تبليغاتX
Mلیدی
بیست و سوم خرداد 1386


1-هفته پیش مشغول دیدن مراسم اختتامیه کن بودم. در بخش معروف فرش قرمز، بازیگران مختلف رادر حال ژست گرفتن برای عکاسان نشان می داد که نوبت به خانم بازیگر بسیار زیبائی از کشور ترکیه رسید. طبق معمول عاشق زیبا رویان شدم و اعتراف می کنم به زیبائی اثیری اش حسودی کردم . یکی دو ساعتی از این فرش قرمز گذشت و نوبت به ورود هیئت داوران رسید...

2- در کمال تعجب فهمیدیم سارا کوچولوی قصه های جزیره هم یکی از داوران است. خلاصه حواسمان به سارا معطوف شد و اینکه ما که قرار است موضوع "قصه های جزیره بعد از ده سال" را برای شرق کار کنیم به این مساله هم اشاره ای داشته باشیم اما در جستجوی مطلب برای سارا پلی آنقدر به نکات جالب درباره زندگی او برخوردم که تصمیم گرفتم موضوع را به سارا محدود کنم. از آنجا که این سریال را در سری پخش اولیه اصلا ندیده بودم و پارسال هنگام تکرار فقط چند قسمتش را دیدم و از آن دسته طرفداران سینه چاک جزیره به شمار نمی رفتم؛ برایم عجیب بود که آنچنان مجذوب شخصیت سارا شوم...

 3-دختری که در یازده سالگی با داشتن آرم صلح روی لباسش در مراسم اهدا جوایز تلویزیون کودکان حاضر می شود و از جنگ خلیج و هر جنگی ابراز تنفر می کند آنقدر که شرکتی به بزرگی و قدرت دیزنی از وی می ترسد و دیگر او را به کار دعوت نمی کند،  دختری که از 14 سالگی مستقل شده و در 15 سالگی در درگیری با پلیس دو دندانش را از دست می دهد؛ دختری که در 16 سالگی به خاطر امریکائی زده شدن مجموعه بسیار پرطرفدار قصه های جزیره از بازی در آن دست می کشد؛او که به رانندگی علاقه ندارد و از وسایل نقلیه عمومی استفاده می کند تا در کاهش آلودگی هوا و ترافیک سهمی داشته باشد؛ او که به دوردستها می نگرد ؛ به سرنوشت انسان و به آزادی اش؛ او مرا شیفته خود کرد و به این فکر افتادم که آدم می تواند به زیبائی و جذابیت آن بازیگر ترک نباشد اما دلهای بسیاری را برباید (البته  زیبائی سارا را انکار نمی کنم). به سارا حسادت کردم.

برای خواندن مطلب چاپ شده در شرق امروز اینجا را کلیک کنید. 

+ نوشته شده در 10 PM توسط لیدی M
نوزدهم خرداد 1386
کابوس بیست ساله
نمی دانم روی زمینم یا در آسمان، روی دیوار یا سقف یا زمین، در کدام جهت باید بچرخم، هر حرکتی ممکن است منجر به پرتاب شدنم بشود. تا چند سال پیش در حال پرت شدن بودم حالا در آستانه پرت شدن؛ آنهم معلوم نیست به کدام سو. فکر کنم آن قبلی خیلی بهتر بود لااقل تکلیفم معلوم بود داشتم پرت می‌شدم دیگر. اما در این یکی نمی‌دانم باید چه خاکی به سرم بریزم. جالب اینجاست که دیگران هم همانجائیند که من هستم اما هیچ مشکلی ندارند و حال مرا هم نمی‌فهمند، اصلا انگار نمی‌دانند من چه حال اسفناکی دارم. خوشند برای خود. تمام نمی‌شود این کابوس لعنتی. عمرش را هم دقیقا نمی‌دانم. از وقتی یادم می‌آید بوده. شاید از بیست  هم گذشته باشد.تازه این فقط یکی از کابوسهاست...
+ نوشته شده در 1 AM توسط لیدی M
دوازدهم خرداد 1386
دیگه نگو "خوب که چی؟"
کلی گوئی آفت ذهن است

کلی نگری آفت زندگی

باید از شر این کلی نگری مزخرف رها شوم همان که همیشه می پرسد :"خوب که چی؟" باید مثل آن خواب رنگها را جدا جدا تشخیص بدهم جدا جدا درک کنم شکلها را جدا جدا ببینم نه همه را با هم و همچون تصویری محو ،باید ذره بین بگذارم، زوم کنم روی تک تک لحظه ها وگرنه طبق گفته خوابم درمان نخواهم شد. به خوابهایم بیش از هر روانکاوی اعتماد دارم. هر چه باشد از این آزمندیان....بهتر است؛ نه نه بی انصافی است از هر روانکاوی کارش را بهتر بلد است فقط حیف که زبان سخت و پیچیده ای دارد. باید زبان خواب را هم مثل  فرانسه و انگلیسی در برنامه روزانه ام بگنجانم

+ نوشته شده در 8 PM توسط لیدی M
دهم خرداد 1386
 

حوصله داری ها؟؟؟

+ نوشته شده در 9 PM توسط لیدی M
نهم خرداد 1386

 

nothing happens

nobody comes

nobody goes

it's awfull...

