تبليغاتX
لیدی "ام"

لیدی "ام"

با اپیکور در جستجوی ماهی تن...

گفتگوی اختصاصی با نویسنده‌ای که فرانسوی نیست!

چلچراغ نوروز 89/مهرناز مصباح:"... چگونه زندگی شما را دگرگون می کند؟ "انصافا این تیتر را  - که هر بار جای سه نقطه یک چیزی بود-بالای چند مطلب دیده اید؟ حدود 5 سال پیش وقتی اولین کتاب آلن دوباتن در ایران چاپ شد ( و به جای سه نقطه نوشته بود پروست) خیلی‌ها از کشف کسی که اسم کتابش چنین عجیب و غریب است مشعوف شدند. فقط اسامی کتابهای او نیستند که عجیبند. او درباره چیزهایی می نویسد که به ندرت درباره شان نوشته شده. این که آشنایی با اپیکور ممکن است از ما دوستان بهتری بسازد. یا کارگرانی که مشغول شکار ماهی تن اند دقیقا چه احساسی درباره شغلشان دارند. بله او چنین آدمی ست.

آلن دوباتن دقیقا کجایی ست؟ خیلی ها فکر می کنند فرانسویست شاید به خاطر اسمش که بیش از هر زبانی به اسامی فرانسوی شباهت دارد. او زبان فرانسه می داند اما آن را به همراه آلمانی در کودکی در یکی از مدارس سوئیس یاد گرفته است. آلن در زوریخ سوئیس متولد شده و تا هشت سالگی آنجا بوده و سپس به انگلیس فرستاده شده است. اما اجدادش در شهر کوچکی در بوتون ساکن بوده اند در کاستیا لئون اسپانیا. البته این شهر دیگر وجود ندارد. پدرش هم متولد مصر است. در حال حاضر آلن ترکیبی ست از اسپانیا و مصر و سوئیس و انگلیس.

گفتگویی که می خوانید- البته فقط گفت‌هایش را می‌خوانید- همین دو ماه پیش انجام شده. آقای دوباتن با حوصله به سئوالاتم درباره آدم های تاثیرگذار زندگی اش, منبع درآمدش و نظرش درباره ایران پاسخ داد. کسانی که می خواهند نسخه مفصل این گفتگو را بخوانند چند هفته ای صبر کنند. کتاب" خوشی ها و مصائب کار" دوباتن را نشر چشمه زیر چاپ دارد. کپی‌رایتش خریده شده، ترجمه شده و نسخه مفصلی از این مصاحبه ضمیمه کتاب است.



شغل اصلی من نوشتن است. اما تعدادی فعالیت های دیگر را هم ضمیمه آن کرده ام. مهمترین آنها اداره یک موسسه آموزشی ست به نام "مدرسه زندگی"که در زمینه سوالات مهم زندگی آموزش هایی ارائه می کند و عامدانه از آکادمی افلاطون الگوبرداری شده است. یک موسسه معماری هم راه اندازی کرده ام به نام "معماری زنده" که از تعدادی از معماران برجسته جهانی خواسته در اطراف بریتانیا خانه هایی مخصوص تعطیلات بسازند، ساختمانهای که می توان آنها را به افراد و خانواده ها اجاره داد تا بتوانند یک معماری خوب مدرن را به طور دست اول تجربه کنند. در میان این پروژه ها معمولا سرم شلوغ است و در صدر همه اینها اغلب با روزنامه ها هم کار می کنم.


من خودم را نویسنده مقاله می دانم. این واژه در طیف وسیعی تعریف شده است پس اجازه دهید توضیح دهم منظورم از مقاله چیست. برای من مقاله، یک قطعه نوشته شخصی ست؛ نوشته ای که در آن می توان حضور نویسنده را احساس کرد؛ نویسنده ممکن است در آن از واژه "من" استفاده کند و ممکن است گاهی به زندگی نامه خودش ارجاع دهد. به عبارت دیگر، مقاله آن طور که معنای لغوی آن القا می کند یک قطعه نوشته آکادمیک نیست که هیچ ارتباطی با یک شخص واقعی و دغدغه های فردی نداشته باشد. من مقالاتی را می پسندم که رایحه ای شخصی از خود در فضا می پراکنند. در عین حال از نظر من مقاله رسانه تحقیق در باب موضوعات مختلفی ست: می تواند درباره هر موضوعی باشد و به راحتی قابل خواندن است. مقاله رسانه شفافی ست، هیچ یک از رمزورازهای ممکن شعر را ندارد. زندگی ای را برای خودم تصور می کنم که در آن بتوانم درباره موضوعات مختلفی مقاله بنویسم: مرگ، کودکان؛ نظریات سیاسی، سیستم مالیاتی.
به رمان نویسی علاقه ندارم چون به نظرم مقاله فرم بسیار منعطفی دارد. می تواند بسیاری از چیزهایی را که از رمان ها انتظار داریم در خود داشته باشند. می تواند دارای دیالوگ، شخصیت، موقعیت و توصیف باشد. بنابراین احساس می کنم در مقاله جای کافی برای ابراز هرآنچه بخواهم وجود دارد. 


