
به گمانم روزگاری این شعر را با خط نستعلیق برای بچه های "فردا" نوشتم، دیری ست که نه خبری از نستعلیق است و نه امیدی به فردا. به یاد آن روزگار شیرین این شعر را دوباره تقدیم می کنم به مریم خادمی، عزیز روزهای شور نوجوانی ام که فراموش نمی شود هیچ گاه، داوود خادمی، طلبه ای که حضورش پیوند مذهب با شور نوجوانی ام بود، شیوا قنبرپورکه نماد و الگوی جسارت شد، سینا قنبرپور که نشان اعتراض و فریاد بود ، نیما قنبرپورکه از او هنر می آموختم و زیبائی، حسین آخوندی که از شادی می گفت و حضورش یادآور انتخاب های جسورانه بود و فرخ آخوندی که بیشتر سکوت می کرد و کمتر چیزی از او می دانستم و یک بار خواستم سوال مهم زندگی ام را از او بپرسم؛ امیدوار بودم او بداند همه این بیهودگی ها و رنج ها از چه روست. آری نام برخی نفرات رزق روحم شده است. سلام بر همگی
تجربه مدرنیته، مارشال برمن، مراد فرهاد پور
"من چمدان قاتل هائی را که چمدان کس دیگری را دزدیده بودند بلند کردم و به این کارم افتخار می کردم و هیچ نمی فهمیدم که چقدر این فخر من حقیر و بی شان است.
در سالهای بعدی پی بردم که بسیار اندکند آن چیزهائی که بتوانند جایگزین شرف از دست رفته، اخلاق آسیب دیده شوند."
روح پراگ/ ایوان کلیما/ خشایار دیهیمی
باید از آقای کلیما پرسید پس تکلیف رابین هود چی می شه؟ تکلیف کمک به فقرا؟ یعنی همش کشک بود؟ همه اون عشق ها، آرزوها، زمزمه ها؟
گه به این شرف از دست رفته و اخلاق آسیب دیده