تبليغاتX
Mلیدی
بیست و نهم اسفند 1386
سنگک زیبای من
 
امروز از معدود روزهائیه که صبح اومدم سر کار. به جای کسی اومدم و گرنه خودم که عمرا صبح شیفت وردارم. یکی از خانمهای همکار که متاسفانه خیلی باهاش دختر خاله نیستم و فقط یه سلام علیکی داریم با خودش نون سنگک آورده. دو تا آقاهه هم که اون بالا دارن سوار آسانسور می شن رفتن نمی دونم از کجا نون سنگک خریدن وای خدا چه شکنجه ای . حسابی گشنمه اما بدون سنگک کی حال صبحونه خوردن داره.
 تصمیم خودم رو گرفتم بالاخره باید هر جور شده یه اون توستر بخرم حالا هر چقدر هم که می خواد گرون باشه یا تو آشپزخونه جائی براش نداشته باشم.
 مردم از بس با حسرت به نون سنگک های دست مردم با حسرت نگاه کردم.
 نون سنگکی که دم خونه مون نیست. سنگک سرد هم که خوردن نداره اما با اون توستر می تونم یه عالمه شو بذارم تو فریزر و هر وقت خواستم داغ کنم.
 اما خوب سنگک گرونی از آب در می یاد.
 به نظرتون می ارزه؟
 بخرم؟
اون توسترو می گم.

 
+ نوشته شده در 9 AM توسط مهرناز مصباح
بیست و هشتم اسفند 1386
آن نظامی امریکائی با کوهن و بکت نسبتی دارد
آها فهمیدم! پست پیش در ستایش آفرینندگان وقایع بود همان چیزی که من بهش می گم معجزه و همیشه در انتظارش بودم. همان ترانه معروف کوهن
nothing left to do
i'm waiting for a mirracle to com
تم بارز زندگی من که در نوجوانی شکل گرفت همین بود، چیزی که بیشترین شور را به زندگی من می داد. وقوع وقایعی که نمیشود پیش بینی کرد، آنها که انتظارش را نداری. و از همان جا بود که به در انتظار گودو بکت و به خصوص این دیالوگ علاقمند شدم:
nothing happens
nobody comes
nobody goes
it's awful
ای کاش باز هم بتوانم ذهنم را برای این شور باز بگذارم.
فقط نپرسید چه معجزه ای چون اگر بدانم دیگر معجزه نیست. به قول ظریفی:
"If you know what to do to reach your goal, it's not a big enough goal."
+ نوشته شده در 2 PM توسط مهرناز مصباح
بیست و هفتم اسفند 1386
در ستایش ...
یک نظامی امریکائی در کنفرانس خبری کاخ سفید در اعتراض به جنگ عراق مدال هایش را با خشم از سینه کند و به زمین پرتاب کرد.
"آیا می توانید تصور کنید یکی از نظامیان ما در دفاع از حقوق مردم بیگناه کشوری دیگر به اصول کشور خود پشت کند؟"
کدام اصول؟ مگر دموکراسی اصلی هم می شناسد؛ چیزی که در هر زمان و مکانی و بدون توجه به شرایط در حال تغییر جهان هستی می بایست بدان پایبند بود.
اصل چیزی است که فقط استبداد به آن پایبند است و فدای هیچ چیزی نمی کندش.
شاید آشنا ترین واژه ای که پس از شنیدن نام امریکا در ذهن تداعی می شود عبارت " رویای امریکائی" است؛ رویای زندگی آزاد و فارغ از هر گونه تبعیض؛ رویای احترام به انسانیت؛ انسانیت تنها معیار این رویاست. و این مردم تمامی قدرتشان را از پایبندی به رویایشان گرفته اند؛ رویائی که جز احترام به انسانیت  نمی شناسد و فقط و فقط تا جائی به پایش ایستاده که جفائی در کار نباشد.

پ.ن: واضح و مبرهن است که هدف از این نوشته نه تحسین نظامی مذکور و نه تحسین کشور امریکا ست که بی شک هر دو کارنامه پر لکه ای در وفادار نبودن به رویای نخستین شان دارند.  صرفا بهانه ای بود در ستایش....