  اگر در اوایل دهه بیست زندگی ام کارهای رولان بارت، شخصیت دانشگاهی و مقاله نویس فرانسوی، را کشف نکرده بودم نمی توانستم این نویسنده ای باشم که الان هستم. در دانشگاه آرزوی مبهمی برای نوشتن داشتم اما نمی توانستم تصور کنم ممکن است چه جور نویسنده ای بشوم- ظاهرا هیچ کدام از چیزهایی که تا آن موقع به آنها دست یافته بودم الگوی در اختیارم قرار نداد که با آن مهارت آغاز کردن را به دست بیاورم. به اندازه کافی به رمان علاقه نداشتم، نمی توانستم "داستان" بگویم اما آثار غیر داستانی هم که می شناختم یا به گونه ای غیر شخصی و کسل کننده بودند که آدم را پس می زدند یا ، در مورد خاطرات، آن چارچوب روشنفکرانه را که مورد نیاز من بود نداشتند.
بعد یک فرانسوی را کشف کردم که شیوه تازه ای از نوشتن آثار غیر داستانی را به من نشان داد. "اسطوره ها"، مشهورترین کتاب رولان بارت، کلا درباره معمولی ترین چیزهاست: پودر شوینده، برج ایفل، عاشق شدن، دامن های حاشیه کوتاه و حاشیه بلند، عکس های مادرش. با این حال او با تحصیلاتی کلاسیک و ذهنی فلسفی به این موضوعات پرداخت. او می دانست چطور ریسین(نام شهری ساحلی در ایالات متحده امریکا) را به تعطیلات ساحلی و فروید را به انتظار تماس تلفنی عاشق مرتبط کند. آثار وی تقسیم بندی میان متعالی و پست را پس می زد و ، مثل بسیاری از هنرمندان مدرن، می توانست در چیزهای به ظاهر پیش پا افتاده مضامین عمیق تری را ببیند.  


در زمینه شخصیتی تحت تاثیر شوپن هاور، بزرگ فیلسوف بدبین آلمان، بوده ام. او به این نکته اشاره می کرد که تمامی انسان ها به راحتی می توانند کمال را تخیل کنند اما مساله اینجاست که سخت بتوان تصور کرد چنین کمالی می تواند در زمین رخ دهد. هیچ چیز انسانی هیچ وقت نمی تواند عاری از نقص باشد.
ما تمایل داشته ایم چنین پیامهای غم افزایی را کنار نهیم. فلسفه مدرن امیدش را شدیدا بر آن دو عنصر مهمی استوار کرده که گمان می رود  حامل شادی باشند: عشق و کار. اما پس این اطمینان و تضمین بزرگوارانه که هر کسی اینجا به رضایت دست خواهد یافت، خشونت به شدت نسنجیده‌ای محتاطانه پنهان است. این طور نیست که این دو عنصر همواره در ارائه رضایت مندی،  ناکارآمد و ناتوان باشند فقط مساله اینجاست که تقریبا هیچ گاه چنین کاری نمی کنند. و وقتی یک استثنا به جای قانون معرفی می شود، بدشانسی فردی ما به جای اینکه در نظرمان بخشی از جنبه های اجتناب ناپذیر زندگی بیاید همچون نفرینی خاص بر ما سنگینی خواهد کرد.
ایدئولوژی بورژوازی مدرن غرب با انکار جایگاه طبیعی که برای آرزوها و نقص های بشری محفوظ است، امکان تسلی گروهی برای ازدواج های آسیب پذیرمان، آرزوهای دست نیافته مان و دارائی های منفجر شده مان را از ما دریغ کرده و در عوض ما را در تنهایی به شرم و عذاب محکوم می کند چرا که سرسختانه نتوانسته ایم آدم بهتری از خودمان بسازیم.
البته باید صداهای بزرگ و بدبین تاریخ را نیز به خاطر داشته باشیم. جمله ای از شوپنهاور هست که بسیار به آن علاقه دارم: " آدم باید هر صبح یک قورباغه  قورت بدهد تا مطمئن باشد در طول روز با هیچ چیز نفرت انگیزتری روبرو نخواهد شد."


