تبليغاتX
Mلیدی
بیست و پنجم مهر 1388
مجسمه های انسانی
Image and video hosting by TinyPic















"BODIES IN URBAN SPACES"

"بدن ها در فضاهای شهری" عنوان نمایشگاهی است از مجسمه های انسانی در مکان های ناراحت. 

این نمایشگاه توسط هنرمندان نمایشی انگلیس در لندن برپا شده است.

+ نوشته شده در 9 AM توسط لیدی M
بیست و سوم مهر 1388
وطنم؟!
یکی یه پست نوشته بود که توش هزاران بار کلمه وطنم رو تکرار کرده بود یعنی کل پست همین تکرار هزار باره وطنم بود البته آخرش هم گفته بود وطنم رو پس بدین.

ما تو شهرمون یک حکایتی داریم که می گه : یه گداهه هر روز می رفته در خونه یکی گدایی و طرف هم بهش محل نمی داده یکی از این بارا صاحبخونه رو پشت بوم بوده گداهه که میاد صاحبخونه می گه من رو پشت بومم( منظور اینکه چون رو پشت بومم نمی تونم بیام پائین و چیزی بهت بدم) گداهه هم می گه "مرده شور اون موقعتو ببرن که تو حیاط بودی" یا به زبان محلی" مرگ اوسه که ته سرا بیده".


+ نوشته شده در 7 AM توسط لیدی M
نوزدهم شهریور 1388
برای راوی عزیز تجربه های ماکوندویی
 حافظ خیاوی راوی تجربه های ماکوندویی ست که حضورش دنیای واقعی را با جادوی ادبیات می آمیزد و تحمل سنگینی ملالت بار زندگی روزمره را همیشه برایمان آسان کرده.

دیدنش روی تخت آی سی یو با آن همه لوله های جورواجور آویزان که قرار است ارتباطش را با این دنیای لعنتی حفظ کنند تجربه دردناکی ست.

 امیدم به آن همه لوله آویزان که یکی عفونت ها را خارج می کند یکی غذا می دهد و بقیه هم نمی دانم چه می کنند نیست. امیدم فقط به دلهای در تب و تاب همه دوستانی است که این روزها مثل پروانه دورش می پلکند و با تمام وجود تن نحیفش را به برگشتن می خوانند .

می دانم حافظ آنقدر بی انصاف نیست که این همه تمنا را نادیده گیرد حتما بر می گردد.

 برایش دعا کنید.

+ نوشته شده در 10 PM توسط لیدی M
چهاردهم شهریور 1388
رو به موت

وای چه سفرها، رفتن ها، برنگشتن ها، چه آدم ها، چه جاده ها، چه جاده ها، چه جاده ها، جاده های پیچ در پیچ، جاده های صاف، جاده های بیابانهای برهوت خشک و آفتاب بی رحم، جاده های درختهای به هم رسیده سایه سیاه افکن، جاده های دشتهای سبز ساده، جاده های دو طرف باغهای میوه و مزرعه، جاده های خشک، جاده های خیس، چه میدانها، مجسمه ها، فواره ها، بلوارها، چه غروبها، طلوعها، چه کافه های تا صبح بیدار، چه زبانها، لهجه ها، چه خانه ها، خانه های چوب و آجربا باغچه های رنگی،خانه های بزرگ ویلایی در روستاهای پرت و زیبا، خانه های آپارتمانی مدرن در دل ابرشهرها، چه پله ها، تراس ها، چه گلهای تازه، عطرهای نو، لباسهای نو، رنگهای نو، زندگی های نو
دنیا مجموعه عکس های بی پایانی است در ژانرهای مختلف که هر لحظه همه شان را از نظر می گذرانم و با دیدن هر کدام آرزو می کنم آنجا می بودم. در آرزو و انتظار فرار رو به موتم.

+ نوشته شده در 2 PM توسط لیدی M
دهم شهریور 1388
لویاتان
دختر نگاهی به پسر می کند و با ایما اشاره چیزهایی به او می‌گوید انگاربا هم قرار مداری دارند و بعد خودش را به رود ته دره پرت می کند با بهت به او نگاه می کنم و صدایش می زنم که پسر هم پشت سرش می‌پرد. کمی طول می کشد تا به سطح آب بیایند. در همین موقع لویاتان یا همان غول آبها که سالها در این دریاچه یا رود که در این لحظه کثیف و شبیه باتلاق شده خواب بوده بیدار می‌شود و می خواهد دنبالشان کند اما آنها در آخرین لحظه موفق به فرار می شوند. این سمت رود آن مجسمه به غایت مزخرف سابق میدان انقلاب را گذاشته اند . دختر و پسر و عده‌ای دیگر می روند بالای مجسمه انقلاب و شعار آزادی می دهند و می‌آیند پایین و می‌روند. پسر بچه‌ای هم آنجاست که وقتی نظرش را درباره عاقبت جنبش می پرسند می‌گوید در آخرین لحظه شکست خواهیم خورد و من با خودم می‌گویم اینها که می‌دانند شکست خواهند خورد پس چرا اینقدر امیدوارانه شعار می‌دهند.
+ نوشته شده در 1 PM توسط لیدی M
سی ام مرداد 1388
برای همه آنها که نمی دانند
مثل کشتی شکسته خوشبختی در قعر او زندگی می کنم بی آنکه بداند.

عشق من در کوچه های شهر است. مهم نیست که در زمان چند پاره کجا می رود. دیگر او عشق من نیست، همه کس می تواند با او حرف بزند. دیگر یادش نمی آید: راستی که بود که دوستش می‌داشت و از دور راه او را روشن می کند تا بر زمین نیفتد.

رنه شار/ حسین معصومی همدانی

+ نوشته شده در 2 PM توسط لیدی M
بیست و هشتم مرداد 1388
شرح یک رویا
شرح یک خواب مربوط به تاریخی نامعلوم در یادداشتهایم یافت شد:
هر وقت حالم بد است تصویر زن می بینم، تصویری بدوی درست مثل تصاویر روی دیوار غارها. هدی ل. کنارم است و می گوید علت بدی حالم جنرالیزیشن است شاید هم کلمه دیگری به کار می برد هر چه هست معنی اش در خواب کلی نگری است. با خودم می گویم که باید به جزئیات توجه بیشتری بکنم. قبلا هم همین مضمون را به خواب دیده ام : می خواهم روانپزشکم را ببینم اما منشی چند تابلو نقاشی به من نشان می دهد و می گوید تا تمام جزئیات تصویر را شناسائی نکنم اجازه ویزیت ندارم. نهایتا هم موفق می شوم.