اگه حال داشتم بعدا می گم درستایش چی!!!
+ نوشته شده در 1 AM توسط مهرناز مصباح
بیست و سوم اسفند 1386
یا...

واقعا فکر می کنین کتابا اونقدر ارزشش رو دارن که بخاطرشون درختا رو قطع کنیم؟

یا

بیابان با کتاب را ترجیح می دهید یا جنگل بی کتاب را؟

یا

کتابخانه صحرائی یا جنگل بی فرهنگی؟

یا وقتی کتاب نباشه فرهنگ هم نیست؟

یا وقتی فرهنگ نباشه کتاب نیست ؟

 یا

 چه ربطی به هم دارن؟

 یا اصلا چه ربطی داره؟

 یا

....

+ نوشته شده در 4 PM توسط مهرناز مصباح
نوزدهم اسفند 1386
جوريدن زباله‌هاي روح
 و اين که بي مووي به چه کار مي‌آيد و ما کي هستيم و از اين جور مهملات

سروش روحبخش/مهرناز مصباح






1. يک مقدمه
حالا پکيدن مرز ميان فرهنگ رسمي و ضد فرهنگ هاي حاشيه‌نشين نوابغ را به سطل زباله‌هاي تاريخ  هنر کشانده تا تمام مطرودين و ملعونين پدرانشان را با اجر وعزت بيرون بکشند و يادشان را گرامي دارند. هيولاها ، زامبي‌ها و  آدم‌هاي ناقص‌الخلقه کثيف حالا با خيال راحت در بزرگراه‌هاي هاليوود بستني مي‌خورند و به اعمال هيولايانه مشغولند.دوران آنها تازه آغاز شده....

ترکيب بي ، ضد و کالت مووي  با اصطلاحاتي چون کمپ و کيچ و حتي سوپ اپرا آنقدر با هم ممزوج  است که حتي شارحان اوليه و نام‌گذارانشان به سختي مي‌توانند مرز ميان آنها را بشناسند. با اين حال اين کلمات براي ترساندن بچه‌مدرسه‌اي‌ها ساخته نشده‌اند.آنها توضيحاتي هستند در مورد وضعيت ما . در مورد خلق و خوي هوموساپينس‌هاي غريبي که ما باشيم. منتقديني که گه‌گاه با چسباندن يک پيشوند به "مووي " سعي داشتند انواع "خاصي " از سينما را از باقي جدا کنند کمابيش تجربه وحشت پدران  از جهان غير قابل درک "بچه جغله‌ها" را –گيريم به شيوه روشنفکرانه – از سر گذرانده‌اند. تجربه موسيقي بيتلز و پينک و زندگي کوليانه هيپي‌وار و جيمز دين و گيتار برقي و بي مووي و  خيلي چيزهاي ديگر اساساً سر وته يک چيز اند.همه روايت زندگي زيرزميني  طاغيان  و ملعونان و جدا افتادگان است.براي همين است که نمي‌توان از زير بار فهميدنشان شانه خالي کرد.بايد اينها را بدانيم تا بفهميم  ما چگونه ما شديم؟


2. تذکار کوچک در باب کالت
کالت عنواني است براي توصيف گروهاي اجتماعي که داراي عقايد و مناسک مغاير با جريان رايج جامعه هستند. اين واژه عموما با بار معنائي مثبت به گروههاي هنري موسيقي ادبيات و.... اتلاق مي شود. اما اين واژه بار معنائي منفي نيز دارد که به مذاهب جديد گروههاي افراطي سياسي پزشکي و اقتصاد هرمي مربوط مي شود. به همين دليل عده زيادي از مردم از اينکه با برچسب کالت توصيف شوند احساس نا خشنودي مي کنند.
موقعيت کالت هر گروه با آغاز سيستم تازه عقايد/ هواخواهان پر و پا قرص/ ويژگي هاي منحصر به فرد/  اثرات مثبت يا منفي اش بر روي اعضا يا مخالفتش با عقايد و علايق فرهنگ رايج  آغاز مي شود.
مطالعات جنبه هاي روانشناسي کالت بر فرديت اشخاص و انتخابهاي آنها متمرکز است. عامل مهم در اين زمينه اعتقاد اجباري است  که توانائي تعقل و تفکر منتقدانه و شخصي را از مردم سلب مي کند.