پدرم در اسکندریه مصر بزرگ شد. دوستان ایرانی بسیاری داشت که وقتی من بچه بودم اغلب به دیدن ما می آمدند. الان که بزرگ شده ام، من و همسرم در لندن چندین دوست ایرانی نزدیک داریم. درنتیجه این کشور، تاریخ و وضعیت حال حاضرش برایم کاملا ملموس است. به شدت فرهنگ منطقه شما را تحسین می کنم و به شدت پیگیر سرنوشت این کشور هستم.


اتهامی همیشگی علیه روشنفکران وجود دارد: اینکه نباید صرفا بنویسد یا فکر کند؛ باید در عمل هم الهام بخش باشد. و شاید بیش از هر روشنفکر دیگری بخواهم کارهایم تاثیری بر جهان داشته باشد. در واقع اینقدر این خواسته ام شدید است که گاهی اوقات از سوی منتقدینم به عامیانه بودن و ابتذال متهم می شوم و به اینکه می خواهم چیزها را عوض کنم و به مردم کمک کنم انگار که ادبیات شکلی از سیاست باشد یا شاخه ای از شیمی. در عین حال نمی توان در برابر ادبیات ناشکیبا بود یا با آن بداخلاقی کرد، ابزار ظریفی ست که نمی توان در آن فریاد کشید. ادبیات، اغواگر است، صرفا پیشنهاد می دهد که جهان چطور باشد، نمی تواند به خوانندگانش دستور دهد. به سیاست مربوط است اما سیاست نیست.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 0 AM  توسط لیدی M  | 

مجسمه های انسانی

Image and video hosting by TinyPic















"BODIES IN URBAN SPACES"

"بدن ها در فضاهای شهری" عنوان نمایشگاهی است از مجسمه های انسانی در مکان های ناراحت. 

این نمایشگاه توسط هنرمندان نمایشی انگلیس در لندن برپا شده است.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9 AM  توسط لیدی M  | 

وطنم؟!

یکی یه پست نوشته بود که توش هزاران بار کلمه وطنم رو تکرار کرده بود یعنی کل پست همین تکرار هزار باره وطنم بود البته آخرش هم گفته بود وطنم رو پس بدین.

ما تو شهرمون یک حکایتی داریم که می گه : یه گداهه هر روز می رفته در خونه یکی گدایی و طرف هم بهش محل نمی داده یکی از این بارا صاحبخونه رو پشت بوم بوده گداهه که میاد صاحبخونه می گه من رو پشت بومم( منظور اینکه چون رو پشت بومم نمی تونم بیام پائین و چیزی بهت بدم) گداهه هم می گه "مرده شور اون موقعتو ببرن که تو حیاط بودی" یا به زبان محلی" مرگ اوسه که ته سرا بیده".


+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1388ساعت 7 AM  توسط لیدی M  | 

برای راوی عزیز تجربه های ماکوندویی

 حافظ خیاوی راوی تجربه های ماکوندویی ست که حضورش دنیای واقعی را با جادوی ادبیات می آمیزد و تحمل سنگینی ملالت بار زندگی روزمره را همیشه برایمان آسان کرده.

دیدنش روی تخت آی سی یو با آن همه لوله های جورواجور آویزان که قرار است ارتباطش را با این دنیای لعنتی حفظ کنند تجربه دردناکی ست.

 امیدم به آن همه لوله آویزان که یکی عفونت ها را خارج می کند یکی غذا می دهد و بقیه هم نمی دانم چه می کنند نیست. امیدم فقط به دلهای در تب و تاب همه دوستانی است که این روزها مثل پروانه دورش می پلکند و با تمام وجود تن نحیفش را به برگشتن می خوانند .