+ نوشته شده در 10 AM توسط لیدی M
بیست و ششم مرداد 1388
حباب ترکانی

در اعتراض به بیهودگی زندگی به امر حباب ترکانی مشغول می شویم.
با تشکر از محسن امامی که طی یک هدیه غیر منتظره هم ابزار این اعتراض مدنی را فراهم کردند و هم باعث آپدیت شدن این وبلاگ شدند تا آن یک خواننده پرو پا قرصی که داریم راضی شود.
این هم واسه شما که در حال حاضر از این ابزار اعتراض مدنی محروم هستید. باشد که دلتان نسوزد.

+ نوشته شده در 10 PM توسط لیدی M
بیستم مرداد 1388
بگو ...
بگو سخنی را که آتش در گفتنش دودل است

خورشید هوا، روشنی جسور

و از اینکه آن را به جای همه گفته ای بمیر.

رنه شار/ حسین معصومی همدانی

+ نوشته شده در 6 PM توسط لیدی M
نوزدهم مرداد 1388
اسکول
http://ranitidine.blogspot.com/2005/08/blog-post_05.html
+ نوشته شده در 10 PM توسط لیدی M
پانزدهم مرداد 1388
هیچ
در جواب سارا واکر:
باور کن شهر بزرگشم وضعش به از اونجا نیس. همین دیشب بود که حین دیدن فیلم "لاست این ترنسلیشن" که نماهای زیبایی از ژاپن رو نشون می داد داشتم به جناب خواب بزرگ می گفتم که تهران در مقایسه با شهرهای بزرگ دنیا مثل دهات می مونه. هیچ جای تفریحی که نداره هیچ خود شهر هم از شدت کثافت و دود و خیابونهایی که مثل صورت آبله زده پر از چاله چوله است حال آدمو به هم بزنه. آخه چقدر آدم تو خونه بشینه فیلم ببینه و کتاب بخونه و پای اینترنت باشه و چن تا زبان یاد بگیره. رنگ دیوارای خونه شدیم دیگه. تو این مملکت اگه چیز به درد بخوری هم باشه باید سرکوب بشه اگه هنری هنرمندی یه آدم اجرایی کار کن به درد بخوری که بخواد یه دستی به سر و روی شهر و دهات بکشه هر چیز امیدوار کننده هرچیز زیبا محکوم به زوال و نابودیه. هر کی هم بتونه یه کاری بکنه فقط به فکر پر کردن جیب و بستن بارشه. لعنت به این بار لعنتی که اینقد سنگینش می کنن که زیرش له بشن و بپکن و پخش بشن و خودشونم نفهمن که چه بلایی سرشون اومده. لعنت به این همه حرص که تمومی نداره. اه اه اه اه حالم به هم می خوره.
اینجا همه چیز گند و کثافت و بد بو و زندان و ترس و محکومیت و زوال و قس علی هذا ست. همون چارتا رفیقی که بشه باهاشون پاساژگردی کرد رو هم نداره هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچی نداره هیچ. از هیجان هم هیچ خبری نیست. حتی نمی تونی یه روز صب زود بری صبونتو تو دل طبیعت بخوری. اصلا امیدوار نباش به هیچ.
البته ایراد حتما از ماست یا نه از اینکه ما هم اینجا بزرگ نشدیم که به عادت اینجا دلمون خوش باشه به فعالیت حرفه ای ورزشی یا هنری محبوب. ما هم هنوز داریم اونجا رو با خودمون حمل می کنیم یا شاید اگه اینجا هم بزرگ می شدیم همین وضع بود شاید کلا مشکل از خودمون و این مغز ناقصمونه. چه می دونم. ورزشو که اصلا حرفشو نزن که مصیبت اعظمه یه ماه رفتیم کلاس بسکتبال از این دو سال و نیمی که داریم می ریم کلاس فرانسه بیشتر خسته شدیم و کلا بی خیالش شدیم. پاتوق پاتوق ای وای ای وای از بچگی عاشق پاتوق بودم اما پاتوق رفیق می خواد و دل خوش که هیچ کدومش نیست.
خلاصه اینجا هم یه "هیچ" بیشتر نیست فقط شاید هیچش یکم بزرگتر  باشه. 
+ نوشته شده در 11 AM توسط لیدی M
پنجم مرداد 1388
خراج پادشاهان
 

در یونان، سرنوشت شاه در انتهای دوره ای هشت ساله به پایان تعادل خود می رسید... پس اگر فرض کنیم که قربانی کردن هفت جوان و هفت دوشیزه هر هشت سال یک بار که خراج آتنی ها به شاه مینوس بود با تجدید قوا و تجدید سلطنت پادشاه به مدت هشت سال دیگر در ارتباط بوده است چندان دور از حقیقت سخن نگفته ایم. قربانی کردن گاو بیانگر این است که شاه مینوس بنابر الگوی سنتهای موروثی در پایان هشت سال باید خود را قربانی می کرده است ولی او در عوض جوانان و دوشیزگان آتنی را جایگزین خود نمود. شاید به همین ترتیب مینوس خدایگون تبدیل به مینوتور هیولا می شود. یعنی در واقع پادشاهی که باید خود را نابود کند غاصبی مستبد می شود و دولتی روحانی که در آن هر کس در جای خویش قرار دارد و عمل می کند بدل به امپراطوری تجاری ای می شود که هیچ کس در آن در جای درست قرار ندارد.

 
قهرمان هزار چهره/ جوزف کمبل/ شادی خسرو پناه
+ نوشته شده در 7 PM توسط لیدی M
سوم مرداد 1388
اندر حکایت اضطراب

فروید عقیده دارد تمام لحظه های اضطراب، احساسات دردناک اولین جدایی از مادر را در انسان زنده می کنند، یعنی حبس شدن نفس، تجمع خون و دیگر نشانه های بحران تولد. و در حالت عکس هم، تمام لحظه های جدایی و تولد مجدد، اضطراب آفرین اند.

