
هیچ دلخوری ای در کار نیست.
من فقط از رویائی سخن گفتم که روزگار کوتاهی از نوجوانی
ام را در هاله ای از لاهوت پوشاند و چه زود همچون کوچک برکه ای در دل صحرا ی سوزان به
آسمان پرید و محو شد. چنان
که انگار هیچ گاه وجود نداشته و خوابی بیش نبوده.
و مسعود سرحدی آغاز و پایانش بود. از آغاز آرزویم این بود
که پایانی در کار
نباشد. اما چه چیز دنیا را بی پایان دیده اید .
می دانی مهره اول ترسم از آن نیست که به قول شما او از ما
و شما جدا شده باشد که همیشه می توان به بازگشت امیدوار بود. ترسم این است که شاید حتی خود ما
از چیزی جدا شده باشیم. ای کاش می توانستم گناه پایان آن
رویا و خیال را به گردن مسعود سرحدی بیندازم که در این صورت می توانستم هنوز امیدی
داشته باشم. اما
ترسم از این است که آنچه از دست رفته نه آدمها که زمان
باشد. زمانی که گذشته دیگر امیدی به بازگشتش نیست. احساس می کنم آن زمان و آن
مکان به نا کجائی
پیوسته که رهی به آن نداریم.
و این ترسی ست که هر روز و شبم را گرفته ؛ اضطرابی که
رهایم نمی کند و خودم هم بیشتر اوقات از سببش غافلم تا نایاب زمانی مثل الان که چیزی سر سخنم را باز کند و ترسهایم کمی بیرون
بریزد.
ترس از واقعیت.
همیشه از زمان نوزادی از واقعیت هراس داشته ام و از آن
گریخته ام. همیشه در خلوت خویش در عالمی دیگر زیسته ام. و برای گریز از همین ترس و غلبه
بر آن بود که در کامنت
های همین پست در پاسخ به محبوبه و ایلنان که گفته
بودند شاید دوستان در ذهن تو زندگی ای زیباتر از واقعیت
داشته باشند گفتم نه واقعیت هر چه باشد همان را می خواهم. بله همان را می خواهم چون چاره دیگری ندارم و باید جسارت کنار آمدن با
آن را پیدا کنم. و گرنه می دانم هر چیزی در خیال به گونه ای دیگرو صد البته ارجح است.
چیزی را
از ما ربوده اند؛ از من؛ از تو؛ از مسعود سرحدی واز همه آنها که می دانند چیزی از
دست رفته اما نمی دانند چیست....
همان چیزی
که رشته مان را دوباره به هم پیوند می دهد. رشته تسبیح گسسته را...