یکی از غمگنانه ترین دیالوگ های
"جائی برای پیرمردها نیست" اون جائیه که کلانتره می گه : "فکر می
کردم وقتی پیر بشم خدا خودش کارهام رو یه جورائی راس و ریس می کنه و اوضام خیلی
خوب می شه. اما این طور نشد".
سفر به سرزمین پدری با جراحات و سوختگی هائی بر دست و پا و چهره به پایان رسید. از آنجا که می دانم کنجکاوید چند و چون این جراحات را بدانید می گویم: جراحات و سوختگی های دست ناشی از سر به هوائی و بی توجهی و سهل انگاری جراحت پا ناشی از فوتبال بازی و جراحت چهره ناشی از آلرژی به آب و هوای سرزمین پدری. البته بماند که دیر زمانی است در زخم و زیل کردن خودم ید طولائی دارم و اهالی خوابگاه همیشه مرا به همین ویژگی می شناختند. محال است در یک مسیر ساده و کوتاه این اتاق به آن اتاق به دری، دیواری، لبه تختی، چیزی نخورم. یعنی دست و پا چلفتی ام؟ نه بابا!
تعطیلات در کنار ابوی گرام (مثل همیشه) با سوال و جواب های بی پایانی در باره بیمه و آینده پیری و کوری و خدمت سربازی همسر گرام و چند و چون حقوق و درآمد و تهیه کوپن و خرید خانه و صرفه جوئی و اخذ وام و مسائلی از این قبیل می گذرد. نگرانی های ابوی پایان ندارد و کم مانده ما را هم نگران کند.