 

قهرمان هزار چهره/ جوزف کمبل/ شادی خسرو پناه

+ نوشته شده در 11 AM توسط لیدی M
شانزدهم تیر 1388
ابن سلام مادر مرده

کدام یک از اشخاص داستانی را که در ادبیات فارسی توصیف شده اند بیشتر می پسندید و کدام صفات ایشان مورد توجه شماست؟

از من پرسیدند کدام قهرمان ادبیات ایران را دوست دارم؟

راستش را بخواهید من از "ابن سلام" شوهر لیلی خوشم می آید و به همانقدر که ویرا دوست دارم از مجنون مادر مرده تنفردارم. البته ابن سلام قهرمان نیست شاید بتوان او را ضد قهرمان خواند ولی هر سمتی داشته باشد محبوب نیست. مهر و محبت من هم به ابن سلام در اثر مظلومیت اوست نه فقط در دوره حیات با احمق دیوانه ای چون مجنون روبرو شد و در نتیجه آبرو و حیثیت خانوادگیش را از کف داد،‌ بلکه بعد از مرگ هم جماعت شعرا،‌ نویسندگان، نقاشان،‌ مینیاتورسازان دست از سرش برنداشتند و ویرا به علت ازدواج مشروع و صحیحی که کرده بود به باد انتقادات تند و زننده گرفتند حتی در عکسها هیکل او را که علی التحقیق با هیکل منحوس و جوکی وار مجنون هیچ تناسبی نداشت شکل دزدان سر گردنه کشیدند، و فضیحتی نبود که بسرش نیاورند. بمن ثابت شد که ظلم تنها در بین سلاطین و حکام و گردنکشان نیست بلکه طایفه هنرمندان،‌ شاعران، نویسندگان و نقاشان هم ظالمند وظلم امر فطری بشرست والا تا این حد مردی که ناموس خویش را حفظ کرد و نگذاشت یک دیوانه صحرا گرد بیابان نشین بدان تجاوز کند مورد ستم و زخم زبان قرار نمی دادند. از شما می پرسم گناه ابن سلام چه بود؟ اینهمه شاعر و نویسنده و وقعه پرداز و نقاش به اینمرد چه می گویند؟ حقیقت حرف آنان اینست که چرا مانع وصال لیلی و مجنون شد و دیوثی پیش نگرفت؟ از مردی نامردی خواستند. چون تسلیم بنامردی نشد بوی فحش می دهند، نفرین می کنند،‌براستی اگر ابن سلام غیرتی نبود و می گذاشت مجنون هر شب با لیلی طرح وصال بریزد همه خوشحال نمی شدیم؟ اینطور نیست؟ پس باید گفت حق با کسانی است که می گویند جامعه دیوث پسند است؟


لولی سرمست/ ابن سلام مادر مرده/ رسول پرویزی

+ نوشته شده در 3 PM توسط لیدی M
بیست و ششم خرداد 1388
برای فردا

به گمانم روزگاری این شعر را با خط نستعلیق برای بچه های "فردا" نوشتم، دیری ست که نه خبری از نستعلیق است و نه امیدی به فردا. به یاد آن روزگار شیرین این شعر را دوباره تقدیم می کنم به مریم خادمی، عزیز روزهای شور نوجوانی ام که فراموش نمی شود هیچ گاه، داوود خادمی، طلبه ای که حضورش پیوند مذهب با شور نوجوانی ام بود، شیوا قنبرپورکه نماد و الگوی جسارت شد، سینا قنبرپور که نشان اعتراض و فریاد بود ، نیما قنبرپورکه از او هنر می آموختم و زیبائی، حسین آخوندی که از شادی می گفت و حضورش یادآور انتخاب های جسورانه بود و فرخ آخوندی که بیشتر سکوت می کرد و کمتر چیزی از او می دانستم و یک بار خواستم سوال مهم زندگی ام را از او بپرسم؛ امیدوار بودم او بداند همه این بیهودگی ها و رنج ها از چه روست. آری نام برخی نفرات رزق روحم شده است. سلام بر همگی

ای فردا

می خوانم و می ستایمت پر شور

ای پرده دلفریب رویا رنگ

می بوسمت ای سپیده گلگون

ای فردا ای امید بی نیرنگ

دیریست که من پی تو می پویم

 

هر سو نگاه می کنم آوخ

غرق است در اشک و خون نگاه من

هر گام که پیش می روم برپاست

سرنیزه خونفشان به راه من

وین راه یگانه : راه بی برگشت

 

ره می سپریم همره امید

آگاه زرنج و آشنا با درد

یک مرد اگر به خاک می افتد

برمی خیزد به جای او صد مرد

اینست که کاروان نمی ماند

 

آری زدرون این شب تاریک

ای فردا من سوی تو می رانم

رنج است و درنگ نیست می تازم

مرگ است و شکست نیست می دانم

آبستن فتح ماست این پیکار

 

می دانمت ای سپیده نزدیک

ای چشمه تابناک جان افروز

کز این شب شوم بخت بدفرجام

برمی آیی شکفته و پیروز

وز آمدن تو زندگی خندان

 

می آیی و بر لب تو صد لبخند

می آیی و در دل تو صد امید

می آیی و از فروغ شادیها

تابنده به دامن تو صد خورشید

وزبهر تو بازگشته صد آغوش

 

در سینه گرم توست ای فردا

درمان امیدهای غم فرسود

در دامن پاک توست ای فردا

پایان شکنجه های خون آلود

ای فردا ای امید بی نیرنگ...

 

ه.ا. سایه
+ نوشته شده در 8 PM توسط لیدی M
چهاردهم خرداد 1388
بلوار و بزرگراه
به واقع در بخش اعظم قرن ما، فضاهای شهری به طور منظم چنان طراحی و ساماندهی شده اند که عدم وقوع برخوردها و رویاروییها در آنها تضمین شود. نشان بارز شهرسازی قرن نوزدهم بلوار بود،‌ رسانه ای برای گردآوردن مواد و نیروهای انسانی انفجاری، بلوارها نوعی صحنه نخستین جدید به وجود آوردند: فضایی که در آن می توانستند در متن محیطی عمومی رابطه ای خصوصی داشته باشند، وجه مشخه شهرسازی قرن بیستم نیز بزرگراه بوده است، وسیله ای برای جداسازی و پراکنده ساختن همان مواد و نیروها.

