تبليغاتX
Mلیدی
بیست و دوم اردیبهشت 1387
گل بیاور
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان گل بیاور
یک دسته از رزهای درشت رنگی
اما رز سرخ نیاور
سبز بیاور اما سرخ نیاور
صورتی چرک بیاور اما سرخ نیاور
زرد، نارنجی، حتی سیاه بیاور اما سرخ نیاور.
یک دسته مریم و نیلوفر بنفش بیاور
یا مریم و شب بو
یا فقط مریم
یک دسته آفتابگردان بیاور
نرگس شیراز بیاور
یا یک مشت یاس و محبوبه
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان گل بیاور
ترجیحا از گل فروشی بهرام بیاور

+ نوشته شده در 8 PM توسط لیدی M
نوزدهم اردیبهشت 1387
به تو چه
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟
من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه ؟

زمانی که آمریکا آمریکا شد علت وجودیش آزادی بود. حالا یه برنامه ساخته "باید ها و نباید های مد" که چی بپوش و چی نپوش.
آخه طراحی روی ناخن، پوشیدن لباس های بیش از حد زرق و برق دار، جواهرات بزرگ در تعداد زیاد، آرایشهای سنگین و غیر عادی، برنزه شدن مصنوعی با رنگ های غیر عادی، مدل موهای عجیب، جوراب های بلند رنگی، کیف های بزرگ تو مهمانی، پوشیدن کتونی و کفشهای اسپرت با لباسهای رسمی، گوشواره های خیلی بزرگ، لباس های بیش از حد تنگ و یا بیش از حد گشاد    ،   تی شرت های آستین حلقه ای، تاج های تزیینی، سر تا پا جین و کتان پوشیدن در مکان های رسمی، بلند شدن موهای رنگ کرده و دو رنگ شدن ریشه موها، لباس هایی با طرح های بیش از حد شلوغ و ... به کسی چه ربطی داره؟ واقعا به تو چه که کی چی می پوشه، چی می خوره ، چی کار می کنه؟
فقط خواهش می کنم نگین پوشیدن لباس های بیش از حد تنگ اشکال داره اما مثلا طراحی روی ناخن اشکال نداره یا سر تا پا جین پوشیدن اشکال داره اما مثلا گوشواره بزرگ اشکال نداره.
مساله اینجاست که اینها هیچ کدام با دیگری تفاوت نمی کنه. همه عین همند. مساله این باید و نبایده که حق نداره تا اینجاها پیش بیاد. میشه گفت نباید قتل کرد، نباید تجاوز کرد اما نمی شه گفت چی باید پوشید و چی نباید پوشید.
در ضمن لگه کسی بخواد در جواب بگه مگه آزادی فقط تو خوردن و پوشیدن محدود می شه لطف کنه و نگه. چون خیلی سوال توهین آمیزیه. همون قدر که این باید ها و نباید ها توهین آمیزند.

+ نوشته شده در 3 PM توسط لیدی M
پانزدهم اردیبهشت 1387
سنگینی تحمل ناپذیر هستی
در پاسخ به "زنده‌ام انگار، چون هنوز تو ابرها شکلهای تازه پیدا می‌ش"
نمی دونی چه فاجعه ایه وقتی تنها دلخوشی آدم  پیدا کردن شکل تو ابرهای آسمون باشه.
یا
یه زمانی تنها دلخوشیم  پیدا کردن شکل تو ابرهای آسمون بود. وای که چه روزگار کسالت باری بود.
+ نوشته شده در 7 PM توسط لیدی M
دوازدهم اردیبهشت 1387
لحظه بیماری
 "لحظه ای که انسان از معنا و ارزش زندگی می پرسد لحظه بیماری اوست، زیرا هیچ کدامشان وجود عینی ندارند؛ فرد با پرسیدن این پرسش ، صرفا به اندوخته ای از لیبیدوی کام نیافته اذعان می کند و راه می دهد، اندوخته ای که می باید بلای دیگری بر سرش می آمد؛ ولی اکنون نوعی برانگیختگی و ناآرامی ست که به غم و افسردگی می انجامد."

فروید؛ 1960

من مدتهای مدید بیمار بوده ام.

 

+ نوشته شده در 3 PM توسط لیدی M
چهارم اردیبهشت 1387
کله لیدی ام در کاسه دستشوئی
هر روز صبح که از خواب پا می شدم کله ام رو از تنم جدا می کردم و می ذاشتم رو کاسه دستشوئی و انگار که یک صورت دیگه داشته باشم شروع می کردم به شستن اون. بعد به چشم های بی حرکت و مقطع بریده شده گردنم که نه تنها خونی ازش جاری نمی شد که به رنگ آبی بسیار ملایم و کمرنگی بود با حیرت نگاه می کردم. اما یهو وحشت کردم و با خودم گفتم اگه یکی از این بارهائی که کله ام رو جدا کردم نتونم دوباره بزارم سر جاش چی کار کنم. خوشبختانه همین جاها بود که خواب وارد یه فاز دیگه شد.
+ نوشته شده در 3 PM توسط لیدی M