می دانم حافظ آنقدر بی انصاف نیست که این همه تمنا را نادیده گیرد حتما بر می گردد.

 برایش دعا کنید.

+ نوشته شده در  نوزدهم شهریور 1388ساعت 10 PM  توسط لیدی M  | 

رو به موت


وای چه سفرها، رفتن ها، برنگشتن ها، چه آدم ها، چه جاده ها، چه جاده ها، چه جاده ها، جاده های پیچ در پیچ، جاده های صاف، جاده های بیابانهای برهوت خشک و آفتاب بی رحم، جاده های درختهای به هم رسیده سایه سیاه افکن، جاده های دشتهای سبز ساده، جاده های دو طرف باغهای میوه و مزرعه، جاده های خشک، جاده های خیس، چه میدانها، مجسمه ها، فواره ها، بلوارها، چه غروبها، طلوعها، چه کافه های تا صبح بیدار، چه زبانها، لهجه ها، چه خانه ها، خانه های چوب و آجربا باغچه های رنگی،خانه های بزرگ ویلایی در روستاهای پرت و زیبا، خانه های آپارتمانی مدرن در دل ابرشهرها، چه پله ها، تراس ها، چه گلهای تازه، عطرهای نو، لباسهای نو، رنگهای نو، زندگی های نو
دنیا مجموعه عکس های بی پایانی است در ژانرهای مختلف که هر لحظه همه شان را از نظر می گذرانم و با دیدن هر کدام آرزو می کنم آنجا می بودم. در آرزو و انتظار فرار رو به موتم.

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1388ساعت 2 PM  توسط لیدی M  | 

لویاتان

دختر نگاهی به پسر می کند و با ایما اشاره چیزهایی به او می‌گوید انگاربا هم قرار مداری دارند و بعد خودش را به رود ته دره پرت می کند با بهت به او نگاه می کنم و صدایش می زنم که پسر هم پشت سرش می‌پرد. کمی طول می کشد تا به سطح آب بیایند. در همین موقع لویاتان یا همان غول آبها که سالها در این دریاچه یا رود که در این لحظه کثیف و شبیه باتلاق شده خواب بوده بیدار می‌شود و می خواهد دنبالشان کند اما آنها در آخرین لحظه موفق به فرار می شوند. این سمت رود آن مجسمه به غایت مزخرف سابق میدان انقلاب را گذاشته اند . دختر و پسر و عده‌ای دیگر می روند بالای مجسمه انقلاب و شعار آزادی می دهند و می‌آیند پایین و می‌روند. پسر بچه‌ای هم آنجاست که وقتی نظرش را درباره عاقبت جنبش می پرسند می‌گوید در آخرین لحظه شکست خواهیم خورد و من با خودم می‌گویم اینها که می‌دانند شکست خواهند خورد پس چرا اینقدر امیدوارانه شعار می‌دهند.
+ نوشته شده در  دهم شهریور 1388ساعت 1 PM  توسط لیدی M  | 

برای همه آنها که نمی دانند

مثل کشتی شکسته خوشبختی در قعر او زندگی می کنم بی آنکه بداند.

عشق من در کوچه های شهر است. مهم نیست که در زمان چند پاره کجا می رود. دیگر او عشق من نیست، همه کس می تواند با او حرف بزند. دیگر یادش نمی آید: راستی که بود که دوستش می‌داشت و از دور راه او را روشن می کند تا بر زمین نیفتد.

رنه شار/ حسین معصومی همدانی

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1388ساعت 2 PM  توسط لیدی M  | 

شرح یک رویا

شرح یک خواب مربوط به تاریخی نامعلوم در یادداشتهایم یافت شد:
هر وقت حالم بد است تصویر زن می بینم، تصویری بدوی درست مثل تصاویر روی دیوار غارها. هدی ل. کنارم است و می گوید علت بدی حالم جنرالیزیشن است شاید هم کلمه دیگری به کار می برد هر چه هست معنی اش در خواب کلی نگری است. با خودم می گویم که باید به جزئیات توجه بیشتری بکنم. قبلا هم همین مضمون را به خواب دیده ام : می خواهم روانپزشکم را ببینم اما منشی چند تابلو نقاشی به من نشان می دهد و می گوید تا تمام جزئیات تصویر را شناسائی نکنم اجازه ویزیت ندارم. نهایتا هم موفق می شوم.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10 AM  توسط لیدی M  |