تجربه مدرنیته، مارشال برمن، مراد فرهاد پور                                                                                                                                                                               

+ نوشته شده در 12 PM توسط لیدی M
چهارم خرداد 1388
روح پراگ

"من چمدان قاتل هائی را که چمدان کس دیگری را دزدیده بودند بلند کردم و به این کارم افتخار می کردم و هیچ نمی فهمیدم که چقدر این فخر من حقیر و بی شان است.

در سالهای بعدی پی بردم که بسیار اندکند آن چیزهائی که بتوانند جایگزین شرف از دست رفته، اخلاق آسیب دیده شوند."

روح پراگ/ ایوان کلیما/ خشایار دیهیمی


باید از آقای کلیما پرسید پس تکلیف رابین هود چی می شه؟ تکلیف کمک به فقرا؟ یعنی همش کشک بود؟ همه اون عشق ها، آرزوها، زمزمه ها؟

گه به این شرف از دست رفته و اخلاق آسیب دیده

+ نوشته شده در 11 AM توسط لیدی M
سی ام اردیبهشت 1388
ترانه حلزون هائی که به خاک سپاری می روند
دو حلزون

به خاکسپاری برگی خشکیده می روند

صدفی سیاه دارند

و نواری سیاه به دور شاخک هایشان

شب هنگام می روند

یک شب زیبای پائیز

ولی افسوس زمانی می رسند

که دیگر بهار شده

و برگ های خشکیده

دوباره جان یافته اند

دو حلزون

بسیار دلسرد می شوند...


ژاک پره ور


+ نوشته شده در 5 PM توسط لیدی M
بیست و نهم اردیبهشت 1388
انزوا
پاسکال:" تمامی بدبختی آدمی فقط از یک چیز ناشی می شود: این که او ناتوان از آرام و قرار گرفتن در اتاقش است."


"سین ویژگی مهمی داشت: هرگز از کسی تقاضای چیزی نمی کرد. منتظر می شد تا دنیا به سمتش بیاید و به نجاتش از راه شانس اعتماد می کرد. دیر یا زود باید کسی پیدا می شد، همسر سابقش، یکی از پسر هایش، یک دوست. حتی آن زمان هم او تقاضا نمی کرد. اما پاسخ رد هم نمی داد."


اختراع انزوا/ پل استر/ بابک تبرائی

+ نوشته شده در 3 PM توسط لیدی M
بیست و ششم اردیبهشت 1388
انزوا

این بزرگترین مشکل یونس بود. اگر او پیام خدا را به زبان می راند و به اهالی نینوا می گفت که آنها به خاطر شرارت شان ظرف چهل روز نابود خواهند شد، مطمئن بود که آنها توبه می کنند و در نتیجه بخشوده می شوند. زیرا او می دانست که خدا "رحیم و دیر غضب و کثیر احسان" است.

و اگر مردم نینوا عفو می شدند، آیا آن وقت نبوت یونس کاذب نمی بود؟ پس در دل کتاب (مقدس) پارادوکسی هست: نبوت تنها در صورتی حقیقی می ماند که او حرف نزند. اما آن وقت هم مسلما نبوتی در کار نخواهد بود، و یونس دیگر پیامبر محسوب نمی شود. اما اصلا پیامبر نبودن بهتر از پیامبر کاذب بودن است.

برای همین بود که یونس زبان نگه می داشت. برای همین بود که یونس از حضور خداوند فرار کرد و تقدیر کشتی شکستگی برایش رقم خورد. یا که باید گفت، کشتی شکستگی فردی.

 

اختراع انزوا/پل استر/بابک تبرائی

+ نوشته شده در 9 AM توسط لیدی M
چهارم دی 1387
مادام بواری

مادام بواری ملول است و در عذاب. از تکرار و رکود و رخوت دهات و شهر کوچک و دنیای کوچک. اولین گریزش شیدایی و شور و جنون عشق است که به همان تن می دهد غافل ازاین که "هیچ عشقی از آن ما نیست"؛ که "عشق تنها در آسمان زیباست و بر زمین لگدشده و ویران و زشت"؛ که آنچه در نهایت از این تسلیم به عشق می ماند تنهائی و رنجی عظیم تر است توامان با استیصال و ناامیدی افزون.

گویند تنها هنر، تنها آفریدن علاج این شیدائی باشد. نه، آن نیز نباشد که دوامی ندارد، لحظه ایست حتی کوتاهتر از فریب عشق که به دام انداختنش نه کار هر کس است.

ما نفرین شدگان را ازین فتنه و آن فریب گریزی نیست.

گر نه به فریب عشق تن دهی

نه یارای آن که لحظات خلق را به دام اندازی

وای به روزگارت

 لعنت به عشقی که از آن ما نیست

لعنت به آن که از آسمان می آید زیبا و بر زمین می نشیند ویران و زشت...
+ نوشته شده در 7 PM توسط لیدی M
یکم دی 1387
از عشقی که از آن ما نیست
کوتاه

برف نو

عشق نو

پاک و زیبا و سفید

همچون زیباترین واقعه جهان

لگد می شوند زود

و گند و زشت و سیاه

در آرزوی لحظه ای که

آنها ذوب شوند و

ما رها

چرا که هیچ یک از آن ما نیست

نه برف و

نه عشق

از آسمان می آیند زیبا

بر زمین می نشینند

ویران و زشت

از عشقی که از آن ما نیست/ الن اوبغتن

+ نوشته شده در 4 PM توسط لیدی M
بیست و نهم آذر 1387
غزل درود و بدرود
با درودی به خانه می آئی و

با بدرودی

خانه را ترک می گوئی.

ای سازنده!

