تبليغاتX
Mلیدی
بیست و نهم آبان 1387
از عشقی که از آن ما نیست

Je te regard dans tes yeux

Tu fuis mes yeux

Je dois economiser

Mon partage de tes yeux

De ton regard

Et tu as dépensé

Tout ton partage d'amoure

De l'amour qui n' appartient à moi

Pas de tout

Tu me regardes

un peu

Tu me parles

un peu

Tu ne me touches

Pas de tout

Je veux plus partage de toi

Et si impossible

Ça suffit tes yeux

même si sans me regarder

Ça suffit tes lèvre

même si sans me parler

même si sans me toucher

Tu n'as pas de patience

De recevoir mon amour

Je tu veux pour toutes les année

Tous les jours

Tous les moment

Tu n'as pas de patience

Te me quittes toujours tôt

trop tôt

te ne me regards
et je meurs

tôt

trop tôt

je te vois
et je sors

vivante pour des siècle



Hélène Hubertin

De l'amour qui n' appartient à nous

به چشمانت می‌نگرم
از چشمانم می‌گریزی
باید در خرج کردن سهمم صرفه‌جویی کنم
سهمم از چشمانت
از نگاهت
و تو
پیش از این همه سهمت از عشق را
خرج کرده‌ای
از عشقی که از آن من نیست

هیچ
به من نگاه می‌کنی
کم
با من حرف می‌زنی
کم
لمسم نمی‌کنی
هیچ
سهم بیشتری می‌خواهم
و اگر ممکن نباشد
چشمانت مرا کافی‌ست
بی‌نگاهی حتی
لبانت مرا کافی‌ست
بی کلامی حتی
بی لمسی حتی
عشق مرا طاقت نداری
تو را در همه سالها می‌خواهم
همه روزها
همه لحظه‌ها
طاقت نداری
مرا زود ترک می‌کنی
همیشه
خیلی زود
به تو نگاه می‌کنم
و می‌روم
تا قرن‌ها زنده‌ام
به من نگاه نمی‌کنی
و می‌میرم
زود
خیلی زود


از عشقی که از آن ما نیست
الن اوبغتن

 

+ نوشته شده در 9 AM توسط لیدی M
بیست و ششم آبان 1387
sans me regarder
Déjeuner du matin

Il a mis le café
Dans la tasse
Il a mis le lait
Dans la tasse de café
Il a mis le sucre
Dans le café au lait
Avec la petite cuiller
Il a tourné
Il a bu le café au lait
Et il a reposé la tasse
Sans me parler
Il a allumé
Une cigarette
Il a fait des ronds
Avec la fumée
Il a mis les cendres
Dans le cendrier
Sans me parler
Sans me regarder
Il s'est levé
Il a mis
Son chapeau sur la tête
Il a mis son manteau de pluie
Parce qu'il pleuvait
Et il est parti
Sous la pluie
Sans une parole
Sans me regarder
Et moi j'ai pris
Ma tête dans ma main
Et j'ai pleuré

Jacques Prévert

صبحانه

قهوه را در فنجان ریخت
شیر را در فنجان قهوه ریخت
شکر را در شیر قهوه ریخت
با قاشق چایخوری هم زد
شیر قهوه را نوشید
و فنجان را سر جایش گذاشت
بی آنکه با من سخنی بگوید
سیگاری روشن کرد
حلقه هائی ساخت با دود
خاکسترها را در زیرسیگاری ریخت
بی آنکه با من سخنی بگوید
بی آنکه به من نگاهی کند
بلند شد
کلاهش را بر سر نهاد
بارانی اش را پوشید
چون باران می آمد
و رفت
زیر باران
بی هیچ سخنی
بی هیچ نگاهی
و من سرم را در میان دستانم گرفتم
و گریستم

ژاک پرور







برای s.k
+ نوشته شده در 9 PM توسط لیدی M
نوزدهم آبان 1387
از عشقی که از آن ما نیست
به عاشقانه هایت دستبرد زده ام همان ها که هیچ از آن من نیست می خوانم و گرم می شوم و می سوزم و آب می شوم و می خندم و می گریم و می پرم به آسمان و می خزم در خود و روان می شوم در تو و می گریزم ازتو و فرو می ریزم و ویران می شوم و .......آه اگر از آن من بودند ، تصورش نمی گنجد در این تن ضعیف و رنجور و خیالباف و رویائی و بی تاب فرو ریخته ویران شده...