(beckett, waiting for godot)

+ نوشته شده در 9 PM توسط لیدی M
هشتم خرداد 1386
هشتم خرداد
تولدت مبارک

اوه! اون بالا رو ببین. هشتم خرداد شده!

نمی دونم به خودم تبریک بگم یا به خواب بزرگ...

+ نوشته شده در 6 PM توسط لیدی M
هشتم خرداد 1386
دختر مردم
 

دختر مردم پکرم کرده...

(خواننده پاپ)

+ نوشته شده در 11 AM توسط لیدی M
هفتم خرداد 1386
یک هفته در قصر
 پرونده چهار صفحه اي  جواهري در قصر  روز چهارشنبه گذشته در شرق چاپ شد.   اين پرونده حاصل يک هفته سرويس شدن براي گردآوري مطلب و ترجمه درباره سريالي است که راستش خودم مثل بقيه سريالهاي تلويزيون حتي يک قسمتش را هم نديده ام و نمي دانم چرا نه تنها در ايران که در بسياري از کشورها اينقدر محبوب شده.

اما از همه بهتر نگاه ويژه دکتر مجيد انوشيرواني به اين سريال بود که در پرونده ام يادداشتي از ايشان هم کار کردم.

+ نوشته شده در 7 PM توسط لیدی M
پنجم خرداد 1386
دو کلمه ای که از ساناز یادگرفتم

من سال اول دبیرستان بودم و ساناز خسروشاهی سال دوم. آن موقع دومی ها هم سال بالایی محسوب می شدند و مثلا الگویی برای سال پائینی ها.

 دهه فجر بود و هر روز نوبت یکی از کلاسها که برنامه اجراکند. ساناز خسروشاهی دختری بود سبزه رو با چشم و ابروی مشکی، ابروانی پر پشت و چشمانی نافذ و موهای مجعد که از زیر مقنعه بیرون میزد. دختری خونگرم و با روابط اجتماعی قوی . درسش هم خوب بود و معلمها دوستش داشتند. به روابط اجتماعی خوبش و به چهره جذابش غبطه می خوردم . علیرغم اینکه هیچ زمینه ای برای ایجاد ارتباط بینمان به وجود نیامد اما از لبخندها و سلام هایش می فهمیدم که او هم از من خوشش می آید.

 برگردیم به دهه فجر و برنامه ای که آن روز کلاس ساناز اینا باید اجرا می کردند. با اوصافی که از ساناز رفت طبیعی بود که خودش نماینده کلاس و مسول برگزاری مراسم باشد. رفته بود پشت میزی و ضمن خوش وبش با حضار برنامه ها را معرفی می کرد که یکی از همکلاسهایش از خرابکاری بچه ها و حاضر نبودن یکی از برنامه های اصلی گروه خبر داد. در حالی که همه دانش اموزان و معلمها منتظر اجرای برنامه بودند انتظار داشتم عصبانیت و پرخاشگری ساناز را در برابر همکلاسیش ببینم. رفتاری که از هر دختر 16 ساله در آن شرایط که به نظر خودش احتمالا در حال انجام یکی از بزرگترین وظایف زندگیش است و دیگران موقعیتش را خراب کرده اند انتظار می رفت. اما ساناز در کمال خونسردی فقط دو کلمه گفت:" مساله ای نیست"
و به کارش ادامه داد.


هنوز چهره اش در حال ادای آن دو کلمه در ذهنم نقش بسته است. نمی دانم چه شد، چه جابجایی در مدرسه رخ داد یا هر چیز دیگر که دیگر هیچ وقت ساناز را ندیدم. یا شاید هم یکی دوباری دیده ام اما چهره اش در حال ادای آن دو کلمه جادویی همه چیزهای دیگر را پاک کرده است.
همیشه آرزو داشتم در حساس ترین موقعیت های زندگی ، در سرخورده ترین حالتهای پس از شکست و در برابر همه خرابکاری ها بگویم: مساله ای نیست

و آرزو دارم لااقل یک بار دیگر ساناز را ببینم. امیدوارم گذشت سالها کلمات جادویی اش را نربوده باشد.


+ نوشته شده در 10 PM توسط لیدی M
چهارم خرداد 1386
از زیر چرخهای تریلی
چقدر کند می گذرد این زندگی لعنتی. عین تریلی ۱۸چرخ با سرعت مورچه خواب آلود و کسلی از رویم رد می شود. وای خفه شدم نمی توانم نفس بکشم. چرا لااقل نمی میرم؟

این سروتونین لعنتی هم هیج جوره بالا نمی رود. مردم از بس سیتالوپرام خوردم. چرا افاقه نمی کند. لیبیدوی عوضی هم نمی دانم به کجا گیر کرده که تکان نمی خورد.

وای یکی مرا از زیر این ۱۸ چرخ بیرون بکشد.

+ نوشته شده در 9 PM توسط لیدی M