لحظه عمر من

به جز فاصله میان این درود و بدرود نیست


احمد شاملو

+ نوشته شده در 7 PM توسط لیدی M
یکم آذر 1387
مبادله
کسی هست بخواد آلمانی یاد بده درعوضش فرانسه یاد بگیره؟
+ نوشته شده در 9 AM توسط لیدی M
بیست و نهم آبان 1387
از عشقی که از آن ما نیست

Je te regard dans tes yeux

Tu fuis mes yeux

Je dois economiser

Mon partage de tes yeux

De ton regard

Et tu as dépensé

Tout ton partage d'amoure

De l'amour qui n' appartient à moi

Pas de tout

Tu me regardes

un peu

Tu me parles

un peu

Tu ne me touches

Pas de tout

Je veux plus partage de toi

Et si impossible

Ça suffit tes yeux

même si sans me regarder

Ça suffit tes lèvre

même si sans me parler

même si sans me toucher

Tu n'as pas de patience

De recevoir mon amour

Je tu veux pour toutes les année

Tous les jours

Tous les moment

Tu n'as pas de patience

Te me quittes toujours tôt

trop tôt

te ne me regards
et je meurs

tôt

trop tôt

je te vois
et je sors

vivante pour des siècle



Hélène Hubertin

De l'amour qui n' appartient à nous

به چشمانت می‌نگرم
از چشمانم می‌گریزی
باید در خرج کردن سهمم صرفه‌جویی کنم
سهمم از چشمانت
از نگاهت
و تو
پیش از این همه سهمت از عشق را
خرج کرده‌ای
از عشقی که از آن من نیست

هیچ
به من نگاه می‌کنی
کم
با من حرف می‌زنی
کم
لمسم نمی‌کنی
هیچ
سهم بیشتری می‌خواهم
و اگر ممکن نباشد
چشمانت مرا کافی‌ست
بی‌نگاهی حتی
لبانت مرا کافی‌ست
بی کلامی حتی
بی لمسی حتی
عشق مرا طاقت نداری
تو را در همه سالها می‌خواهم
همه روزها
همه لحظه‌ها
طاقت نداری
مرا زود ترک می‌کنی
همیشه
خیلی زود
به تو نگاه می‌کنم
و می‌روم
تا قرن‌ها زنده‌ام
به من نگاه نمی‌کنی
و می‌میرم
زود
خیلی زود


از عشقی که از آن ما نیست
الن اوبغتن

 

+ نوشته شده در 9 AM توسط لیدی M
بیست و ششم آبان 1387
sans me regarder
Déjeuner du matin

Il a mis le café
Dans la tasse
Il a mis le lait
Dans la tasse de café
Il a mis le sucre
Dans le café au lait
Avec la petite cuiller
Il a tourné
Il a bu le café au lait
Et il a reposé la tasse
Sans me parler
Il a allumé
Une cigarette
Il a fait des ronds
Avec la fumée
Il a mis les cendres
Dans le cendrier
Sans me parler
Sans me regarder
Il s'est levé
Il a mis
Son chapeau sur la tête
Il a mis son manteau de pluie
Parce qu'il pleuvait
Et il est parti
Sous la pluie
Sans une parole
Sans me regarder
Et moi j'ai pris
Ma tête dans ma main
Et j'ai pleuré

Jacques Prévert

صبحانه

قهوه را در فنجان ریخت
شیر را در فنجان قهوه ریخت
شکر را در شیر قهوه ریخت
با قاشق چایخوری هم زد
شیر قهوه را نوشید
و فنجان را سر جایش گذاشت
بی آنکه با من سخنی بگوید
سیگاری روشن کرد
حلقه هائی ساخت با دود
خاکسترها را در زیرسیگاری ریخت
بی آنکه با من سخنی بگوید
بی آنکه به من نگاهی کند
بلند شد
کلاهش را بر سر نهاد
بارانی اش را پوشید
چون باران می آمد
و رفت
زیر باران
بی هیچ سخنی
بی هیچ نگاهی
و من سرم را در میان دستانم گرفتم
و گریستم

ژاک پرور







برای s.k
+ نوشته شده در 9 PM توسط لیدی M
نوزدهم آبان 1387
از عشقی که از آن ما نیست
به عاشقانه هایت دستبرد زده ام همان ها که هیچ از آن من نیست می خوانم و گرم می شوم و می سوزم و آب می شوم و می خندم و می گریم و می پرم به آسمان و می خزم در خود و روان می شوم در تو و می گریزم ازتو و فرو می ریزم و ویران می شوم و .......آه اگر از آن من بودند ، تصورش نمی گنجد در این تن ضعیف و رنجور و خیالباف و رویائی و بی تاب فرو ریخته ویران شده...

الن اوبغتن/ از عشقی که از آن ما نیست
+ نوشته شده در 7 PM توسط لیدی M
شانزدهم آبان 1387
سین و الفی که را دارد

امروز یک روز پائیزی ایده آل است که با اتفاق شروع می شود. اتفاقی که هرگز فکرش را نمی کنی از جائی که هرگز به ذهنت نمی رسد. عاشق این روزم و دوست دارم همه روزهایم این طور باشند. تلفن زنگ بزند و کسی که فکرش را نمی کنی پشت خط باشد و بخواهد تو را ببیند نه چون کاری با تو دارد مثلا می خواهد چیزی، سی دی ای، کتابی، متنی برای ترجمه، یا هر کوفت و زهرمار دیگری به تو بدهد یا از تو بگیرد یا پیشنهاد کار داشته باشد یا حتی مثلا از چیزی تشکر کند یا از چیزی یا کسی خبری بگیرد نه ؛ فقط برای اینکه تو را ببیند و لا غیر... و این رحمتی است فراموش نشدنی که جان آدمی را شیفته می گرداند.

اولین بار که دیده بودمش گفته بودم ووووووووووووه چه چشمانی دارد...

 

 (تیتر مطلب کاملا اوریجینال است!)

 

+ نوشته شده در 10 AM توسط لیدی M
پانزدهم آبان 1387
دیوانگان بندی 3
ما ماندیم
بی یار و بی سالار
میان مشتی ناهموار
آه
پیوسته دلم خبر می‌داد که : در اقالیم زمین سوختگان هستند که ایشان هم از نایافت یاران مهجورند و در دست این مفلسان زمانه رنجورند
کجاست فقیری صادقی عیاری سراندازی قماربازی پاک بازی مستی عاشقی تا بیادش بیاسودمی؟

شیخ روزبهان بقلی
+ نوشته شده در 7 AM توسط لیدی M
سیزدهم آبان 1387
دیوانگان بندی 2
بسیار بزرگان را در اندرون دوست می دارم و مهری هست الا اظهار نکنم که یکی دو ظاهر کردم حق آن صحبت ندانستند و نشناختند.