3. اين فيلم کالت  کدام است حالا؟
فيلم کالت فيلمي است که طرفداران نسبتا اندک اما به غايت پروپا قرص دارد. اغلب اين فيلم ها از شهرت چنداني در خارج از حلقه طرفداران خاصشان ندارند اما استثناهائي هم وجود دارد که 2001 اديسه فضائي/ ساعت کوکي/ راننده تاکسي/ جنگجويان/ مخمل آبي/ پالپ فيکشن و بليد رانر از جمله آنها هستند و طيف طرفداران وسيع تري دارند.
ترکيب فيلم هاي کالت نخستين بار در دهه 1980 و در کتابي به همين نام از دني پيري به کار گرفته شد. ويژگي مشترک همه آنها شگفتي و دوري از استانداردها و موضوعات رايج سينماست. اين فيلم ها معمولا در نخستين اکران هاي خود فروش چنداني ندارند و به تدريج طرفداران خود را کسب مي کنند. به همين دليل معمولا فروش نسخه هاي ويدئوئي آنها از فروش گيشه بسيار بيشتر است. لوبووسکي بزرگ/ مرده زنده/ فلامينگوهاي صورتي / کله پا کن تعدادي از همين فيلم ها هستند که معمولا نيز به طور مستقل تهيه شده و انتظار فروش چنداني هم از آنها نمي رفته است. بسياري اوقات پاسخ مخاطبين به يک فيلم کالت متفاوت از آن چيزي است که فيلم ساز در نظر داشته است. بسياري از فيلم هاي کالت نسبت به فيلم هاي جريان رايج سينما داراي عناصر غير متعارف و بديع هستند  اما با اين حال مي توانند در ميان طيف وسيعي از تماشا گران محبوب واقع شوند.

نمونه ايراني :شايد بتوان از قيصر کيميايي و هامون مهرجويي به عنوان دو فيلم کالت مهم تاريخ سينماي ايران ياد کرد.هر دو اين فيلمها خارج از معيارهاي زيبايي‌شناسي – که واجد آن بودند يا نبودند- به مفهوم مطلق کلمه "پرستيده " شدند. اساساً اين دو فيلم خارج از متر و ميزان سينمايي تبلور حال بسياري مردمان بودند. همان تبلوري از چندپارگي  روح ايراني که بوف کور هدايت را اينچنين پرطرفدار ساخته است.


4.ميان برنامه از امبرتو اکو :
"لوازم تبديل کتاب به فيلم يا شي‌ء کالت چيست؟بديهي است که مخاطبان بايد به اثر عشق بورزند ، اما اين شرط کفايت نمي‌کند.اثر بايد جهاني کامل و خودبسنده به ارمغان آورد تا طرفدارانش بتوانند شخصيت‌ها و رويدادها را همچون جنبه‌هايي از جهان شخصي و فرقه‌اي خود يادآوري و نقل کنند ، جهاني که پيرامونش مي‌توان معماها وبازي‌هايي طرح کرد تا افراد خبره هر فرقه و گروه به آنها مشغول شوند و از اين طريق مهارتشان را بيازمايند.
اين نوع فيلم بايد نه يک ايده اصلي بلکه تعداد بي‌شماري از آنها را در خود داشته باشد و نبايد در زمينه ساخت و آرايش هنري بيانگر نگرش منسجم و روشني باشد.بايد به پشتوانه زهواردررفتگي باشکوه خودبه حيات ادامه دهد وباقي بماند."

