و آن تن باریک و بلند که هرم عشق جز پوستی بر استخوان هایش
باقی نگذاشته. می توان سرشاراز عشق بود و عاشق نبود. فقط او می تواند از عشق سرشار
باشد و عاشق نباشد یا بهتر بگویم عشق را ترک گفته باشد.
همه را نمی توان به هیچ
انگاشت.
الن اوبغتن/ از عشقی که ازآن
ما نیست
همه بلاگستان دست به دست هم دادن، کمپین درست کردن که واسه لیدی ام کامنت نذارن، حتی اسپم ها هم در این کمپین شرکت کرده اند.
همیشه عاشق
آدمایی می شدم که کمترین بهانه ممکن رو برای ارتباط با اونها می شد پیدا کرد.
الن اوبغتن
احتمالا فقط آنها که خطر پا ازگلیم خویش فراتر نهادن را می پذیرند می فهمند چقدر
می توان از حد فراتر رفت.
تی. اس. الیوت
سنکا می گه برای اجتناب از عصبانیت باید بدبین بود. یعنی باید بدونی دنیا اونقد گند و گه هست که قرار نیست اتفاق خوبی توش بیفته. پس از رخ دادن اتفاقات ناخوشایند شوکه و عصبانی نخواهی شد.

بازار زیرزمینی سریال های خارجی داغ است و وجود زیر نویس های فارسی این تب و تاب را داغ تر هم کرده است.
حتی با دانستن زبان انگلیسی، باز هم تماشای ۸۰ اپیزود پر از گره و چرخش داستانی به زبان اصلی کار ساده ای نیست.
در
حال حاضر تعداد زیادی از این سریال ها را در بازار ایران با زیرنویس
فارسی پیدا خواهید کرد. مهم ترین این سریال ها «لاست» (گمشده) است. اگر
این سریال را دیده باشید نام «ع.ف.جاوید» برای شما آشناست. در پایان هر
قسمت نام او را به عنوان مترجم می بینید.
او متولد ۱۳۵۹ در
تهران و دیپلمه انسانی است و در حال حاضر ۵ سالی می شود که در قزوین زندگی
و کار می کند. به قول خودش به دور از هیاهو و سر و صداهای تهران مشغول کار
است.
شاید تصور کنید که منظور از مشغول کار بودن همین ترجمه هایش
است ولی نه، ترجمه شغل اصلی او نیست و این تنها علاقه اش است. شغل او آزاد
است و البته علاقه ای هم به صحبت کردن بیشتر در مورد شغلش ندارد زیرا
نگران است که هویتش مشخص شود. به همین خاطر حتی علاقه ای به انتشار عکسش
هم ندارد.
جاوید می گوید: «برام مهم نیست که اثبات کنم من کی هستم. برام این مهمه که مردم از دیدن زیرنویس های "ع.ف جاوید" لذت ببرن.»
انگلیسی رو چطور یاد گرفتی؟
انگلیسی
رو در مدت ۲ سال خدمتم زیاد روش کار کردم و بعد از اون هم ادامه دادم با
خوندن روزنامه های انگلیسی زبان ایران و مجله های خارجی مثل «پریمایر».
از کی وارد این حیطه شدی و چطوری؟
من
از سال ۱۳۸۰ بدجوری علاقه مند به دیدن فیلم های زیرنویس فارسی بودم و
بعدها به ذهنم افتاد که چرا خودم این کار رو نکنم. البته در آن زمان از
زیرنویس های قدرتمند «مصریا مدیا» و «مان» استفاده می کردم و لذت می بردم
ولی به مرور دیدم که بعضی ها خیلی ضعیف در داخل ایران زیرنویس می کنن
بنابراین خودم دست به کار شدم البته به سبک جدید که منظورم روان بودن جمله
هاست.
باید بگم در زیرنویس هام اصلاً ترجمه مقابله ای نمی کنم و
سعی می کنم منظور شخص رو به صورت کاملاً روان به بیننده منتقل کنم برای
همین به مزاج بعضی ها سازگار نیست و فکر می کنن بعضی جمله ها رو اشتباه
ترجمه کردم در صورتی که فکر می کنم اشتباهاتم بسیار اندکند.
با این منتقدها برخورد هم داشتی؟
اصلاً، یعنی توی بعضی از سایت ها دیدم.
بریم
سر «لاست»، معمولاً لاست بینی آدم ها تو ایران چون سریال رو به شکل طبیعی
از تلویزیون نمی بینن ماجرا داره. خود تو کی سریال رو دیدی و چطور باهاش
آشنا شدی، قصه لاست بینی تو چیه؟
با «لاست»، حدود ۲ سال
پیش آشنا شدم شاید باعث تعجب شما بشه ولی هر قسمت رو همزمان با ترجمه ای
که می کردم می دیدم یعنی این که اصلاً جلوتر ندیدمش و فقط احساس کردم که
موضوعِ و لوکیشن های زیبایی دارد.