شمس تبریزی
+ نوشته شده در 4 PM توسط لیدی M
دوازدهم آبان 1387
دیوانگان بندی 1
نه علم داریم و نه جهل
نه طلب داریم و نه ترک
نه حاصل داریم و نه بی حاصلی
نه مستیم نه هشیار
نه با خودیم نه با او
از این سخت‌تر چه محنت باشد؟

عین القضات همدانی
+ نوشته شده در 9 PM توسط لیدی M
دهم آبان 1387
از شریعتی تا بکت


تو کتابفروشی مولا بودیم داشتیم دنبال کتاب خوب می گشتیم. عناوین مختلفی از کتابهای یکسانی درباره یونگ می دیدم، مصداق بارز کتاب سازی، حرصم دراومد و گفتم دیگه ریش یونگ رو درآوردن دیگه کتابی از یا درباره یونگ نیست که درنیومده باشه تازه هر کدوم هزاربار وبا عناوین مختلف. یهو تو بخش کتابای شریعتی چشمم خورد به یک عدد کتاب با نام "پایان غم انگیز زندگی یونگ" ، دکتر علی شریعتی . فک کردم دارم اشتباه می بینم یا یونگش اشتباهه یا شریعتیش، اگه شریعتی چیزی درباره یونگ نوشته بود حتما تا حالا باید می دیدم، شصت بار کتاب رو زیرورو کردم تا بالاخره مقدمه پوران رو دیدم و مطمئن شدم که نه بابا درسته دکتر هم درباره یونگ چیزهائی گفته. البته کتاب مستقلی نیست بخشی از سخنرانیهاشه ولی من همینو هم نمی دونستم.

مدتها بود شریعتی نخونده بودم و دیوونگی هاش رو فراموش کرده بودم . اون جملات بلند چند صفحه ای که از شدت خشم یا شور وعشق فعلشون جا افتاده، اون توصیفات منحصر به فرد اسطوره ای که زمین و آسمون رو به هم پیوند می ده ، اون احساسات ناشناخته که شک می کنی اصلا از دل آدمی دراومده باشه، آخه کدوم آدمی می تونه همچین احساسات ظریف و شکننده و شفاف و به این حد دقیقی داشته باشه، اون هم از سوی آدمی که شاعر نیست که شهرتش به خاطر احساساتش نیست، از سوی آدمی که همه به استدلالات عقلیش می شناسنش ، یک انقلابی تحصیل کرده متفکر امروزی علمی ........

عجبا از این بشر

خاطرات نوجوانی درذهنم مرور می شود؛ فاطمه فاطمه است، مذهب علیه مذهب، پدر مادر ما متهمیم، ابوذر، اسلام شناسی، امت و امامت، انسان بیخود، اومانیسم اسلامی، با مخاطبان آشنا، حج، چه باید کرد؟، توتم پرستی، جهان بینی و ایدئولوژی، یک جلویش تا بینهایت صفرها، مسئولیت شیعه بودن، حسین وارث آدم و سر آخر هم هبوط و کویر........ آن عکسهای کپی شده از کتاب پوران درباره دکتر (طرحی از یک زندگی ) که به درو دیوار اتاق بود، که یکیش رو هنوز نگه داشتم اما نمی بینمش هرچند جلو چشمم است.....

این نوجوانی چنان در من ریشه کرده که فراموش نمی شود که رها نمی کند که آرمان و آرزو و انسان و زندگی و همه مزخرفات بی معنی بکتی دیگر را سعی در معنی دادن دارد، هفده سالگی دنیای دیگری داشت و بیست و هفت سالگی دنیای دیگری، آن روزها نمی دانستم شریعتی قرار است به بکت ختم شود...

آوخ چه کرد با ما این هفده سالگی

+ نوشته شده در 7 AM توسط لیدی M
ششم آبان 1387
از عشقی که ازآن ما نیست ‏

می توان فراموشش کرد. می توان به او نیندیشید. می توان اینقدر به دنبال بهانه ای برای زل زدن به چشمانش نبود، می توان چنین انگاشت که همه جز خواب نبوده است. اما بدون او زندگی باز همان چرخه بی بهانه ای خواهد شد که بود. چرخه ای که تحمل سرگیجه های تکرارش از توان فرا می رود بسیار فرا می رود. آن صورت استخوانی که به تمامی چشم است ،آن چشمان درشت روشن که تمامی عشق را به تصرف خود درآورده که خارج از آن اثری از عشق نمی توان یافت که گرمایش در جان می نشیند رسوخ می کند و می سوزاند و آن تن باریک و بلند که هرم عشق جز پوستی بر استخوان هایش باقی نگذاشته. می توان سرشاراز عشق بود و عاشق نبود. فقط او می تواند از عشق سرشار باشد و عاشق نباشد یا بهتر بگویم عشق را ترک گفته باشد.

همه را نمی توان به هیچ انگاشت.

الن اوبغتن/ از عشقی که ازآن ما نیست

 

+ نوشته شده در 12 PM توسط لیدی M
ششم آبان 1387
گسترش کمپین ها

همه بلاگستان دست به دست هم دادن، کمپین درست کردن که واسه لیدی ام کامنت نذارن، حتی اسپم ها هم در این کمپین شرکت کرده اند.

 

+ نوشته شده در 12 PM توسط لیدی M
ششم آبان 1387
بهانه های عاشقانه

همیشه عاشق آدمایی می شدم که کمترین بهانه ممکن رو برای ارتباط با اونها می شد پیدا کرد.

الن اوبغتن

+ نوشته شده در 6 AM توسط لیدی M
سوم آبان 1387
حد و مشتق

 

احتمالا فقط آنها که خطر پا ازگلیم خویش فراتر نهادن را می پذیرند می فهمند چقدر می توان از حد فراتر رفت.