مقاله کازابلانکا :کالت مووي و کولاژ متن‌ها


5.مسخره و مسخره‌تر
بسياري از فيلم ها به اين دليل وارد جرگه کالت مي شوند که به طرز مسخره اي افتضاح اند که معمولا هم با بودجه کمي ساخته شده اند. "نقشه 9 از فضاي خارجي"(1958)/ بانوي تنها/ به سردي يخ/ انحراف مرگبار/ هلنا بوکسور.
در اين ميان برخي فيلم ها براي ورود به عرصه کالت عامدانه از اين ژانر"از شدت بدي جذاب" تقليد کرده اند و البته به موفقيت هم رسيده اند. مثل " اسکلت گمشده يک جنازه"/ مارها روي هواپيما( ساموئل جکسون) و " زنان آمازوني در ماه"
ديگر فيلم هائي که خود را وارد عرصه کالت مي کنند فيلم هاي مهجور و فراموش شده گذشته اند که عمدتا به اين دليل که با توجه به استانداردهاي مدرن فيلم سازي در درجه بسيار پائيني قرار دارند و جلوه هاي ويژه خنده دار و يا به عبارتي مسخره اي دارند طرفداران خاصي پيدا کرده اند.
سانتاکلوز مريخي ها را شکست مي دهد/ وحشت خزنده/ موجودات واقعا عجيبي که دست از زندگي کردن برداشتند و به زامبي هاي درهم برهم تبديل شدند/ حمله زنان 15 متري.
اين مضحک بودن شايد اول از سر اجبار مالي رخ داد اما به تدريج و با شکل‌گيري حلقه طرفداران هم تمايل کارگردانان جوان  از نام گذشته براي دست و پنجه نرم با اين شيوه لودگي سينمايي بيشتر شد هم منتقدان به کشف دقايقي از مفاهيم پنهان اين نوع سينمايي نائل شدند. جالب است که اين نوع فيلمسازي به لحاظ تاثير بر مخاطب تا حد زيادي شبيه به آثار فرهيخته تئاتر آبزورد عمل مي‌کرد. انتقال جنسي از مسخرگي که بازتابنده آشفتگي بي معناي جهان است.بايد منصفانه بپذيرم تماشاگران " حمله زنان 15 متري" به فرهيختگي تماشاگران آثار بکت نبودند . اما احساس پوچي زندگي هر دو شان را به شيشکي کشيدن بر هاويه جهان وا مي‌داشت.



6. Z movie و   نوابغ  فضاحت  :
زد مووي ها نيز بي ارتباط با بخش اخير فيلم هاي کالت نيستند. زد مووي ها فيلم هائي که با بودجه بسيار کم ساخته مي شوند و در هر زمينه از فيلم نامه و کارگرداني گرفته تا نورو تدوين و هر چيز ديگر بسيار بد ساخت هستند. اد وود يکي از مشهورترين کارگردانان اين عرصه است که فيلم    "نقشه 9 از فضاي خارجي" که در بالا به آن اشاره شد از ساخته هاي مشهور اوست که به عنوان "بدترين فيلم تاريخ سينما" شناخته شده است. اين فيلم داستاني نامنسجم / ديالوگهائي عجيب/ بازيهاي بد/ نريشني نچسب و آزاردهنده و ارزان ترين جلوه هاي ويژه و دکوري مقوائي دارد که بازيگران مدام  به آن مي خورند.سياهي‌لشکرهاي که رو به دوربين نمي‌توانند خنده‌شان را مهار کنند. بسياري از نما ها در آن تکراري است بوم ها ي صدا در فيلم ديده مي شود و بازيگران متن هايشان را از روي کاغذ مي خوانند. نماهاي خارجي همزمان در روز و شب مي گذرند. يکي از بازيگران اين فيلم بلا لوگوسي است که قبل از ساخت فيلم مرد. به همين خاطر به جاي نماهاي باقي مانده او بازيگر ديگري بازي کرد  در حالي که از لوگوسي جوان‌تر و بلند‌تر بود و رنگ موهايش هم با او فرق مي کرد! راوي فيلم هم فيلم را با نام قبلي اش که " دزدان بزرگ فضاي خارجي" بوده ذکر مي کند.
"وحشت خزنده" نيز که در بخش اخير کالت به آن اشاره شد وضعيت نسبتا مشابهي دارد و در زمره فيلم هاي زد به شمار مي رود.