یعنی وقتی دو فصل اول در اومده بود؟
فصل سوم در حال پخش بود.
قبل از «لاست» تجربه زیرنویس کردن دیگه هم داشتی؟
اولین ترجمه ام را با فیلم «بدون دخترم هرگز» شروع کردم و بعد از چند کار سینمایی سراغ سریال رفتم چون که سریال دنیای دیگری دارد.
خب کار من صرفاً
جنبه فرهنگی داره چون که اگر می خواستم جنبه مادیش رو در نظر بگیرم، مجبور
می شدم با عجله و بی دقت این کار رو انجام بدم. باید بگم من در این اواخر
در سریالی مثل «قهرمانان» حداکثر توانم رو گذاشتم و بعد از سه بار ویرایش
کردن جمله ها ، به گمانم زیرنویس های قدرتمندتری رو نسبت به «لاست» خلق
کردم که باید اعتراف کنم خودم هم این کار رو تحسین می کنم!
اما نگفتی پله بعدی کار چیه؟ قصه انتشارش چه طوری است؟
توسط یکی از دوستان دانشجویی که دارم و کارش این است و خیلی هم نفوذ دارد این کار رو پخش می کنم.
بابت کارت هیچ دستمزدی نمی گیری؟
خیر، ولی در یک مقطع زمانی می گرفتم. اما الان چون که اون نفر نیست، دیگه ساپورتر ندارم و برام مهم هم نیست.
پس چه احساسی داری که از حاصل کارت همه این ای شاپ ها (فروشگاه الکترونیکی) و دیویدی فروشی ها دارند استفاده می کنند اما...
فقط دوست دارم مردم شاهکارهای دنیا رو با فهم و درک درست از فیلم تماشا کنن و بعد از این هم بیشتر تلاش می کنم.
تا حالا کار سفارشی کردی؟
بدم نمیاد ولی کشورمون زیاد با این کار موافق نیست بنابراین نمی تونم رسماً آگهی بدم.
زیرنویس هر فیلم چقدر زمان می بره؟ مثلاً همین «لاست».
اوایل زیاد بود. هر پنج یا شش روز یک قسمت ولی الان به هر دو روز یک قسمت یا شاید هر روز یک قسمت کاهش پیدا کرده.
پس علاقه مندان «لاست» خوشحال باشند که خیلی از پخش فصل پنج عقب نخواهند ماند؟
مطمئناً سریع دستشون خواهد رسید.
غیر از «لاست» رو چه سریال هایی زیرنویس گذاشتی؟
سریال «قهرمانان» و «فرار از زندان». دارم روی «فرینج» و ادامه سریال های دیگر هم کار می کنم به علاوه «جریکو».
سهم من از عشق می بایست چیزی بیش از این می بود
عشق را می دانید؟
آن نگاههای مست و غزلخوان
آن خنده ها که به آتش کشند
آن دستان گرم
و چیزهای دیگر که نمی دانم
به گمانم کسی سهمم را دزیده باشد
پیش از آن که من برسم
کسی دادگاهی می شناسد منصف که بتوان بدان شکایت برد؟
سرژه/ کولینف
برعکس 99 درصد روزای دیگه که مثل تریلی 18چرخ می
افتن رو آدم که نه می تونی نفس بکشی نه چیکت درآد و نه حتی خلاص شی.
نه اون دسته اول رو می شه می فهمید که چه جوری این
شکلی می شن و نه دسته دوم رو.
به سلامتی دسته اول
خدا زیادش کنه
کدام یک از اعضای بدن را نداشته باشیم نمی توانیم
رانندگی کنیم؟
1- مغز
2- دست
3- پا
4- چشم
خدا شاهده جزو سوالات آئین نامه است. کور شم اگه دروغ بگم.
جالب تر اینکه جوابش گزینه 4 است. یعنی بدون مغز و
دست و پا می شه رانندگی کرد.
می دونم ریده شده به قلبت
و کلا با قلب هائی که بهشون ریده شده چه باید کرد؟؟؟؟؟؟
مرتیکه الاغ با اپل کورسای
بنفش من مسافر کشی می کنه
حالشو می گیرم
پ.ن. گیریم هنوز نخریده باشمش
هر نویسنده فقط یک کتاب خوب دارد.
دوست ندارم بعد از دو دونیا، چراغها، هیولا،
عطر سنبل، تجربه مدرنیته و... چیز دیگری از گلی ترقی، زویا پیرزاد، پل آستر،
فیروزه جزایری دوما، مارشال برمن بخوانم .
دوسال و اندی چهار ملیون بی زبونو خوابوندم توبانک سپه گه بعد از کلی دوندگی در آخرین لحظه وامم منتفی شده الانم می گن باید بیست ماه دیگه صبر کنم
آخه کدوم
آدم احمقی چهار میلیون رو چهار سال می خوابونه
Fu*k all of them, fu*k off,fu*k up, fu*k in, fu*k to, fu*k with, fu*k out,fu*k on,fu*k down