الن اوبغتن/ از عشقی که از آن ما نیست
+ نوشته شده در 7 PM توسط لیدی M
شانزدهم آبان 1387
سین و الفی که را دارد

امروز یک روز پائیزی ایده آل است که با اتفاق شروع می شود. اتفاقی که هرگز فکرش را نمی کنی از جائی که هرگز به ذهنت نمی رسد. عاشق این روزم و دوست دارم همه روزهایم این طور باشند. تلفن زنگ بزند و کسی که فکرش را نمی کنی پشت خط باشد و بخواهد تو را ببیند نه چون کاری با تو دارد مثلا می خواهد چیزی، سی دی ای، کتابی، متنی برای ترجمه، یا هر کوفت و زهرمار دیگری به تو بدهد یا از تو بگیرد یا پیشنهاد کار داشته باشد یا حتی مثلا از چیزی تشکر کند یا از چیزی یا کسی خبری بگیرد نه ؛ فقط برای اینکه تو را ببیند و لا غیر... و این رحمتی است فراموش نشدنی که جان آدمی را شیفته می گرداند.

اولین بار که دیده بودمش گفته بودم ووووووووووووه چه چشمانی دارد...

 

 (تیتر مطلب کاملا اوریجینال است!)

 

+ نوشته شده در 10 AM توسط لیدی M
پانزدهم آبان 1387
دیوانگان بندی 3
ما ماندیم
بی یار و بی سالار
میان مشتی ناهموار
آه
پیوسته دلم خبر می‌داد که : در اقالیم زمین سوختگان هستند که ایشان هم از نایافت یاران مهجورند و در دست این مفلسان زمانه رنجورند
کجاست فقیری صادقی عیاری سراندازی قماربازی پاک بازی مستی عاشقی تا بیادش بیاسودمی؟

شیخ روزبهان بقلی
+ نوشته شده در 7 AM توسط لیدی M
سیزدهم آبان 1387
دیوانگان بندی 2
بسیار بزرگان را در اندرون دوست می دارم و مهری هست الا اظهار نکنم که یکی دو ظاهر کردم حق آن صحبت ندانستند و نشناختند.

شمس تبریزی
+ نوشته شده در 4 PM توسط لیدی M
دوازدهم آبان 1387
دیوانگان بندی 1
نه علم داریم و نه جهل
نه طلب داریم و نه ترک
نه حاصل داریم و نه بی حاصلی
نه مستیم نه هشیار
نه با خودیم نه با او
از این سخت‌تر چه محنت باشد؟

عین القضات همدانی
+ نوشته شده در 9 PM توسط لیدی M
دهم آبان 1387
از شریعتی تا بکت


تو کتابفروشی مولا بودیم داشتیم دنبال کتاب خوب می گشتیم. عناوین مختلفی از کتابهای یکسانی درباره یونگ می دیدم، مصداق بارز کتاب سازی، حرصم دراومد و گفتم دیگه ریش یونگ رو درآوردن دیگه کتابی از یا درباره یونگ نیست که درنیومده باشه تازه هر کدوم هزاربار وبا عناوین مختلف. یهو تو بخش کتابای شریعتی چشمم خورد به یک عدد کتاب با نام "پایان غم انگیز زندگی یونگ" ، دکتر علی شریعتی . فک کردم دارم اشتباه می بینم یا یونگش اشتباهه یا شریعتیش، اگه شریعتی چیزی درباره یونگ نوشته بود حتما تا حالا باید می دیدم، شصت بار کتاب رو زیرورو کردم تا بالاخره مقدمه پوران رو دیدم و مطمئن شدم که نه بابا درسته دکتر هم درباره یونگ چیزهائی گفته. البته کتاب مستقلی نیست بخشی از سخنرانیهاشه ولی من همینو هم نمی دونستم.

مدتها بود شریعتی نخونده بودم و دیوونگی هاش رو فراموش کرده بودم . اون جملات بلند چند صفحه ای که از شدت خشم یا شور وعشق فعلشون جا افتاده، اون توصیفات منحصر به فرد اسطوره ای که زمین و آسمون رو به هم پیوند می ده ، اون احساسات ناشناخته که شک می کنی اصلا از دل آدمی دراومده باشه، آخه کدوم آدمی می تونه همچین احساسات ظریف و شکننده و شفاف و به این حد دقیقی داشته باشه، اون هم از سوی آدمی که شاعر نیست که شهرتش به خاطر احساساتش نیست، از سوی آدمی که همه به استدلالات عقلیش می شناسنش ، یک انقلابی تحصیل کرده متفکر امروزی علمی ........

