
مادام بواری ملول است و در عذاب. از تکرار و رکود و رخوت دهات و شهر کوچک و دنیای کوچک. اولین گریزش شیدایی و شور و جنون عشق است که به همان تن می دهد غافل ازاین که "هیچ عشقی از آن ما نیست"؛ که "عشق تنها در آسمان زیباست و بر زمین لگدشده و ویران و زشت"؛ که آنچه در نهایت از این تسلیم به عشق می ماند تنهائی و رنجی عظیم تر است توامان با استیصال و ناامیدی افزون.
گویند تنها هنر، تنها آفریدن علاج این شیدائی باشد. نه، آن نیز نباشد که دوامی ندارد، لحظه ایست حتی کوتاهتر از فریب عشق که به دام انداختنش نه کار هر کس است.
ما نفرین شدگان را ازین فتنه و آن فریب گریزی نیست.
گر نه به فریب عشق تن دهی
نه یارای آن که لحظات خلق را به دام اندازی
وای به روزگارت
لعنت به عشقی که از آن ما نیست
لعنت به آن که از آسمان می آید زیبا و بر زمین می نشیند ویران و زشت...برف نو
عشق نو
پاک و زیبا و سفید
همچون زیباترین واقعه جهان
لگد می شوند زود
و گند و زشت و سیاه
در آرزوی لحظه ای که
آنها ذوب شوند و
ما رها
چرا که هیچ یک از آن ما نیست
نه برف و
نه عشق
از آسمان می آیند زیبا
بر زمین می نشینند
ویران و زشت
از عشقی که از آن ما نیست/ الن اوبغتن