
Je
te regard dans tes yeux
Tu
fuis mes yeux
Je
dois economiser
Mon
partage de tes yeux
De
ton regard
Et
tu as dépensé
Tout
ton partage d'amoure
De
l'amour qui n' appartient à moi
Pas
de tout
Tu
me regardes
un
peu
Tu
me parles
un
peu
Tu
ne me touches
Pas
de tout
Je
veux plus partage de toi
Et
si impossible
Ça
suffit tes yeux
même
si sans me regarder
Ça
suffit tes lèvre
même
si sans me parler
même
si sans me toucher
Tu
n'as pas de patience
De
recevoir mon amour
Je
tu veux pour toutes les année
Tous
les jours
Tous
les moment
Tu
n'as pas de patience
Te
me quittes toujours tôt
trop
tôt
te
ne me regards
et je meurs
tôt
trop
tôt
je
te vois
et je sors
vivante pour des siècle
Hélène
Hubertin
De
l'amour qui n' appartient à nous
امروز یک روز پائیزی ایده آل
است که با اتفاق شروع می شود. اتفاقی که هرگز فکرش را نمی کنی از جائی که هرگز به
ذهنت نمی رسد. عاشق این روزم و دوست دارم همه روزهایم این طور باشند. تلفن زنگ
بزند و کسی که فکرش را نمی کنی پشت خط باشد و بخواهد تو را ببیند نه چون کاری با
تو دارد مثلا می خواهد چیزی، سی دی ای، کتابی، متنی برای ترجمه، یا هر کوفت و
زهرمار دیگری به تو بدهد یا از تو بگیرد یا پیشنهاد کار داشته باشد یا حتی مثلا از
چیزی تشکر کند یا از چیزی یا کسی خبری بگیرد نه ؛ فقط برای اینکه تو را ببیند و لا
غیر... و این رحمتی است فراموش نشدنی که جان آدمی را شیفته می گرداند.
اولین بار که دیده بودمش گفته
بودم ووووووووووووه چه چشمانی دارد...
(تیتر مطلب کاملا اوریجینال است!)

تو کتابفروشی مولا بودیم
داشتیم دنبال کتاب خوب می گشتیم. عناوین مختلفی از کتابهای یکسانی درباره یونگ می
دیدم، مصداق بارز کتاب سازی، حرصم دراومد و گفتم دیگه ریش یونگ رو درآوردن دیگه
کتابی از یا درباره یونگ نیست که درنیومده باشه تازه هر کدوم هزاربار وبا عناوین
مختلف. یهو تو بخش کتابای شریعتی چشمم خورد به یک عدد کتاب با نام "پایان غم
انگیز زندگی یونگ" ، دکتر علی شریعتی . فک کردم دارم اشتباه می بینم یا یونگش
اشتباهه یا شریعتیش، اگه شریعتی چیزی درباره یونگ نوشته بود حتما تا حالا باید می
دیدم، شصت بار کتاب رو زیرورو کردم تا بالاخره مقدمه پوران رو دیدم و مطمئن شدم که
نه بابا درسته دکتر هم درباره یونگ چیزهائی گفته. البته کتاب مستقلی نیست بخشی از
سخنرانیهاشه ولی من همینو هم نمی دونستم.
مدتها بود شریعتی نخونده بودم
و دیوونگی هاش رو فراموش کرده بودم . اون جملات بلند چند صفحه ای که از شدت خشم یا
شور وعشق فعلشون جا افتاده، اون توصیفات منحصر به فرد اسطوره ای که زمین و آسمون
رو به هم پیوند می ده ، اون احساسات ناشناخته که شک می کنی اصلا از دل آدمی
دراومده باشه، آخه کدوم آدمی می تونه همچین احساسات ظریف و شکننده و شفاف و به این
حد دقیقی داشته باشه، اون هم از سوی آدمی که شاعر نیست که شهرتش به خاطر احساساتش
نیست، از سوی آدمی که همه به استدلالات عقلیش می شناسنش ، یک انقلابی تحصیل کرده
متفکر امروزی علمی ........
عجبا از این بشر
خاطرات نوجوانی درذهنم مرور می
شود؛ فاطمه فاطمه است، مذهب علیه مذهب، پدر مادر ما متهمیم، ابوذر، اسلام شناسی، امت
و امامت، انسان بیخود، اومانیسم اسلامی، با مخاطبان آشنا، حج، چه باید کرد؟، توتم
پرستی، جهان بینی و ایدئولوژی، یک جلویش تا بینهایت صفرها، مسئولیت شیعه بودن،
حسین وارث آدم و سر آخر هم هبوط و کویر........ آن عکسهای کپی شده از کتاب پوران
درباره دکتر (طرحی از یک زندگی ) که به درو دیوار اتاق بود، که یکیش رو هنوز نگه
داشتم اما نمی بینمش هرچند جلو چشمم است.....
این نوجوانی چنان در من ریشه
کرده که فراموش نمی شود که رها نمی کند که آرمان و آرزو و انسان و زندگی و همه
مزخرفات بی معنی بکتی دیگر را سعی در معنی دادن دارد، هفده سالگی دنیای دیگری داشت
و بیست و هفت سالگی دنیای دیگری، آن روزها نمی دانستم شریعتی قرار است به بکت ختم
شود...
آوخ چه کرد با ما این هفده
سالگی
می توان فراموشش کرد. می توان
به او نیندیشید. می توان اینقدر به دنبال بهانه ای برای زل زدن به چشمانش نبود، می
توان چنین انگاشت که همه جز خواب نبوده است. اما بدون او زندگی باز همان چرخه بی
بهانه ای خواهد شد که بود. چرخه ای که تحمل سرگیجه های تکرارش از توان فرا می رود بسیار فرا می رود. آن صورت
استخوانی که به تمامی چشم است ،آن چشمان درشت روشن که تمامی عشق را به تصرف خود
درآورده که خارج از آن اثری از عشق نمی توان یافت که گرمایش در جان می نشیند رسوخ
می کند و می سوزاند و آن تن باریک و بلند که هرم عشق جز پوستی بر استخوان هایش
باقی نگذاشته. می توان سرشاراز عشق بود و عاشق نبود. فقط او می تواند از عشق سرشار
باشد و عاشق نباشد یا بهتر بگویم عشق را ترک گفته باشد.
همه را نمی توان به هیچ
انگاشت.
الن اوبغتن/ از عشقی که ازآن
ما نیست
همه بلاگستان دست به دست هم دادن، کمپین درست کردن که واسه لیدی ام کامنت نذارن، حتی اسپم ها هم در این کمپین شرکت کرده اند.
همیشه عاشق
آدمایی می شدم که کمترین بهانه ممکن رو برای ارتباط با اونها می شد پیدا کرد.
الن اوبغتن
احتمالا فقط آنها که خطر پا ازگلیم خویش فراتر نهادن را می پذیرند می فهمند چقدر
می توان از حد فراتر رفت.
تی. اس. الیوت
سنکا می گه برای اجتناب از عصبانیت باید بدبین بود. یعنی باید بدونی دنیا اونقد گند و گه هست که قرار نیست اتفاق خوبی توش بیفته. پس از رخ دادن اتفاقات ناخوشایند شوکه و عصبانی نخواهی شد.