عجبا از این بشر

خاطرات نوجوانی درذهنم مرور می شود؛ فاطمه فاطمه است، مذهب علیه مذهب، پدر مادر ما متهمیم، ابوذر، اسلام شناسی، امت و امامت، انسان بیخود، اومانیسم اسلامی، با مخاطبان آشنا، حج، چه باید کرد؟، توتم پرستی، جهان بینی و ایدئولوژی، یک جلویش تا بینهایت صفرها، مسئولیت شیعه بودن، حسین وارث آدم و سر آخر هم هبوط و کویر........ آن عکسهای کپی شده از کتاب پوران درباره دکتر (طرحی از یک زندگی ) که به درو دیوار اتاق بود، که یکیش رو هنوز نگه داشتم اما نمی بینمش هرچند جلو چشمم است.....

این نوجوانی چنان در من ریشه کرده که فراموش نمی شود که رها نمی کند که آرمان و آرزو و انسان و زندگی و همه مزخرفات بی معنی بکتی دیگر را سعی در معنی دادن دارد، هفده سالگی دنیای دیگری داشت و بیست و هفت سالگی دنیای دیگری، آن روزها نمی دانستم شریعتی قرار است به بکت ختم شود...

آوخ چه کرد با ما این هفده سالگی

+ نوشته شده در 7 AM توسط لیدی M
ششم آبان 1387
از عشقی که ازآن ما نیست ‏

می توان فراموشش کرد. می توان به او نیندیشید. می توان اینقدر به دنبال بهانه ای برای زل زدن به چشمانش نبود، می توان چنین انگاشت که همه جز خواب نبوده است. اما بدون او زندگی باز همان چرخه بی بهانه ای خواهد شد که بود. چرخه ای که تحمل سرگیجه های تکرارش از توان فرا می رود بسیار فرا می رود. آن صورت استخوانی که به تمامی چشم است ،آن چشمان درشت روشن که تمامی عشق را به تصرف خود درآورده که خارج از آن اثری از عشق نمی توان یافت که گرمایش در جان می نشیند رسوخ می کند و می سوزاند و آن تن باریک و بلند که هرم عشق جز پوستی بر استخوان هایش باقی نگذاشته. می توان سرشاراز عشق بود و عاشق نبود. فقط او می تواند از عشق سرشار باشد و عاشق نباشد یا بهتر بگویم عشق را ترک گفته باشد.

همه را نمی توان به هیچ انگاشت.

الن اوبغتن/ از عشقی که ازآن ما نیست

 

+ نوشته شده در 12 PM توسط لیدی M
ششم آبان 1387
گسترش کمپین ها

همه بلاگستان دست به دست هم دادن، کمپین درست کردن که واسه لیدی ام کامنت نذارن، حتی اسپم ها هم در این کمپین شرکت کرده اند.

 

+ نوشته شده در 12 PM توسط لیدی M
ششم آبان 1387
بهانه های عاشقانه

همیشه عاشق آدمایی می شدم که کمترین بهانه ممکن رو برای ارتباط با اونها می شد پیدا کرد.

الن اوبغتن

+ نوشته شده در 6 AM توسط لیدی M
سوم آبان 1387
حد و مشتق

 

احتمالا فقط آنها که خطر پا ازگلیم خویش فراتر نهادن را می پذیرند می فهمند چقدر می توان از حد فراتر رفت.

تی. اس. الیوت

+ نوشته شده در 7 AM توسط لیدی M
یکم آبان 1387
ببین سنکا چی می گه ارسطو چی می گه سقراط چی می گه‏‏

سنکا می گه برای اجتناب از عصبانیت باید بدبین بود. یعنی باید بدونی دنیا اونقد گند و گه هست که قرار نیست اتفاق خوبی توش بیفته. پس از رخ دادن اتفاقات ناخوشایند شوکه و عصبانی نخواهی شد.

+ نوشته شده در 11 AM توسط لیدی M