7.فوبياي هومر
کمپ نيز سبک زيبائي شناسانه ايست که در آن چيزي به خاطر بد سليقگي و جنبه‌هاي طعنه آميزش  جذاب است. سطحي بودن متوسط بودن غلو و تصنع ويژگي هاي اين سبک اند که به آن جذبه اي سفسطه‌وار مي دهند.
کمپ که بخشي از فرهنگ پاپ و ضد آکادميک دهه 1960 بود در دهه 1980 و با اقتباس از ديدگاههاي پست مدرن درباب هنر و فرهنگ به محبوبيت دست يافت. اين سبک در واقع تحليلي انتقادي و در عين حال يک شوخي بزرگ است. کمپ چيزي را (مثلا يک هنجار اجتماعي /شي/ عبارت يا سبک) بر مي گزيند تحليلي بسيار ظريف از ماهيت اين چيز ارائه مي دهد و نهايتا تصويري طنز آميز از آن به نمايش مي گذارد و در عين شوخي بودن تحليلي بسيار جدي است که برخي براي به سخره گرفتن خود و اثبات نکته اي خاص آن را به کار مي برند و در مجموع شيوه اي متظاهرانه و ستيزه جويانه است که در قالب طنز رخ مي نمايد.
مجموعه هاي تلويزيوني بتمن/ گمشده درفضا/ قايق عشق/ جزيره فانتزي / پيشتازان فضا/ بزرگترين قهرمان آمريکا و لاک پشت هاي نينجا از اين دسته اند. برخي از اين آثار جزئي از توليدات جدي تلويزيوني به شمار مي رفتند و برخي ديگر از همان ابتدا با هدف طنز آميز بودن ساخته شده اند.
برخي منتقدين فيلم "شيطان را شکست بده" (1953) ساخته جان هيوستون و با بازي همفري بوگارت را نخستين فيلم کمپ مي دانند که در واقع نسخه غلو آميزي از ژانر نوار است. اين فيلم در واقع بسيار جلوتر از زمان خود بود و مخاطبانش در آن زمان نتوانستند هدف کارگردان را دريابند و به همين دليل سالها بعد هنگامي که به جرگه آثار کالت پيوست توانست قدر و منزلت خود را باز يابد.
جان واترز نيز مجموعه فيلم هاي موفقي در سبک کمپ ساخته است که فلامينگوهاي صورتي / اسپري مو/ زندگي اسف بار/ شرم کثيف برخي از آنها هستند. واترز در فصل هشتم مجموعه سيمپسون ها با عنوان "فوبياي هومر" در نقش صاحب مغازه خاطرات حضور مي يابد و کمپ را اينگونه براي هومر تعريف مي کند:" به طرز تراژيکي مسخره" يا "به طرز مسخره اي تراژيک"
فيلم‌هاي آموزشي هم مي‌توانند کمپ باشند. فيلم "مرغابي و پوشش" از نمونه ها ي بسيار مشهور است که در آن لاک پشتي انسان نما و کارتوني توضيح مي دهد که چگونه مي توان با پنهان شدن زير ميز از حملات بمب اتم جان سالم به در برد.
بعضي هنرمندان را هم در شمار چهره‌هاي کمپ مي‌شمارند.کساني چون ديويد بووي،‌التون جان و فردي مرکوري که بارها و در نهايت جديت خودشان را هجو کردند.
کيچ نيز واژه اي است که گاهي به جاي کمپ به کار مي رود. هرچند کيچ بيشتر به خود شي مورد نظر اشاره دارد اما کمپ به سبک اجراي آن بر مي گردد.
کمپ ها از نظر تاريخي بيشتر در جوامعي ظهور يافتند که رشد درآمد نسبت به رشد فرهنگي از سرعت بالاتري برخوردار بوده است. به عنوان مثال فرهنگ ايالات متحده دراواخر دهه 1950و اوايل 1960 از نظر برخي منتقدين مهم ترين دوره کمپ مدرن به شمار مي رود. در اين دوره استاندارد زندگي مردم و ميزان درامدشان به سرعت افزايش يافت و اقتصاد کشور پس از رکود دوران جنگ جهاني دوم رونق گرفت. در عين حال مردم عموما شخصيت هائي ساده و بدون پيچيدگي داشتند و به جز بازماندگان جنگ جهاني دوم که فقط 10 درصد مردم را تشکيل مي دادنند بقيه اعضا جامعه به ندرت با فرهنگ هاي ديگر مناطق جهان آشنائي داشته و به خارج از مرزهاي خود سفر کرده بودند.  به طور خلاصه بسياري از مردم به طور ناگهاني به وضعيت مالي مساعدي دست يافتند اما به دليل فقدان آموزش و پيچيدگي هاي رواني و تجربه از سليقه و ذائقه پيشرفته اي برخوردار نبودند.
يکي از نخستين افرادي که مفهوم کمپ را وارد مطالعات آکادميک کرد سوزان سونتاگ نويسنده امريکائي بود. وي در مقاله مشهورش به نام " يادداشتهائي بر کمپ" که در سال 1964 نوشت به تصنع /پوچي / خودنمائي هاي طبقه متوسط و ساده لوح اجتماع و افراط تکان دهنده و منزجر کننده به عنوان عناصر کمپ پرداخت.