تی. اس. الیوت

+ نوشته شده در 7 AM توسط لیدی M
یکم آبان 1387
ببین سنکا چی می گه ارسطو چی می گه سقراط چی می گه‏‏

سنکا می گه برای اجتناب از عصبانیت باید بدبین بود. یعنی باید بدونی دنیا اونقد گند و گه هست که قرار نیست اتفاق خوبی توش بیفته. پس از رخ دادن اتفاقات ناخوشایند شوکه و عصبانی نخواهی شد.

+ نوشته شده در 11 AM توسط لیدی M
سی ام مهر 1387
لاست این لاست


 زیگ‌زاگ - مهرناز مصباح، سروش روحبخش

بازار زیرزمینی سریال ‌های خارجی داغ است و وجود زیر نویس های فارسی این تب و تاب را داغ تر هم کرده است.
حتی با دانستن زبان انگلیسی، باز هم تماشای ۸۰ اپیزود پر از گره و چرخش ‌داستانی به زبان اصلی کار ساده ‌ای نیست.
در حال حاضر تعداد زیادی از این سریال ‌ها را در بازار ایران با زیرنویس فارسی پیدا خواهید کرد. مهم ترین این سریال ‌ها «لاست» (گمشده) است. اگر این سریال را دیده ‌باشید نام «ع.ف.جاوید» برای شما آشناست. در پایان هر قسمت نام او را به عنوان مترجم می‌ بینید.

او متولد ۱۳۵۹ در تهران و دیپلمه انسانی است و در حال حاضر ۵ سالی می شود که در قزوین زندگی و کار می کند. به قول خودش به دور از هیاهو و سر و صداهای تهران مشغول کار است.

شاید تصور کنید که منظور از مشغول کار بودن همین ترجمه هایش است ولی نه، ترجمه شغل اصلی او نیست و این تنها علاقه اش است. شغل او آزاد است و البته علاقه ای هم به صحبت کردن بیشتر در مورد شغلش ندارد زیرا نگران است که هویتش مشخص شود. به همین خاطر حتی علاقه ای به انتشار عکسش هم ندارد.

جاوید می گوید: «برام مهم نیست که اثبات کنم من کی هستم. برام این مهمه که مردم از دیدن زیرنویس های "ع.ف جاوید" لذت ببرن.»

انگلیسی رو چطور یاد گرفتی؟

انگلیسی رو در مدت ۲ سال خدمتم زیاد روش کار کردم و بعد از اون هم ادامه دادم با خوندن روزنامه های انگلیسی زبان ایران و مجله های خارجی مثل «پریمایر».

از کی وارد این حیطه شدی و چطوری؟

من از سال ۱۳۸۰ بدجوری علاقه مند به دیدن فیلم های زیرنویس فارسی بودم و بعدها به ذهنم افتاد که چرا خودم این کار رو نکنم. البته در آن زمان از زیرنویس های قدرتمند «مصریا مدیا» و «مان» استفاده می کردم و لذت می بردم ولی به مرور دیدم که بعضی ها خیلی ضعیف در داخل ایران زیرنویس می کنن بنابراین خودم دست به کار شدم البته به سبک جدید که منظورم روان بودن جمله هاست.

باید بگم در زیرنویس هام اصلاً ترجمه مقابله ای نمی کنم و سعی می کنم منظور شخص رو به صورت کاملاً روان به بیننده منتقل کنم برای همین به مزاج بعضی ها سازگار نیست و فکر می کنن بعضی جمله ها رو اشتباه ترجمه کردم در صورتی که فکر می کنم اشتباهاتم بسیار اندکند.

با این منتقدها برخورد هم داشتی؟

اصلاً، یعنی توی بعضی از سایت ها دیدم.

بریم سر «لاست»، معمولاً لاست بینی آدم ها تو ایران چون سریال رو به شکل طبیعی از تلویزیون نمی بینن ماجرا داره. خود تو کی سریال رو دیدی و چطور باهاش آشنا شدی، قصه لاست بینی تو چیه؟

با «لاست»، حدود ۲ سال پیش آشنا شدم شاید باعث تعجب شما بشه ولی هر قسمت رو همزمان با ترجمه ای که می کردم می دیدم یعنی این که اصلاً جلوتر ندیدمش و فقط احساس کردم که موضوعِ و لوکیشن های زیبایی دارد.

یعنی وقتی دو فصل اول در اومده بود؟

فصل سوم در حال پخش بود.

قبل از «لاست» تجربه زیرنویس کردن دیگه هم داشتی؟

اولین ترجمه ام را با فیلم «بدون دخترم هرگز» شروع کردم و بعد از چند کار سینمایی سراغ سریال رفتم چون که سریال دنیای دیگری دارد.

کار را ترجمه می کنی و فایل زیرنویس را درست می کنی، تا این جای کار در خلوت رخ می دهد. بعدش می رسیم به انتشار و مسائل مالی. بعد از اتمام یک کار دقیقاً چه اتفاقی میفتد؟


خب کار من صرفاً جنبه فرهنگی داره چون که اگر می خواستم جنبه مادیش رو در نظر بگیرم، مجبور می شدم با عجله و بی دقت این کار رو انجام بدم. باید بگم من در این اواخر در سریالی مثل «قهرمانان» حداکثر توانم رو گذاشتم و بعد از سه بار ویرایش کردن جمله ها ، به گمانم زیرنویس های قدرتمندتری رو نسبت به «لاست» خلق کردم که باید اعتراف کنم خودم هم این کار رو تحسین می کنم!

اما نگفتی پله بعدی کار چیه؟ قصه انتشارش چه طوری است؟

توسط یکی از دوستان دانشجویی که دارم و کارش این است و خیلی هم نفوذ دارد این کار رو پخش می کنم.

بابت کارت هیچ دستمزدی نمی گیری؟

خیر، ولی در یک مقطع زمانی می گرفتم. اما الان چون که اون نفر نیست، دیگه ساپورتر ندارم و برام مهم هم نیست.

پس چه احساسی داری که از حاصل کارت همه این ای ‌شاپ ها (فروشگاه الکترونیکی) و دی‌وی‌دی فروشی ها دارند استفاده می کنند اما...

