
1-هفته پیش مشغول دیدن مراسم اختتامیه کن بودم. در بخش معروف فرش قرمز، بازیگران مختلف رادر حال ژست گرفتن برای عکاسان نشان می داد که نوبت به خانم بازیگر بسیار زیبائی از کشور ترکیه رسید. طبق معمول عاشق زیبا رویان شدم و اعتراف می کنم به زیبائی اثیری اش حسودی کردم . یکی دو ساعتی از این فرش قرمز گذشت و نوبت به ورود هیئت داوران رسید...
2- در کمال تعجب فهمیدیم سارا کوچولوی قصه های جزیره هم یکی از داوران است. خلاصه حواسمان به سارا معطوف شد و اینکه ما که قرار است موضوع "قصه های جزیره بعد از ده سال" را برای شرق کار کنیم به این مساله هم اشاره ای داشته باشیم اما در جستجوی مطلب برای سارا پلی آنقدر به نکات جالب درباره زندگی او برخوردم که تصمیم گرفتم موضوع را به سارا محدود کنم. از آنجا که این سریال را در سری پخش اولیه اصلا ندیده بودم و پارسال هنگام تکرار فقط چند قسمتش را دیدم و از آن دسته طرفداران سینه چاک جزیره به شمار نمی رفتم؛ برایم عجیب بود که آنچنان مجذوب شخصیت سارا شوم...
3-دختری که در یازده سالگی با داشتن آرم صلح روی لباسش در مراسم اهدا جوایز تلویزیون کودکان حاضر می شود و از جنگ خلیج و هر جنگی ابراز تنفر می کند آنقدر که شرکتی به بزرگی و قدرت دیزنی از وی می ترسد و دیگر او را به کار دعوت نمی کند، دختری که از 14 سالگی مستقل شده و در 15 سالگی در درگیری با پلیس دو دندانش را از دست می دهد؛ دختری که در 16 سالگی به خاطر امریکائی زده شدن مجموعه بسیار پرطرفدار قصه های جزیره از بازی در آن دست می کشد؛او که به رانندگی علاقه ندارد و از وسایل نقلیه عمومی استفاده می کند تا در کاهش آلودگی هوا و ترافیک سهمی داشته باشد؛ او که به دوردستها می نگرد ؛ به سرنوشت انسان و به آزادی اش؛ او مرا شیفته خود کرد و به این فکر افتادم که آدم می تواند به زیبائی و جذابیت آن بازیگر ترک نباشد اما دلهای بسیاری را برباید (البته زیبائی سارا را انکار نمی کنم). به سارا حسادت کردم.
برای خواندن مطلب چاپ شده در شرق امروز اینجا را کلیک کنید.
کلی نگری آفت زندگی
باید از شر این کلی نگری مزخرف رها شوم همان که همیشه می پرسد :"خوب که چی؟" باید مثل آن خواب رنگها را جدا جدا تشخیص بدهم جدا جدا درک کنم شکلها را جدا جدا ببینم نه همه را با هم و همچون تصویری محو ،باید ذره بین بگذارم، زوم کنم روی تک تک لحظه ها وگرنه طبق گفته خوابم درمان نخواهم شد. به خوابهایم بیش از هر روانکاوی اعتماد دارم. هر چه باشد از این آزمندیان....بهتر است؛ نه نه بی انصافی است از هر روانکاوی کارش را بهتر بلد است فقط حیف که زبان سخت و پیچیده ای دارد. باید زبان خواب را هم مثل فرانسه و انگلیسی در برنامه روزانه ام بگنجانم
اما از همه بهتر نگاه ويژه دکتر مجيد انوشيرواني به اين سريال بود که در پرونده ام يادداشتي از ايشان هم کار کردم.
من سال اول دبیرستان بودم و ساناز خسروشاهی سال دوم. آن موقع دومی ها هم سال بالایی محسوب می شدند و مثلا الگویی برای سال پائینی ها.
دهه فجر بود و هر روز نوبت یکی از کلاسها که برنامه اجراکند. ساناز خسروشاهی دختری بود سبزه رو با چشم و ابروی مشکی، ابروانی پر پشت و چشمانی نافذ و موهای مجعد که از زیر مقنعه بیرون میزد. دختری خونگرم و با روابط اجتماعی قوی . درسش هم خوب بود و معلمها دوستش داشتند. به روابط اجتماعی خوبش و به چهره جذابش غبطه می خوردم . علیرغم اینکه هیچ زمینه ای برای ایجاد ارتباط بینمان به وجود نیامد اما از لبخندها و سلام هایش می فهمیدم که او هم از من خوشش می آید.
برگردیم به دهه فجر و برنامه ای که آن روز کلاس ساناز اینا باید اجرا می کردند. با اوصافی که از ساناز رفت طبیعی بود که خودش نماینده کلاس و مسول برگزاری مراسم باشد. رفته بود پشت میزی و ضمن خوش وبش با حضار برنامه ها را معرفی می کرد که یکی از همکلاسهایش از خرابکاری بچه ها و حاضر نبودن یکی از برنامه های اصلی گروه خبر داد. در حالی که همه دانش اموزان و معلمها منتظر اجرای برنامه بودند انتظار داشتم عصبانیت و پرخاشگری ساناز را در برابر همکلاسیش ببینم. رفتاری که از هر دختر 16 ساله در آن شرایط که به نظر خودش احتمالا در حال انجام یکی از بزرگترین وظایف زندگیش است و دیگران موقعیتش را خراب کرده اند انتظار می رفت. اما ساناز در کمال خونسردی فقط دو کلمه گفت:" مساله ای نیست"
و به کارش ادامه داد.
هنوز چهره اش در حال ادای آن دو کلمه در ذهنم نقش بسته است. نمی دانم چه شد، چه جابجایی در مدرسه رخ داد یا هر چیز دیگر که دیگر هیچ وقت ساناز را ندیدم. یا شاید هم یکی دوباری دیده ام اما چهره اش در حال ادای آن دو کلمه جادویی همه چیزهای دیگر را پاک کرده است.
همیشه آرزو داشتم در حساس ترین موقعیت های زندگی ، در سرخورده ترین حالتهای پس از شکست و در برابر همه خرابکاری ها بگویم: مساله ای نیست
و آرزو دارم لااقل یک بار دیگر ساناز را ببینم. امیدوارم گذشت سالها کلمات جادویی اش را نربوده باشد.
این سروتونین لعنتی هم هیج جوره بالا نمی رود. مردم از بس سیتالوپرام خوردم. چرا افاقه نمی کند. لیبیدوی عوضی هم نمی دانم به کجا گیر کرده که تکان نمی خورد.
وای یکی مرا از زیر این ۱۸ چرخ بیرون بکشد.