8. زيرزمين مردان نامتعارف
کالت مووي و بي‌مووي هر چند گاهي بسيار به هم نزديک اند اما رعايت اصول زيبايي‌شناسانه و تکنيکي برخي کالت سازان باعث مي‌شود جايي اين دو برادر از هم جدا بيفتند.نمونه حي و حاضر اين اشتقاق جهان ماليخوليايي مردي است به اسم ديويد لينچ. لينچ که پس از فيلم کله‌پاک‌کن پرستنده‌هاي اساسي پيدا کرد تا امروز يکي از مهمترين و نمونه‌هاي شاخص کالت‌سازي است.سينماي او نامتعارف ، گيج‌کننده و حتي آزاردهنده است.کله‌پاک‌کن لينچ با حضور مردي عجيب و بچه هيولايي زرزرو پنهان در  انباري چون کشيدن ناخن بر تخته سياه روح اثر مي‌کند.
کشف زيبايي‌شناسي فيلمهاي درجه دو تخصص برادر ديگرمان کوئنتين تارانتينو است.  تارانتينو دانست که بي‌‌مووي‌ها – بي آنکه حتي خود بخواهند- در حال نمايش مفاهيمي  هستند که در دنياي سر و ته دار سينماي رايج مهجور مانده.او قالب قديمي را از مخروبه بيرون کشيد تا نشان دهد هنوز کسي براستي از پتانسيل‌هاي " درجه دو " بودن استفاده نکرده است.
راهي که تا امروز به فيلم جنون‌آميز و ستايش‌شده داني دارکو (2001) اثر ريچارد کلي جوان ختم شده است. فيلمي درباره داني دارکو نوجوان شيزوفرن که دوست خيالي‌اش در لباس يک خرگوش بدهيبت ساعت و دقيقه و ثانيه پايان جهان را به او اعلام مي‌کند.


9. ما چگونه ما شديم ؟
اين يک چشم‌بندي بود.تعدادي حقه قديمي گيج‌کننده نوشتن به علاوه مخلفات مکفي . ياد آوري ايده جذاب مقابله با پدرسالاري ، نامي از لينچ ،‌اکو و تارانتينو .تعدادي واژه خوش تلفظ جذاب و مرعوب‌کننده.و تکه‌تکه چسباندن و کولاژ همه اينها کنار هم.
يک چشم‌بندي بود. شما توسط دهها ايده بي‌ربط و متناقض بمباران شديد و شايد خوشحال باشيد که چيزي دانستيد و ته دلتان کمي ناخوش که نفهميديد چي شد. زماني نيويورک تايمز درباره يک سريال محبوب درجه دو نوشته بود : "سازندگان آن براي جذب مشتري از همه چيز استفاده مي‌کنند. از جذابيت بازيگران خوش بر و رو گرفته تا نقل جملاتي از مرگ در ونيز توماس مان."
حقيقت اين است که شناسايي وضعيت ما – چه در مقام آن هوموساپينس بخت برگشته و چه  به عنوان فرزندان طاغي عليه فرامين پدرانه- جز در مزمزه کردن اين کولاژها به دست نمي‌آيد.تلاش براي درک منطقي و روشن و سر و ته دار اين وضعيت گاهي ما را به استفاده از گفتمان رايج و ظاهراً معقول  همان کساني وا مي‌دارد که ازشان مي‌گريختيم.
پس نگران تناقض‌ها و بي‌مرزي‌ها و گره‌هايي که در ذهن کلاف مي‌شود نباشيد.
هضم همه اينها با هم خود خود جنس است!
زنده باد جوريدن زباله‌هاي روح!


+ نوشته شده در 9 PM توسط مهرناز مصباح
هفدهم اسفند 1386
as a gift
برای بنفشه که مدتهاست پروانه ای ندیده...



+ نوشته شده در 3 PM توسط مهرناز مصباح