فقط دوست دارم مردم شاهکارهای دنیا رو با فهم و درک درست از فیلم تماشا کنن و بعد از این هم بیشتر تلاش می کنم.

تا حالا کار سفارشی کردی؟

بدم نمیاد ولی کشورمون زیاد با این کار موافق نیست بنابراین نمی تونم رسماً آگهی بدم.

زیرنویس هر فیلم چقدر زمان می بره؟ مثلاً همین «لاست».

اوایل زیاد بود. هر پنج یا شش روز یک قسمت ولی الان به هر دو روز یک قسمت یا شاید هر روز یک قسمت کاهش پیدا کرده.

پس علاقه مندان «لاست» خوشحال باشند که خیلی از پخش فصل پنج عقب نخواهند ماند؟

مطمئناً سریع دستشون خواهد رسید.

غیر از «لاست» رو چه سریال هایی زیرنویس گذاشتی؟

سریال «قهرمانان» و «فرار از زندان». دارم روی «فرینج» و ادامه سریال های دیگر هم کار می کنم به علاوه «جریکو».

غیر از زیرنویس تجربه ترجمه دیگه داری؟ کتابی، مقاله‌ ای و یا فیلمنامه ‌ای؟
اصلاً دوست ندارم. عشق و علاقه و همه چیز من فیلمه.


+ نوشته شده در 5 PM توسط لیدی M
بیست و نهم مهر 1387
سهمشو بدین

سهم من از عشق می بایست چیزی بیش از این می بود

عشق را می دانید؟

آن نگاههای مست و غزلخوان

آن خنده ها که به آتش کشند

آن دستان گرم

و چیزهای دیگر که نمی دانم

به گمانم کسی سهمم را دزیده باشد

پیش از آن که من برسم

کسی دادگاهی می شناسد منصف که بتوان بدان شکایت برد؟

 

سرژه/ کولینف

+ نوشته شده در 8 AM توسط لیدی M
بیست و هشتم مهر 1387
پسته یا شکر مساله این است

روزی نگر که طوطی جانم بر لبت
 از بهر پسته آمد و بر شکر اوفتاد

روزگاریست مانده ام در کار این شعر که چگونه شاعر شکر را بر پسته ارجح دانسته حال آنکه پسته هم گران تر است و هم خوشمزه تر.
+ نوشته شده در 8 AM توسط لیدی M
بیست و چهارم مهر 1387
سبکی و سنگینی تحمل ناپذیر هستی

 دیروز روز خیلی خوبی بود. مثل یه نهر آب روان و آرام و بی درد سر و سبک ردش رو گرفت رفت پی کارش. هر کی منو می دید می فهمید مثل همیشه نیستم.

برعکس 99 درصد روزای دیگه که مثل تریلی 18چرخ می افتن رو آدم که نه می تونی نفس بکشی نه چیکت درآد و نه حتی خلاص شی.

نه اون دسته اول رو می شه می فهمید که چه جوری این شکلی می شن و نه دسته دوم رو.

به سلامتی دسته اول

خدا زیادش کنه

+ نوشته شده در 12 PM توسط لیدی M
بیست و دوم مهر 1387
آموزش رانندگی برای منگل ها

کدام یک از اعضای بدن را نداشته باشیم نمی توانیم رانندگی کنیم؟

1- مغز  

2- دست

3- پا

4- چشم

 

خدا شاهده جزو سوالات آئین نامه است. کور شم اگه دروغ بگم.

جالب تر اینکه جوابش گزینه 4 است. یعنی بدون مغز و دست و پا می شه رانندگی کرد.

+ نوشته شده در 11 AM توسط لیدی M
شانزدهم مهر 1387
بلوار قلب های ریده شده
می دونم ریده شده به قلبت
و کلا با قلب هائی که بهشون ریده شده چه باید کرد؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در 9 AM توسط لیدی M
چهاردهم مهر 1387
بیچاره صاحب

تا گوساله گاو شود دل صاحبش کباب شود
+ نوشته شده در 6 PM توسط لیدی M
دهم مهر 1387
اپل کورسای بنفش را بیاورید

مرتیکه الاغ با اپل کورسای بنفش من مسافر کشی می کنه

حالشو می گیرم

پ.ن. گیریم هنوز نخریده باشمش

 

+ نوشته شده در 8 AM توسط لیدی M
هشتم مهر 1387
فقط یکی و نه بیشتر

هر نویسنده فقط یک کتاب خوب دارد.

دوست ندارم بعد از دو دونیا، چراغها، هیولا، عطر سنبل، تجربه مدرنیته و... چیز دیگری از گلی ترقی، زویا پیرزاد، پل آستر، فیروزه جزایری دوما، مارشال برمن بخوانم .

+ نوشته شده در 8 AM توسط لیدی M
سوم مهر 1387
fucking country
fu*k this country

fu*k its men

دوسال و اندی چهار ملیون بی زبونو خوابوندم توبانک سپه گه بعد از کلی دوندگی در آخرین لحظه وامم منتفی شده الانم می گن باید بیست ماه دیگه صبر کنم

 

آخه کدوم آدم احمقی چهار میلیون رو چهار سال می خوابونه

Fu*k all of them, fu*k off,fu*k up, fu*k in, fu*k to, fu*k with, fu*k out,fu*k on,fu*k down


+ نوشته شده در 10 AM توسط لیدی M
دوم مهر 1387
کی باشد

کسی ترانه "کی باشد و کی باشد می باشد و وی باشد من باشم و وی باشد وی باشد و می باشد من باشم و می باشد وی باشد و من باشم می باشد و کی باشد کی باشد و من باشد الخ" رو شنیده یا می دونه کی خونده یا از کجا می شه پیداش کرد؟
+ نوشته شده در 5 PM توسط لیدی M
سی و یکم شهریور 1387
باز پائیز



باز سرو کله پائیز پیدا شد؛ پائیز دیوانه ؛ پائیز عاشق؛ پائیز جنون زا
باز با این جنون کارهائی خواهم کرد که در تمام طول سال از آن پشیمان خواهم بود.
+ نوشته شده در 8 PM توسط لیدی M
سی ام شهریور 1387

یه مرده می ره تو نرده

به نقل از تراموا
+ نوشته شده در 7 PM توسط لیدی M