
آن خانه که صد بار در او مائده خوردیم
بر دور حوالی گه آن خانه بگردیم
مائیم و حوالی گه آن خانه دولت
ما نعمت آن خانه فراموش نکردیم
دیشب خوابش را می دیدم. هنوز لاغر بود و مهربان و در آن مکان اسطوره ای دانه های تسبیحی پاره شده و فندکی به من هدیه داد. اما بعد دیدم که رشته تسبیح بر جا بود. بیدار که شدم آرزو کردم این تسبیح دوستی ای باشد که به غلط گمان به پاره شدنش داشتم.
سالهاست که از او بی خبرم. آخرین باری که دیدمش هنوز دوقلوهایش به دنیا نیامده بودند. اما شنیده هایم پس از آن حاکی از آنند که دیگر آن نیست که من می شناختم. زندگی پیشینش،خط و مشق، را رها کرده و به ریاست دانشگاه دلخوش داشته است. همیشه نومیدانه به این تسبیح پاره شده نگریسته ام و هنوز امیدوارم روزی به شنیده هایم بخندیم. و حالا با این خواب امیدم افزون گشته است. تسبیحی که گمان می کردم گسسته هنوز پابرجاست. می دانید که به خوابهایم ایمان دارم.
سروش توانست با نوشته هایش دو دوست قدیمی را باز یابد،مجید و مرتضی را، و من هم می خواهم بختم را بیازمایم هر چند امیدی ندارم. اسمش را اینجا می نویسم که لا اقل اگر به دنبال اسم خودش می گشت سراغش به اینجا بیفتد. و گرنه با منش کاری نیست. مسعود سرحدی را می گویم.
خانم جوانی به همراه همسرش در گوشه پارک نشسته و داره سیگار می کشه. گروهی از بچه هائی که معروفند به بچه های کار به سمت اونها می رن و می خان به اونها جوراب بفروشن. خانم جوان سعی داره اونها رو تشویق کنه که به جای کار کردن تو این سن و سال درس بخونن. بچه ها هم در جوابش می گن :"خانم! سیگار نکش. سیگار چیز بدیه. "
یه چیزهائی رو بچه ها می دونن و یه چیزهائی رو هم بزرگترها....
خانم جوان به سیگار کشیدنش ادامه می ده و بچه ها هم به جوراب فروختنشون.